پژواکِ خاطراتِ قدیمی•
رفتن به کانال در Telegram
.شنوای حرفاتون هستم زن.زندگی.آزادی . t.me/HidenChat_Bot?start=6967686951 .
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
232
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
اطلاعاتی وجود ندارد30 روز
آرشیو پست ها
وقتی یکی میگه “i wish i lived in a small town that stranger things happened..”دلم میخواد بگم د اخه عزیزمم تو اگه میدونستی شهر کوچیک داخل ایران چجوریه اینو نمیگفتی;
شش ماه از آن دو روز میگذرد اما زخم آن هنوز تازه است و درد میکند؛
مگر میشود به فراموشی سپرد؟
مگر میشود ز یاد برد که چه کسانی جانشان را فدای ما کردند؟
شاید نسلهای دیگر فراموش کنند اما ما تا زمانی که در این دیار زنده هستیم به یاد داریم؛به یاد داریم که چگونه جان و جوانی هردو فدا شدند!
اگر تمامی خاطرات را از ذهنم پاک کنم و یا اگر تنها یک کلمه به یاد داشته باشم باز هم ذهنم فکر میکند،فکر میکند،فکر میکند…
تا زمانی که دیگر نباشم ذهنم به فکر کردن ادامه میدهد،چه میتوانم برایش انجام دهم؟
مگر میتوانم ذهنم را از سرجایش در بیاورم و راحت بخوابم؟ و یا بگذارمش روبهروی خودم و به آن بفهمانم نیازی به این همه فکر کردن نیست؟
نه نمیشود.اینها تنها خیالاتی هستند که در سر دارم؛
آری همان خیالات همیشگی…
غم نفس میکشد.
غم صدا دارد.
غم میشنود و احساس میکند.
غم هم میتواند همانند ما زندگی کند!
لیک او میبایست با فردی زندگی خود را شریک شود
غم زندگی اش را با من شریک شده است
غم مرا انتخاب کرده است!
روزهای زندگیام را با غم میگذرانم
نمیدانم چطور شد و یا چگونه به اینجا رسیدم؛
اما غم با من زندگی میکند!
