fa
Feedback

فریب کلاهبرداران را نخورید! تل‌متریو این کانال‌ها را شناسایی و برچسب‌گذاری می‌کند 👉 برای مشاهده برچسب، اشتراک تهیه کنید

راٰن

راٰن

رفتن به کانال در Telegram

هرچه‌ لطیف‌تر، پنهان‌تر اما قوت و نفوذش بیشتر - @reyhanehinjastbot

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
471
مشترکین
+224 ساعت
+387 روز
+4330 روز
آرشیو پست ها
photo content

تابستون داره تموم می‌شه و پاییز داره شروع می‌شه. یعنی آخرین آیس‌کافی این تابستون رو قراره با کدوم یکی از دوستام بخوریم؟

من رویای قبری را می‌بینم عمیق و باریک، جایی که می‌توانیم چنان یکدیگر را در آغوش بگیریم که انگار با گیره به هم وصلمان کرده‌اند.
قصر ' فرانتس کافکا

چه قدر به هم‌نشینی با تو احتیاج دارم. چه قدر بدون آن از وقتی که شناختمت، احساس گمگشتگی کرده‌ام‌. باور کن پهلوی من بودنت تنها رویایی است که داشته‌ام، همین و هیچ چیز دیگر.
قصر ' فرانتس کافکا

photo content

کاش می‌شد از امروز و مکالمات غم‌انگیزش بنویسم. در عین اینکه روز بسیار زیبایی بود، بسیار هم غمگین بود. به مریم گفتم دوست دارم درباره‌اش بنویسم؛ چندبار هم تلاش کردم اما نشد. حداقل قلم من قدرت به تصویر کشیدنش رو نداشت. نتونستم بگم چه حسی داشتم وقتی اون زن از تجربه‌اش می‌گفت، چطور بغض جمله‌هاش رو منقطع کرد و چطور تلاش واهی کرد برای جمع‌وجور کردن اشک‌هاش. نتونستم از حس خشم و بغض و غمی که توأمان تجربه کردم بنویسم. نتونستم بنویسم چطور فشرده شدم وقتی دوستم به‌خاطر یک جمله، با گذشت سال‌ها، هنوز اشک می‌ریزه. امیدوارم یک روز بتونم درست توصیف کنم.

photo content
+1

من واقعا عاشق بچه‌هام و واقعا با خوندن و دیدن رنج‌شون هیچی ازم باقي نمی‌مونه.💔

photo content

روزهایی مثل امروز که آبی‌ یا سورمه‌ای می‌پوشم واقعا خوشحال‌تر و به آسمون نزدیک‌ترم! ☁️

photo content

هرچه بیشتر بخونی، بیشتر دوست داری بنویسی و درست به همون اندازه بیشتر به خودت می‌گی: «آیا نوشته‌های من ارزش خوندن دارن؟»

به همین خاطر است که بیشتر ما آدم‌ها ترجیح می‌دهیم عاشق باشیم تا اینکه کسی عاشقمان باشد. تقریباً همه می‌خواهند عاشق باشند. بی‌پرده اگر بگوییم، حقیقت این است که، در نهان، بسیاری تاب معشوق بودن را ندارند. معشوق از عاشق می‌ترسد و از او بیزار است؛ و البته حق هم دارد، چراکه عاشق همواره بر آن است که معشوقش را بی‌دفاع کند. عاشق به هر شکلی در تمنای رابطه با معشوق است، حتی اگر این تجربه فقط برایش درد و رنج به همراه بیاورد.
- آواز کافه غم‌بار ' کارسون مکالرز

و اما معشوق هم ممکن است از هر سنخی باشد. عجیب‌وغریب‌ترین آدم‌ها هم می‌توانند محرکی برای عشق باشند؛ پیرمردی که دست‌وپایش می‌لرزد می‌تواند هنوز هم عاشق دختر غریبه‌ای باشد که بیست سال پیش در بعدازظهری توی کوچه‌های چیواوا دیده بود. کشیش ممکن است عاشق زنی گمراه شود. معشوق می‌تواند حقه‌بازی با سر و وضعی ژولیده باشد و دست به هر کار بدی زده باشد. بله، عاشق هم مثل باقی آدم‌ها اینها را می‌بیند، اما کارهای معشوق ذره‌ای در میزان عشقش اثر نمی‌کند. آدمی خیلی معمولی می‌تواند محرک عشقی دیوانه‌وار و پرشور شود، عشقی به زیبایی زنبق‌های سمی مرداب. آدمی خوش‌قلب می‌تواند محرکی برای عشقی حقارت‌بار و آزاردهنده باشد یا دیوانه‌مردی که تند و نامفهوم حرف می‌زند می‌تواند در درون کسی چکامه‌ای لطیف و بی‌تکلف را طنین‌انداز کند. بنابراین تنها خود عاشق است که قدر و منزلت عشق را تعیین می‌کند.

قبل از هر چیز، عشق تجربه‌ای است مشترک میان دو نفر، اما این موضوع به این معنا نیست که هر دو طرف تجربه‌ای مشابه را از سر می‌گذرانند. یکی عاشق است و دیگری معشوق، اما از دو دیار متفاوت. بیشتر وقت‌ها معشوق صرفاً محرکی است برای اندوخته عشقی که از مدت‌ها قبل به‌آرامی در دل عاشق انباشت شده است؛ و هر عاشقی یک‌جورهایی به این مسئله آگاه است. در دل، عشقش را چیزی یگانه می‌بیند. کم‌کم با تنهایی تازه و غریبی آشنا می‌شود و این آگاهی عذابش می‌دهد. پس در مواجهه با این عشق تنها یک کار از دستش ساخته است، اینکه عشقش را هرقدر که می‌تواند در دل خودش نگه دارد. باید برای خودش جهانی درونی بسازد، سرایی تازه، جهانی پرشور و شگرف که در درونش کامل می‌شود. این را هم بدانید که این آدم عاشقی که درباره‌اش گفتیم لزوماً نباید مردی جوان باشد در حال جمع کردن پول برای خرید حلقه ازدواج؛ عاشق می‌تواند مرد، زن، کودک یا هر انسانی باشد که روی این کره خاکی زندگی می‌کند.

لبِ عیسی صفتش مرده به دم زنده کند.

همش به آن نوعروس فکر می‌کنم. به اینکه لابد چند ماه، تکه‌تکه خانه‌اش را توی خیال چیده بود؛ کدام پرده به مبل‌ها بیاید، سرویس چای‌خوری را کجای کابینت بگذارد، روتختیِ نو را برای شبِ اول نگه دارد و حوله‌های جهازش را آن‌قدر مرتب تا بزند که دلش نیاید بازشان کند. لابد هنوز بعضی ظرف‌ها برچسب قیمت داشتند، بعضی لباس‌ها حتی یک‌بار هم پوشیده نشده بودند و گوشه‌ای از خانه کارتنِ وسیله‌هایی مانده بود که قرار بود «بعد از عروسی» بازشان کنند. شاید حتی برای اولین مهمانی‌شان ظرفی کنار گذاشته بود، یا از همین حالا می‌دانست گلدانِ روی میز را کجای خانه بگذارد. همش فکر می‌کنم چه آرزوهای رنگینی داشتی جانم… برای اولین صبحی که در خانه‌ی خودت چشم باز کنی، برای چای دونفره، برای مهمان‌هایی که هنوز نیامده بودند، برای قهرهای احمقانه و آشتی‌های شبانه، برای اینکه یک روز وسط همان خانه، موهایت سفید شود و هنوز کسی صدایت کند «عروس». تو هنوز حتی فرصت نکرده بودی از جهازت استفاده کنی، از ظرفی دل‌زده شوی، جای مبل را عوض کنی، سرِ خرید چیزی بحثت شود، خانه‌ات شلوغ شود، زندگی‌ات معمولی شود… چه حیف از آن‌همه «بعداً» که که سیاه شد.

در پیری‌ات کنار خدا تکیه می‌زنی وقتی رَوی به دوش نبی در جوانی‌ات

اول تو از پیاله هستی چشیده‌ای ما نیز خورده‌ایم ز جام دهانی‌ات

اساساً خط اصلی که علی را از دیگران جدا می‌کرد، خط فاصل «حقیقت» و «مصلحت» بود... علی اهل هیچ صلاح و مصلحتی در برابر حقیقت نبود و به همین دلیل تنها ماند.
- تشیع علوی و تشیع صفوی ' دکتر شریعتی