تانگوی شیطان
رفتن به کانال در Telegram
نیم ساعت توی بهشت بودن، قبل از اینکه شیطان بفهمه مردی.
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
215
مشترکین
+124 ساعت
+37 روز
+330 روز
آرشیو پست ها
215
Repost from نمیدانم،
دارم فکر میکنم چرا بشر تکامل یافت، غار، شکار و سکس از پر رنگ ترین تفریحات سالم هستند. واقعاً بشر ناامیدکننده شده است، یک فکری به حال خودتان بکنید.
215
اگر بنا بر این باشه که افکار همهی ما یکی باشه، پس متفاوت بودن چه معنی میتونست داشته باشه؟
215
Repost from N/a
تاوان و پنج قدم فاصله رو دیدم.
با اینکه دیدگاهم نسبت به کتابها و فیلمها با جنید متفاوته ولی دیدگاهی که داره رو دوست دارم، متفاوته
چیزهایی رو درک میکنه و مهم میدونه که انگار من ساده از کنارشون میگذرم یا شاید نمیتونم مثل اون افکارم رو به سادگی، جوری که دیگران درکش کنن توضیح بدم.
میدونم چه اتفاقی میفته، مفهومش چیه ولی نمیتونم بفهمونمش، نمیتونم کلماتی که واقعاً در موردشون درست هستن رو پیدا کنم و کنار هم قرار بدم تا بتونم منظورم رو برسونم.
215
دارم سعی میکنم در قالب یک چیزی روایت رو بیان کنم و هعی کلنجار میرم مهار داستان از دستم در میره.
215
الان دقیقا سومین روزیه که دارم به یک موضوعی فکر میکنم، به نگاه های اون آدم، کسی که از گوشت و خون خودت باشه تا چه حد دوست داشتنیه؟؟؟؟؟
215
دوستم: انسان از نظر اخلاقی دارای بُعد های مختلفیه و شخصیت های زیادی داره دلیل نمیشه فکر کنی نویسنده ات پرفکت بوده
من: …
215
از این بدم میاد، از اینکه میخوام چیزی بنویسم، یکم میگذره بهش پر و بال میدم هعی میگذره بزرگ و بزرگ تر میشه، بار ها توی ذهنم مرورش میکنم، دم آخر یک ایده جدید به ذهنم میاد و همهی آنچه که قبلا بهش اندیشیده بودم رو یادم میره و بعدش میچسبم به چیز جدید…
215
توی بخت ستارگان ما شخصیت فیلم دوست داشت که نویسنده مورده علاقه اش رو ببینه بعدش که فهمید ممکنه یک آدم از بیرون چقدر زیبا اما از دورن یک آدمه مزخرف باشه چیزی که به ذهنم رسید این بود: ممکنه مورد علاقه ترین نویسنده آدم یک آدمه مزخرف باشه.
215
درس های فارسی نبوغ یک انسان رو نشون داد، برای یک روز بیشتر زنده ماندن. مرگ میتواند چقدر ترسناک باشد؟ برای فرار از آن انسان تا جایی میتواند پا پیش بزارد که یک زبان جداگانه ای خلق کند. زبانی که وجود خارجی ندارد. نه تنها تو هیچ درکی از جملاتی که میگی نداری ولی باید و به اجبار باید اون جملات رو به یک انسان دیگه آموزش بدی، راج، راش، هر لغت یک روز بیشتر زنده ماندن.
میناری نه تنها عمیق نبود اما مجبورم کرد تا آخر ببینمش، یک فیلم خیلی کند و ساده، یک خانواده آروم ژاپنی و اتفاق های متفاوت زناشویی .
پسر بچه ای با پیراژمه راه راه. یک کودک از جنگ چه میداند؟ از نژاد برتر چه میداند؟ از تعصب بر سر دین چه میداند؟ یک کودک خام هر آدمی برای اون مهربون و عزیزه چه یهودی باشه چه مسیحی چه هرکس دیگری. یک کودک توی تنهایی دنبال چه چیزی میگرده؟ یک دوست، یک کسی که بتونه بهاش هم بازی باشه. یک هم بازی یک کودک یهود توی دوران جنگ جهانی دوم اصلا دوست خوبی نیست، هست؟ دوستی دور از تعصب. دوستی که آدم رو به کام اتاق های گاز میکشونه، و سوزوندن…
بخت ستارگان ما. یک عاشقانه درام، اگر آدمی که یک روز بیشتر برای زنده موندن داشته باشه و کنارش اگر عاشق یک آدمی باشه که ممکنه زودتر از خودش به کام مرگ کشیده بشه دوست داره هروز و هروزش رو کنار همون فرد بگذرونه. حتی اگر مرگ هم آدم هارو از هم جدا کنه هیچ وقت نمیتونه خاطراتی که وجود داشتن رو از بین ببره. ( نمیدونم ادامه اش چی بگم. چیزی به ذهنم رسید مینویسم)
سوختن رو هم دیدم( چیز جالبیه)
شهر اشباح وای وای چقدر خوب بود.
درخشش ابدی یک ذهن زیبا.مگه میتونه یک ادمه منزوی و مردم گریز کنار یک ادمه بسیار پر انرژی دوم بیاره؟ اگه عشقی باشه آدم ها هرطوری باشن باهم دیگه کنار بیان. ولی اگه بخوایی ازش فراز کنی تنها راهش اینه حافظه ات رو پاک کنی، چه وحشتناکه اینکه حافظه ات رو پاک کنی بعد دوباره عاشق همون فرد بشی.
انگل .من اگه فقیرم و راهی پیدا کنم که در یک خانواده ثروتمند استخدام بشم تنها کاری که میکنم اینه که بقیه اعضای خانواده رو در جایی که هستم جا بدم. من نه شخصیت فیلم ها، آدم های معلولی آدم های باهوشین.
215
زندگی خودم جوری کمدی سیاهست که دیگه هیچ فیلم درامی هیچ حس ترحمی رو در وجودم بر نمیانگیزه.
215
(هرچه باداباد رو هدیه گرفتم، یه کتابیه که میدونم چندین بار خونده شده و زیر جملاتش خط کشیده شده، از این خوشم میاد، از اینکه کتاب رو بخونم و بفهمم طرف قبلی که خوندتش به چه چیزای فکر میکنه و چه چیزای براش جالب به نظر میرسه.)
215
آنچه از دوست رسد نیکوست، امروز یه هدیه ای به دستم رسید، قبل از اینکه بازش کنم روی بسته بندیش جملهای نوشته شده بود که منو به فکر برو برد: ادبیات شاید نتواند جلوی جنگ و خونریزی را بگیرد، شاید نتواند از مرگ یک کودک جلوگیری کند، اما میتواند کاری کند که دنیا به آن فکر کند. با اشتیاق تمام بازش کردم، منو یاد اون نوشته ای انداخت که رمضان یادداشت کرده بودم، همون صحنه ای که تجسم کرده بودم، همون نگاه خیره من به پیروک که داشت توی شب های رمضون توی کتابفروشیش کتاب میخوند، همون حسی که دوست داشتم همون شب باید میرفتم کتابفروشی و اناکارنینا رو میگرفتم، و اما امروز شاید خرید حضوری و تجربه ای که دوست داشتم اناکارنینا رو بگیرم رو شخصا تجربه نکردم، اما به همون اندازه خوشحال و اشتیاقم زیاد بود، هدیه رو که باز کردم جمله اش رو دقیق پاره کردم گذاشتم کنار که بتونم جایی بزارمش که گم نشه، دو جلد اناکانینا، با اشتیاق تمام پشت جلد هارو خوندم و یکی یکی ورق زدم، یادم باشه که رمضون آینده اناکارنینا رو بخونم و این حس دوباره توی وجودم تلقی بشه…
215
این آدم کل شب هارو تا صبح فیلم میبینه، بعد میخوابه ساعت های 12 اینا بیدار میشه میره سر کار، کل فرصتی که سرش خلوت میشه رو کتاب میخونه، تاییم های کوتاه، هرچند خیلی کوتاه اما مفید، مفید به اندازه چند خط کتاب. این آدم تا 12شب بازم سرکاره، کل انرژی که داره رو از فیلم ها از موسیقی ها از کتاب ها میگیره، این آدم چطور میتونه اینقدر سخت و خشک باشه، چطور میتونه توی این روز هایی که همه از مرگ، افسردگی، گرانی، از رنج و درد حرف میزنن این آدم از کوچیک ترین چیز ها از کوچیک ترین اتفاق های زندگیش خوشحال میشه، از مکالمه های نسبتا خیلی کوتاه، از کتاب خرید ها، از هدیه های باارزش گرفتن ها، چطور این ادم وقتی میاد خونه کتابی که دستشه رو با اشتیاق تاریخش رو ثبت میکنه، تاریخ روزی که کتاب رو تموم کرده، با همون ذوق فراوان کتاب رو میزاره سر جاش و باز یک کتاب دیگه انتخاب میکنه بخونه، این آدم این روز ها زندگیش همینجوری میگذره، ظاهری بسیار آرام، بی خطر و ادا، سبک زندگی معلومی، این آدم رو همین چیزای کوچیک به زندگی متصل کردن، همین چیزای که به راحتی همه ازشون میگذرن، این آدم به این فکر میکند اگر ادبیات نبود اگر موسیقی نبود اگر فیلم نبود اگر دوستای که اهل این چیزا ها نبودن، چطور میتونست به زندگی کردن ادامه بده؟ چطور میتونست دوم بیاره. این روزها این آدم فقط از این میترسه که درون کنجکاو و ناآرام و طوفانیش نابودش نکنه، همینطور به این زندگی معمولی ادامه بده…
215
تنها حسن و دلخوشی که از این زندگی پر از رنج و درد و اندوه و ملال و شّرَ میشناسم، یکبار زنده بودن است. بالاخره روزی خواهیم مُرد و از این فلاکت رها خواهیم شد.
