مردی نشسته در ایوان؛
رفتن به کانال در Telegram
932
مشترکین
+4224 ساعت
+3127 روز
+66830 روز
آرشیو پست ها
فوبیای این "اگر با حرفهایم حوصلهاش سر برود چی؟، اگر از من خسته شود، و نتواند به من بگوید چی؟، اگر حس کند من زیادی خسته کنندهام چی؟، اگر من نفهمم او از من آزرده شده است چی؟، اگر متوجه حرفهایم نشدم قلبش شکسته باشد چی؟، اگر او بینهایت با رفتار من مدارا کرده باشد چی؟، اگر در نظر او آدمِ سادهای باشم چی؟، اگر مرا دیوانه فرض کند چی؟، اگر به رنگ مورد علاقه، آهنگ مورد علاقه، فیلم مورد علاقه، غذای مورد علاقه، نوشیدنی مورد علاقه، آدم مورد علاقه و یا اسم مورد علاقه اش توهین کرده باشم چی؟" و هزار تا شبیه این را دارم.
دنیا شاید بیارزشتر از آن چیزی بود که میپنداشتیم؛
ما بودیم که به چیزهای ناپایدار، معنایی ابدی میبخشیدیم.
زمان اما آرامآرام نشانمان داد که نه آدمها همیشه میمانند، نه وعدهها، نه حتی اندوهها.
شاید ارزشِ واقعیِ دنیا در ماندگاریِ آن نیست، بلکه در این است که یادمان بدهد به هیچ چیز جز انسانیت و آرامشِ درون، بیش از اندازه دل نبندیم.
هروقت از دست قاصدک آرزو کاری برنیومد، به من پناه بیار. اگه خسته شدی شبی ازین همه اومدن و رفتن ها، به من پناه بیار. اگه حس کردی جایی تو دنیا برای فهمیدنت نمونده، به آغوش من پناه بیار. حتی وقتی که حس کردی شاید که دیگه فایده ایی برات نداشته باشه دوست داشتن من، بازهم اون موقع به من پناه بیار. من همیشه آماده ی تسکین درد هایت هستم. من برات مینویسم، شاید نامه ی آخر بشم برات. شاید یه کاناپه برای رفع خستگی نتت بشم. شاید تنها لیوان شسته شده ی روز میز باشم تا میزبان قهوه ی داغت باشم. شاید گل بابونه ی کنار تخت باشم که به مناسبت دوست داشتنت بوش همه ی خونه رو پر کرده. اگه یه شب خسته شدی از بی مقصدی، به من پناه بیار. خستگی چشاتو با بوسه ایی میگیرم. شاید از سر احتیاج به چشمات، شایدم از سر تمایل به تسکین زخم هایت به قیمت حتی دیگه نداشتن تو.
شاید مدت ها بعد یه روزی بیاد، که دوست نداشته باشی رنگ بزنی به بوم زندگی من، اما بازهم هروقت فکر کردی یه رنگی جامونده به من پناه بیار. از دنیای بیرون به آغوش من پناه بیار. بقدر پناه شدن برای تو، به آغوش باز هنوز مونده در این کالبد.
- آرشیدا.
در جستجوی بیماری بود، دنبال دردی جسمی، رنجی که میکشید هیچ نمودی نداشت، حال بدی که پیوسته عمق میگرفت بیهیچ نشانه و انعکاسی در دنیای بیرون، نیاز داشت بداند از چه رنج میکشد، دردی ملموس میخواست، کبودی، خونمردگی، تاول، آنقدر گذر حالات و عواطف در وجودش سرعت گرفته بود که دیگر گذشتهش برای خودش نبود، گویی خاطراتش قصههایی مبهم و نادقیق از احوالات کسیدیگر بود، سالها ملالیمدام موذیانه و بیصدا تکهای از گذشتهش را میدزدید و حافظهش را آرام آرام به خوابی عمیق فرو میبرد، دیگر پیرتر از آن بود که دوباره متولد شود، خدایش از همیشه ساکتتر و آسمان نیز سرگرم بازیکردن با ابرهایش بود، پشت انگشتانش را روی پیشانیش گذاشت، تبی در کار نیست، حتی قلبش نیز به ضرباهنگ منظم همیشه میزد، حالا بدنش هم با بیتفاوتی رهایش کرده بود، مانند تمام سنجاقسرهای زیر تخت، شبیه همهی خودکارهای بیک افتاده پشت نیمکت، و مثل تکدانههای برنج زیر کابینت با خودش تکرار کرد؛ «دیگر هرگز پیدا نمیشوم»
برایم نوشتههای خود را بفرستید، نوشتههایی که اخیرا نوشتید!
http://t.me/HidenChat_Bot?start=840793562
[شما میتونی با من همدردی بکنی، میتونی بفهمی من چمه، اما حسش نمیتونی بکنی.
راز این دیالوگ از فیلم طعم گیلاس اینه که تا آخر گوش کنیدش.
اونجا که میگه: آقا یه توت ما رو نجات داد.]
البته در بین آدمهای عادی نیز این مسئله به وفور دیده میشود و تفاوت آن با ما این است که ما میفهمیم دچار چه هستیم و آنها نمیدانند. این ندانستن باعث میشود تا خیلی به تنهایی توجهای نداشته باشند.
چرا ما دچار این نوع تنهایی میشویم؟
این مسئله بیشتر در بین کتابخوانها شایع است؛ زیرا توقع و انتظار ما نسبت به هرچیزی با کیفیتتر و عمیقتر میشود و دست رد به سینهی صحبتها، رفاقتها و روابط سطحی میزنیم؛ دیگر اکیپهای چند نفرهی سطحی خوشحال مان نمیکند و حتی تفریحات و سرگرمی ها نیز با آدمهای پیرامونمان کیفیت چندانی ندارد و این مسئله باعث میشود تا تنهایی را حتی در جمع یا در صف خانواده نیز احساس کنیم.
من با آدمهای زیادی برخوردم که از همین نوع تنهایی رنج میبردند، شاکی بودند و نمیدانستند در قبالش چه کنند. همین ندانستن باعث میشد تا حس کنند از جامعه طرد شده اند، در حالیکه این نوع تنهایی ربطی به جامعه ندارد و بیشتر یک کنش و تحول درونی است.
این نوع تنهایی تقریبا دامنگیر همه شده و در بطن همهی صحبتها رگههایی از این نوع تنهایی دیده میشود.
اینروزها همه از تنهایی شاکیایم، اما اغلب بیشتر ما نمیدانیم دچار چه نوع تنهایی شدهایم. اروین یالوم در کتاب رواندرمانی اگزیستانسیالیستی میگوید ما اغلب دچار تنهایی درونی میشویم، تنهایی که بیشتر در جمع احساس میشود.
موزیک قفلی اینروزای خود را بفرستید.
http://t.me/HidenChat_Bot?start=840793562
نمیدانم دارم روزهایم را میکشم، یا روزهایم دارند مرا میکشند. در هر صورت جنایتی در حال وقوع است.
فئودور داستایفسکی
