لیلیومِ سفید
رفتن به کانال در Telegram
همین لحظه های ساده🌟 ممنون که از عکس هام استفاده نمی کنید. https://t.me/HarfChatBot?start=d5cf02d95298
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
295
مشترکین
+124 ساعت
-67 روز
+6030 روز
آرشیو پست ها
294
این موقع ها که مامان و بابا خوابن
نگاهشون می کنم و فکر می کنم یه عالمه پدر و مادر الان خواب ندارن…
ویدیوی مادر آیدا،تا اینجا دردناکترین چیزی بود که دیدم…
294
هر شب اینموقع ها پلن گریه است
دیشب با صدای مادر متین که می گفت متین اونجوری نگامنکن
امشب با صدای مادر آیدا که می گه خدایا جوابم رو بده دیگه
دخترم دکتر بود…
مغز استخون آدم می سوزه از این درد💔
294
می خوای خودت رو به زندگی وصل کنی،یادت میاد این حق زندگی کردن از خیلیا گرفته شده و باز حوصله زندگی نداری.
294
برای اینکه یکم وصل شم به زندگی
کوکی درست کردم و دوش گرفتم
باز وقتی رفتم ظرف بشورم یادماومد و باز همون عصبی شدن و حرص خوردن
چجوری می شه یادمون بره
چرا عادی نمی شه…
294
ده بار نوشتم و پاک کردم
نمی دونم درستش اینه که همه از غم بگیم
یا اینکه کمک کنیم که راه زندگی کردن کنار غم رو به هم یاد آوری کنیم و ادامه بدیم؟
294
این ریسکی که کردم انقدر بزرگه که اگه نشه می افتم ته دره.
بابتش می ترسم و تنهام
ولی دلم با این راهه و مجبورم.
بابتش گریه کردم و دوباره چمدون رو جمع کردم.
با وجود اینکه هر قدمی که بر می دارم با ترسه،ولی شاید تهش خوب باشه
شاید روزی بگم تونستم و شد…
294
باید با همین غم رو دلمون ادامه بدیم و درس بخونیم و کار کنیم
تنها راهی که می تونیم از دستشون راحت شیم.
294
دیگه نمی تونم در مقابل نفهم ها سکوت کنم
واقعا جلوی خودم رو می گیرم فقط نزنم تو دهن طرف.
294
اما من یهو میاد تو ذهنم که کمتر از دوماه دیگه موقع سال تحویل،چقدر از ماها نیستن و غم تمام وجودم رو می گیره…
هر لحظه تنفرم بیشتر می شه و کاش می شد کاری کنیم.
294
دلم می خواد یه روزی فارغ از غم
تبسم روی لب هامون بشینه
شاید اون روز دوباره جون بگیره
نهال آرزوهامون تو سینه❤️🩹
294
جیلین راست می گفت
وقتی آدم با درد و عذابش درگیره
دنیا به روالش ادامه می ده و انگار هیچی نشده،و مجبوره همونطور پیش بره و سر پا بمونه
مثل امروز من که اشک هام رو پاک می کردم که سوالای امتحان رو بتونم ببینم و یه چی تو مغزم می گفت برای چی باید تلاش کرد وادامه داد؟
نمی دونم اصلا چی باید گفت؛ولی خب همه فقط داریم یه جورایی می گذرونیم.
294
بعد سه روز وصل شدم
همونجا که میگه سپهر کجایی بابا اشک هام می ریزه💔
برای کدومشون باید گریه کرد
294
من خیلی وقته یاد گرفتم با چیزای کوچیک از زندگی لذت ببرم
با دیدن ابرهای توی آسمون،طلوع و غروب،یخ های توی ماگ قهوه ام،چایی خوش رنگم،کیک درست کردن جای اورثینک کردن،لازانیا درست کردن تو شب های برفی،لته داغ زیر برف
و این مدت،همه اینکارا رو انجام دادم که حواسم رو پرت کنم
و روزی هزار بار گفتم خدایا بهمتوان ادامه دادن بده
الان بابت اینکه من زنده ام و خیلی از همسن و سال هامنه شرمنده ام
و همه اون کارا با بغض تو گلو باید انجام شه با فکر اینکه اونا هم می تونستن و حق داشتن زندگی کنن.
