「آنشرلی با موهای مشکی」
رفتن به کانال در Telegram
خیلی نزدیکم نشو وگرنه به شعر تبدیلت میکنم ... - ناشناس: https://t.me/HarfChatBot?start=f27c4dee5032
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
369
مشترکین
+124 ساعت
+37 روز
+1730 روز
آرشیو پست ها
... گریه نکن خواهرم. در خانهات درختی خواهد رویید و درختهایی در شهرت و بسیار درختان در سرزمینت.
و باد پیغام هر درختی را به درخت دیگر خواهد رسانید و درختها از باد خواهند پرسید: در راه که میآمدی سحر را ندیدی؟!
سووشون🖤
زمان برده داری در آمریکا ،
زن شجاع سیاه پوستی به نام هریت تابمن برده هارو فراری میداد ،
بعد ها وقتی ازش پرسیدن ؛
سخت ترین مرحلهی کار شما برای نجات بردگان چه بود ؟!
پاسخ داد : قانع کردن یک برده ، به این که تو برده نیستی و باید آزاد باشی !
«از بند بند دفترت میگفت
تا مو به مویی که رهایت شد
وقتی مدادت ننگ پس میداد
وقتی سکوتت، مدعایت شد
میگفت تاریخت ورم کرده
خونت دوباره لاله دم کرده
آنقدر ماندی زیر پاهایت
خاکت قطور از قبرهایت شد
اینجا زمستان، بذر میپاشند
اینجا شکوفه، ذبح خواهد شد
تا ابرهایت چرک پس دادند
وقتی بهارت خونبهایت شد
باید بمانی تا سقوط برف
خورشید پشت پرچمی برفیست
باور نکن سبز و سفیدت را
خون، راویِ واقعگرایت شد
از بخت شوم دخترت گفتی
تا موبهمویی که سیاهت شد
گفتی که شب بود و نمیدیدی
گرگی مثال کدخدایت شد»
هلیا درخشان
چه کسی استخوان ماه را شکسته و لای چرخ خورشید انداخته؟
چه کسی پلک شب را روی چشمهایمان کشیده؟
هرچه فکر میکنم بیشتر فراموش میکنم که قصهی سحر را از زبان کدام آسمان شنیده بودم.
Repost from سعید مبشر
به خون نشستهی این داغ، مادران منند
زنانِ چهرهخراشیده خواهران منند
چگونه باز در این کوچهها قدم بزنم؟
که کشتگان خیابان برادران منند
گلِ سپید بیارید و بنگرید به چشم
درون کیسهی مشکی دلاوران منند
ای آسمانِ پذیرنده مهربانی کن
که میهمان تو امشب کبوتران منند
دو خط مصیبت جنگل بخوان برادر جان
شکستهها همه سرو و صنوبران منند
یگانه مذهب من عزت است و آزادی است
و رادمردمِ ایران پیمبران منند
بگو به ظلمت شب، چهرههای خونآلود
چراغِ زخمیِ از ماهبهتران منند
به حال و روز وطن ایستاده میگریند
درختهای خیابان که دختران منند
#سعید_مبشر
@saeid_mobasher_71
«...آن وقتها که مردم لب جوی آب مینشستند و گذر عمر را میدیدند و دلی دلی میکردند و از تمام نعمتهای دنیا یک گلعذار بسشان بود گذشت. حالا باید کنارهی سیلگیر بایستند و عمر همچین از روبرو بیاید سیلی به صورتشان بزند، که رب و ربشان را یاد کنند... راستی اسم نعرههایی که آدم از ته دل برمیآورد چه بود؟ کلمهای بود که به اینجور فریادها میخورد... باید لغتی باشد که معنای سوراخ کردن بدهد. یعنی آدم اگر نتواند در برابر سیل و صاعقه و سیلی زندگی آنجور فریاد را بزند دلش سوراخ میشود و آن وقت آدمهایی که دلشان سوراخ سوراخ شده به جان هم میافتند و همدیگر را درب و داغون میکنند و بعد میروند زندان و یا به سرشان میزند و دیوانه میشوند ...»
این روزا اگه سووشون و نخوندین حتما بخونیدش چون دوران لب جوی نشستن و گذر عمر دیدن خیلی وقته گذشته...🖤
«خانهام آتش گرفتهست، آتشی جانسوز
هر طرف میسوزد این آتش
پردهها و فرشها را، تارشان با پود
من به هر سو میدوم گریان در لهیب آتش پر دود
وز میان خنده هایم تلخ
و خروش گریهام ناشاد
از دورن خستهی سوزان
می کنم فریاد، ای فریاد! ی فریاد
خانهام آتش گرفتهست، آتشی بیرحم
همچنان میسوزد این آتش
نقشهایی را که من بستم به خون دل
بر سر و چشم در و دیوار
در شب رسوای بی ساحل
وای بر من، سوزد و سوزد
غنچههایی را که پروردم به دشواری
در دهان گود گلدانها
روزهای سخت بیماری
از فراز بامهاشان، شاد
دشمنانم موذیانه خندههای فتحشان بر لب
بر من آتش به جان ناظر
در پناه این مشبک شب
من به هر سو می دوم
گریان ازین بیداد
می کنم فریاد، ای فریاد! ای فریاد
وای بر من، همچنان میسوزد این آتش
آنچه دارم یادگار و دفتر و دیوان
و آنچه دارد منظر و ایوان
من به دستان پر از تاول
این طرف را می کنم خاموش
وز لهیب آن روم از هوش
ز آندگر سو شعله برخیزد، به گردش دود
تا سحرگاهان، که می داند که بود من شود نابود»
Repost from 📚«کتابخوانه»ی هزارخُم | «کتابخوانه»ی هزارخُم
جای گلولهای در بدنم درد میکند
که به من اصابت نکرده است..
Repost from مــاٰه
به قول فرشتهجان:
سلام!
اگر این پیام را میبینید، متأسفانه زندهایم، ولی میدانم که هیچکداممان ربطی به آدمهایی که دو هفته پیش از این بودیم، نداریم. 🖤
#بین_خودمان_باشد
#مها_سرا
@mahasoraa
«دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ایوان می روم و انگشتانم را
بر پوست کشیده ی شب می کشم
چراغ های رابطه تاریکند
چراغ های رابطه تاریکند
کسی مرا به آفتاب
معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی ست.»
فروغ فرخزاد
«به روزمان چه میآمد
اگر نجیب نبودی!
اگر نجیب نبودم...
به روی خاک تو شاید
همیشه شاد نبودم
ولی غریب نبودم!
وطن! لباس نبودی
که با پریدنِ رنگت
لباس تازه بپوشم
چه ناسپاسم اگر من
شن کویر تو را هم
به عالمی بفروشم
مباد بیم خزانت
که روی شاخهی پیرت
جوانه هست و تو هستی
من از تو غرق تماشا
عبور میکنم اما...
زمانه هست و تو هستی!»
استاد غلامرضا طریقی
«چه کسی می داند
که تو در پیله تنهایی خود، تنهایی؟
چه کسی می داند
که تو در حسرت یک روزنه در فردایی؟
پیلهات را بگشا؛
تو به اندازه ی پروانه شدن، زیبایی.»
سهراب سپهری
این استاد نظرم و نه تنها راجع به اساتید اندیشه اسلامی بلکه راجع به روحانیون هم تغییر داد 🙂
