fa
Feedback

فریب کلاهبرداران را نخورید! تل‌متریو این کانال‌ها را شناسایی و برچسب‌گذاری می‌کند 👉 برای مشاهده برچسب، اشتراک تهیه کنید

𝘍𝘢𝘭𝘴𝘦 𝘌𝘲𝘶𝘪𝘭𝘪𝘣𝘳𝘪𝘶𝘮

𝘍𝘢𝘭𝘴𝘦 𝘌𝘲𝘶𝘪𝘭𝘪𝘣𝘳𝘪𝘶𝘮

رفتن به کانال در Telegram

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
248
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+37 روز
+930 روز
آرشیو پست ها
اختلال استرس پس از سانحه (PTSD)، زخمی است که بر ذهن می‌ماند، حتی وقتی حادثه مدت‌هاست به پایان رسیده باشد. فرد ممکن است از یک اتفاق تلخ عبور کرده باشد، اما ذهنش هنوز در همان لحظه گرفتار مانده است. خاطرات ناخواسته، کابوس‌ها و احساس دائمیِ ناامنی، باعث می‌شوند گذشته بارها و بارها تکرار شود؛ انگار زمان برای او هرگز از آن روز عبور نکرده است. این اختلال می‌تواند با علائمی مانند کابوس‌های مکرر، مرور ناگهانی خاطرات، ترس و اضطراب شدید، گوش‌به‌زنگ بودن همیشگی، پرهیز از مکان‌ها یا افرادی که حادثه را یادآوری می‌کنند، بی‌خوابی، تحریک‌پذیری و دشواری در اعتماد کردن به دیگران همراه باشد. در کودکان، این درد گاهی به شکل سکوت، انزوا، ترس‌های غیرعادی، بازی‌های تکراری درباره حادثه یا تغییر ناگهانی در رفتار و احساسات خود را نشان می‌دهد؛ نشانه‌هایی که از زخمی خبر می‌دهند که دیده نمی‌شود، اما عمیق است.

می‌گویند کودکان زود فراموش می‌کنند؛ اما هیچ‌کس از کودکانی نمی‌گوید که حافظه‌شان زیر آوار یک روزِ شوم دفن نشده، بلکه همان‌جا برای همیشه بیدار مانده است. او هر صبح از خواب برنمی‌خاست، از کابوسی به کابوس دیگر قدم می‌گذاشت. جهان برای دیگران با طلوع خورشید آغاز می‌شد، اما برای او، زمان از همان لحظه‌ای عبور نمی‌کرد که صدای ترس، برای نخستین‌بار در استخوان‌های کوچک تنش خانه کرد. از آن روز، قلبش دیگر جایی برای معصومیت نداشت؛ فقط اتاق‌های تاریکی داشت که در هر کدام، خاطره‌ای نشسته بود و بی‌صدا نفس می‌کشید. کودکی‌اش نمرده بود؛ گم شده بود، میان فریادهایی که هیچ‌وقت تمام نشدند و سکوتی که هرگز دست از تعقیبش برنداشت. او دیگر از هیولاهای قصه‌ها نمی‌ترسید؛ هیولاها را دیده بود، بی‌آنکه شاخ داشته باشند یا از دل تاریکی بیرون بیایند. ترس، در نگاهش ریشه دوانده بود؛ آن‌قدر عمیق که حتی آغوشی مهربان هم نمی‌توانست باورش را به امنیت بازگرداند. شب‌ها، وقتی همه‌چیز آرام به نظر می‌رسید، ذهنش دوباره و دوباره همان زخم را می‌شکافت؛ گویی سرنوشت محکومش کرده بود تا یک لحظه را هزاران بار زندگی کند. و دردناک‌تر از همه این بود که هیچ‌کس صدای شکستن کودکی را نمی‌شنود؛ زیرا کودکان، برخلاف شیشه، هنگام خرد شدن سکوت می‌کنند.

سیاست، گاهی آن‌قدر دست‌هایش را به قدرت آلوده می‌کند که دیگر بوی انسانیت را نمی‌شناسد. حکومت‌ها می‌آیند و می‌روند، اما آنچه بر سنگفرش خیابان‌ها باقی می‌ماند، ردّ کفش‌هایی‌ست که از روی رؤیاهای مردم گذشته‌اند. حقیقت، در اتاق‌های دربسته معامله می‌شود و عدالت، پشت پرده‌ی مصلحت به زانو درمی‌آید. انگار تاریخ را نه با جوهر، که با خاکستر آرزوهای مردمانی می‌نویسند که تنها جرمشان، امید داشتن بوده است. و چه تلخ است دنیایی که در آن، قدرت پیش از آنکه حافظ انسان باشد، به زندان وجدان تبدیل می‌شود.

«تو اصلاً می‌فهمی چه غلطی کردی؟!» صدای چویا کل اتاق رو پر کرده بود. بیرون، چند نفر از کنار در رد شدن، اما با شنیدن دادش ترجیح دادن مسیرشون رو عوض کنن. دازای مثل همیشه دستاش توی جیبش بود؛ انگار نه انگار که چند ساعت پیش تا مرز مرگ رفته بود. «نتیجه که گرفتیم.» «نتیجه؟!» چویا یه قدم جلو اومد. «اگه دو دقیقه دیرتر می‌رسیدم، جنازه‌ت رو تحویل می‌گرفتم!» دازای شونه بالا انداخت. «ولی دیر نرسیدی.» «بحث این نیست!» «پس چیه؟» «اینکه هر بار هر کاری دلت می‌خواد می‌کنی، بدون اینکه حتی یه بار فکر کنی بقیه چی می‌کشن!» دازای نگاهش کرد. «به تو ربطی نداشت.» «اتفاقاً داشت.» «نداشت.» «تو همیشه همینو می‌گی!» دازای نفس کلافه‌ای کشید. «قرار نبود تو بیای. من خودم از پسش برمی‌اومدم.» چویا با تمسخر خندید. «آره، معلومه. داشتی از پسش برمی‌اومدی وقتی نصف بدنت غرق خون بود.» دازای اخم ریزی کرد. «آخرش که زنده‌ام.» «ولی یه روز آخرش زنده نمی‌مونی!» سکوت. برای اولین بار، هیچ‌کدوم چیزی نگفتن. بعد دازای، آروم‌تر از قبل، گفت: «چرا اینقدر برات مهمه؟» چویا خواست همون جواب همیشگی رو بده؛ یه طعنه، یه فحش، یه چیزی که همه‌چی رو جمع کنه. اما قبل از اینکه فکر کنه، حرف از دهنش پرید. «چون همه‌چیز به من ربط داره وقتی پای تو وسطه!» سکوتی سنگین روی اتاق افتاد. انگار حتی صدای نفس کشیدن هم زیادی بلند بود. چویا خودش هم از چیزی که گفته بود جا خورد. نگاهش برای لحظه‌ای لرزید و سریع صورتش رو برگردوند، انگار اگر به چشم‌های دازای نگاه می‌کرد، مجبور می‌شد حرفش رو قبول کنه. اون جمله از روی فکر نبود؛ از جایی عمیق‌تر بیرون اومده بود. جایی که سال‌ها پشت دعوا، توهین و مسخره‌بازی قایمش کرده بود. دازای هم بی‌حرکت موند. لبخند همیشگیش محو شده بود. نه از روی ناراحتی؛ از روی ناباوری. سال‌ها بود به شنیدن اینکه سربار، دردسر یا آدم غیرقابل‌تحملیه عادت کرده بود. اما اینکه یکی با اون شدت عصبانی باشه فقط چون احتمال از دست دادنش وجود داشته... این حس براش غریبه بود. چند ثانیه فقط به هم نگاه کردن. بعد دازای، خیلی آروم، با صدایی که هیچ شباهتی به لحن بازیگوش همیشگیش نداشت، پرسید: «...از کی؟» چویا نگاهش نکرد. لب‌هاش رو روی هم فشار داد و بعد با صدایی پایین‌تر گفت: «از همون روزی که فهمیدم اگه حواسم بهت نباشه... خودت هیچ اهمیتی به جونت نمی‌دی.» باز هم سکوت. دازای آهسته خندید؛ نه از روی تمسخر، نه برای فرار از جواب. یه خنده‌ی کوتاه، خسته... و شاید کمی شکسته. «پس... هنوزم مواظبمی.» چویا با اخم گفت: «فکر نکن خاصی. فقط حوصله‌ی دردسرای بعد از مردنت رو ندارم.» دازای یه قدم بهش نزدیک‌تر شد. «دروغ می‌گی.» چویا خواست چیزی بگه، اما کلمات توی گلوش گیر کردن. دازای نگاهش رو ازش برنداشت. «...ببخشید.» این بار نوبت چویا بود که جا بخوره. از بین تمام جواب‌هایی که انتظار داشت، «ببخشید» آخرینش بود. دازای نگاهش رو پایین انداخت و آروم ادامه داد: «قول نمی‌دم دیگه هیچ‌وقت همچین کاری نکنم... ولی قول می‌دم قبل از اینکه خودمو وسط مرگ بندازم، حداقل یه بار به این فکر کنم که یکی هست که منتظر برگشتنمه.» اخم چویا کم‌کم شکست. آروم با مشت زد به بازوی دازای. «همینم از سرت زیادیه.» دازای لبخند زد؛ این بار واقعی. «می‌دونستم آخرش نمی‌تونی از دستم دل بکنی، کوتوله.» چویا چشم‌هاش رو چرخوند، ولی گوشه‌ی لبش بی‌اختیار بالا رفت. «خفه شو... قبل از اینکه دوباره نظرم عوض بشه.» و برای اولین بار از شروع دعوا، سکوت بینشون دیگه سنگین نبود.

𝖨𝗍 𝖽𝗈𝖾𝗌𝗇'𝗍 𝗆𝖺𝗄𝖾 𝗌𝖾𝗇𝗌𝖾 𝗍𝗈 𝗆𝖾 𝖸𝗈𝗎'𝗋𝖾 𝗀𝗈𝗇𝖾, 𝗇𝗈, 𝖨 𝖼𝖺𝗇'𝗍 𝖻𝖾𝗅𝗂𝖾𝗏𝖾 𝖳𝗁𝖾𝗒 𝗌𝖺𝗒 𝗒𝗈𝗎 𝗅𝗂𝗏𝖾 𝗂𝗇𝗌𝗂𝖽𝖾 𝗆𝖾 𝖻𝗎𝗍 𝗍𝗈 𝗆𝖾, 𝗒𝗈𝗎'𝗋𝖾 𝗌𝗍𝗂𝗅𝗅 𝗀𝗈𝗇𝖾 𝖸𝗈𝗎 𝗌𝖾𝖾, 𝗍𝗁𝗂𝗌 𝖼𝖺𝗇'𝗍 𝖻𝖾 𝗋𝖾𝖺𝗅 𝗅𝗂𝖿𝖾, 𝗒𝗈𝗎 𝗐𝖾𝗋𝖾 𝗈𝗇𝗅𝗒 𝗅𝗂𝗄𝖾 𝟤𝟥 𝖨'𝗆 𝖺𝗌𝗄𝗂𝗇𝗀 𝗊𝗎𝖾𝗌𝗍𝗂𝗈𝗇𝗌 𝗍𝗈 𝗆𝗒 𝖦𝗈𝖽 𝗅𝗂𝗄𝖾, "𝖶𝗂𝗅𝗅 𝗐𝖾 𝖾𝗏𝖾𝗋 𝗆𝖾𝖾𝗍 𝖺𝗀𝖺𝗂𝗇?"

Repost from N/a
آفتابی که از میان پرده عبور می‌کند، کاش می‌توانست از میان پوستم نیز بگذرد؛ شاید آن‌وقت دندان‌هایشان را کمتر در گوشت خود احساس می‌کردم. شاید ثابت می‌کرد نور، تنها بر آنان که بر بلندی ایستاده‌اند نمی‌تابد و مرا نیز، در پایین‌ترین پله، اندکی به لطف خود می‌پذیرد. آه. عذر مرا بپذیرید. فراموش کرده بودم. انسان‌ها برابر زاده نشدند؛ برخی خدازاده‌اند، و ما خدازده.

بله مادام، انسان‌ها اغلب درباره چیزهایی سخن میگویند که هیچگاه ندارند...نمونه بارز آن نیز انسانیت آنهاست!

در حقیقت او در ارتباط با چیزهایی مینوشت که هیچگاه نداشت؛ عشق، نشاط، امید، امید، امید.

Repost from N/a
بوی گوشتِ گندیده، بینی‌ام را می‌سوزاند؛ اما سوزان‌تر از آن، تعفنِ ایمانی‌ست که زیر دستِ سیاست، به لاشه‌ای برای حفظ قدرت بدل شده است.

در سال‌های پایانی عمر، لئو تولستوی دچار تحولی عمیق در اندیشه و جهان‌بینی خود شد. او پس از رسیدن به شهرت و موفقیت ادبی، احساس کرد که ثروت، جایگاه اجتماعی و زندگی اشرافی نمی‌توانند به زندگی انسان معنا ببخشند. این بحران روحی او را به سوی جست‌وجوی حقیقت، ایمان و اخلاق سوق داد. تولستوی با خوانشی شخصی از تعالیم مسیح به این باور رسید که هدف واقعی زندگی، عشق به انسان‌ها، بخشش، فروتنی و زندگی ساده است، نه قدرت، ثروت یا تشریفات مذهبی.
این دگرگونی باعث شد بسیاری از باورهای پیشین خود را کنار بگذارد. او به‌شدت با جنگ، خشونت، مجازات اعدام، نابرابری اجتماعی و تجمل‌گرایی مخالفت کرد و کلیسای رسمی و حکومت را نیز به دلیل فاصله گرفتن از اصول اخلاقی نقد نمود. تولستوی تلاش کرد زندگی خود را با این باورها هماهنگ کند و حتی در سال‌های پایانی عمر، خانه و زندگی اشرافی‌اش را ترک کرد تا ساده‌تر زندگی کند.
اندیشه‌های او بعدها الهام‌بخش شخصیت‌هایی مانند ماهاتما گاندی و مارتین لوثر در زمینه مقاومت بدون خشونت شد.

-شیطان، لئو تولستوی
-شیطان، لئو تولستوی