مَطرود
رفتن به کانال در Telegram
طرد شدن پایان نبود؛ آغازِ تاریکترین فصلش بود. http://t.me/HidenChat_Bot?start=7623907387
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
414
مشترکین
-124 ساعت
-97 روز
-630 روز
آرشیو پست ها
Repost from پـژواک ـہاے دࢪیـ︪︩ـــا
𓂃❨˖ ₊ ⊹· 𝖼𝗁𝖺𝗅𝗅𝖾𝗇𝗀𝖾 !
این پیم رو فوروارد کنید تا من یک فال حافظ براتون بگیرم.﹙📜﹚ ⋆
ظرفیت: تا وقتی خط بخوره. ⸼ ۫
اسپم نباشه چنلتون که بتونم وایبتون رو بگیرم. ^^
Repost from N/a
فور کنید، بیام چنلتون رو استاک کنم، ازتون سوال بپرسم یا شاید باهم دوست بشم اگه افتخار بدین(فقط حوصلم سر رفته دلیل خاصی نداره)
اونرهایی که نوشیدنی سرد موردعلاقتونه فورواردکنید؛
پست موردعلاقم ازتون رو فور میکنم.
اونرهایی که نوشیدنی گرم موردعلاقتونه فورواردکنید؛
پست مشخص کنید فور کنم.
Repost from N/a
جیرجیرک✍🏻 . . .
بعضی روزها دلم میخواهد هیچ اتفاقی نیفتد. نه اتفاق خوب، نه فاجعه؛ حتی یک خبر تازه هم نه. فقط روزی باشد که در آن، هیچچیز احتیاج به واکنش من نداشته باشد. مثلا یک عصر معمولی که صدای قاشق از آشپزخانه بیاید و کسی پنجره را نیمهباز گذاشته باشد و پرده بیدلیل تکان بخورد. همینقدر بیاهمیت. همینقدر کافی.
از اینکه هر چیزی باید معنایی داشته باشد خستهام. هر سکوتی نشانه، هر خستگیای مسئله، هر رفتاری توضیحی پشت خودش. گاهی آدم فقط حوصله ندارد. نه زخمی پنهان دارد، نه حرف نگفتهای که منتظر شنیده شدن باشد. فقط یک روز، مغزش تصمیم میگیرد دیگر برای هیچچیز پرونده تشکیل ندهد.
دلم جایی را میخواهد که در آن بتوانم بیمصرف باشم؛ نه مفید، نه قوی، نه عمیق. چیزی شبیه یک صندلی کنار پنجره که سالها همانجا مانده و هیچکس از خودش نمیپرسد آیا به اندازهی کافی برای این خانه ارزشمند است یا نه.
آدم گاهی به آدم دیگری احتیاج ندارد؛ به جایی احتیاج دارد که بتواند چند ساعت در آن، خودش نباشد. به سقفی که فقط سقف باشد. به چایی که فقط چایی بماند و مجبور نشود خاطرهی کودکی یا آرامش یا تنهایی را نمایندگی کند.
من مدتیست دنبال چنین بیمعناییای میگردم؛ نه برای فرار از زندگی، برای اینکه بتوانم یک بار هم که شده، زندگی را بدون اینکه از آن چیزی بفهمم، تماشا کنم. فقط بنشینم.
و بگذارم یک جیرجیرک، تمام فلسفهی آن شب باشد.
𝄞 . واڪاو
Repost from N/a
فکر میکنم یکی از بهترین حسای دنیا اینه که یه نفر خیلی واضح بهت نشون بده که چقدر براش مهمی.
‹چایخونهخانمِموودی›🩵🫧
Repost from نرگسِ بارون خورده!
وقتایی که میبینمش، تا مدتها، همه جا بوشو حس میکنم، هرجا نگاه میکنم میبینمش، با کوچک ترین چیزا یادش میوفتم، هر طعمی، مزهی اونو میده.
Repost from دفترچهخاطراتِآبی.
همیشه دوست داشتم عشق رو به یکچیز تشبیه کنم، احساس میکنم میتونم بگم عشق برای من شبیه بستنی میمونه. مثلا گاهی شبیه اون شادی طولانیمدت بعد از مزه کردن بستنیه. که البته در کنار این خوشحال بودن، ممکنه وسط راه یهویی اون بستنی از بی حواسی آب بشه، یا یهویی جلوت رو نبینی و با بستنی بیفتی روی زمین و دیگه نداشته باشی، اونوقت اینجوری میشه که انسان برای همیشه از اینکه طعم کامل اون بستنی رو نچشید و خیلی راحت از دستش داد، غمگین میمونه.
Repost from N/a
✣جویبار، تِشنه اَست.
خسته نشستهام در میان مردمانی از قلمروهای همسایه.
مردی با چشمانی برتر از رنگ یشم، سوی صندلی دوم میز قدم برمیدارد؛ سپس با اقتدار بر روی تختی از آبنوس مینشیند.
پس از مدتی سکوت، با آرامش میگوید:"امروز به امر الهه آناهیتا گرد هم آمدهایم. بانو تا چند لحظه دیگر میرسند".
صدایش حس زندگی را در من به خروش میاندازد؛ اما شنیدن نام بانو، تنم را به لرزه میاندازد.
زمزمهی دیگر سنگها بالا میگیرد.
یاقوت سرخ، با ترسی که در چشمانش هویداست، میپرسد:"به راستی درست شنیدم؟ بانو خواسته سران دشت جواهر گرد هم بیایند؟"
یشم، نگاه پر اقتدارش را بر او میاندازد.
" اری"
لاجورد، با انگشتش عینکش را به عقب میراند:"اما جناب یشم، با توجه به الواح کوه لاجورد، که توسط لاجوردان پیشین نگارش شده، آخرین باری که بانو امر به جلسهی همگانی کرده بود دشت توسط دیو خشکسالی مورد تهدید واقع شده بود".
یشم، که همیشه لاجوردها را تحسین میکرد با لبخندی محو گفت:"آری، درست است. بانو تنها گفتند که نهر الماس، آزرده شده".
بویی خوش در فضا میپیچد؛ بوی نیلوفر.
همهمه ناگهان خاموش میشود.
در جواهرنشان باز میشود.
"درود ایزدپاک بر شما"
Repost from alone
صدای تیکتاک ساعت رو دوست دارم...
یه جور عجیبی دلنوازه،
مخصوصاً وقتی شب میشه و همهجا ساکته.
هر تیکش انگار یه خاطرهست،
هر تاکش یه لحظه که آروم و بیصدا از کنارمون رد میشه و دیگه برنمیگرده.
گاهی میشینم و فقط بهش گوش میدم؛
به صدایی که بهم یادآوری میکنه
چقدر چیزها عوض شدن،
چقدر آدمها دور شدن،
و چقدر از «اون روزها» دیگه چیزی جز خاطره نمونده...
تیکتاک ساعت دلنوازه،
اما یه غم عجیبی هم توی صداشه؛
انگار هر ضربهش میگه:
«وقت داره میگذره...
و بعضی لحظهها برای همیشه از دست میرن.»
