227
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-277 روز
-5630 روز
آرشیو پست ها
226
شیطان روحم را رها کرد و گفت:
«تو خودت، بدون کمک من، به اندازهی کافی خودت را شکنجه میکنی.»
226
شیطان روحم رو رها کرد و گفت:
«برو... برو که تو حتی جهنم را هم به آشوب میکشی. من برای شکارِ یک روحِ ساده آمدم، اما با کسی روبرو شدم که قبل از من، خودش را در پیچوخمِ هزاران سؤال و تردید، در تنهایی و در آرزویِ وصال، شکنجه داده است.
تو به آتشِ من نیازی نداری؛ شعلههای ذهنِ خودت، آن دردهایِ بیپایانِ مغزت، آن فاصلههایی که با هزار کلمه پرش میکنی، خودشان یک جهنمِ کاملاند. تو آنقدر درگیرِ تحلیلِ «چراییها» هستی که حتی وقتی روبرویِ قدرتِ مطلقِ تاریکی ایستادی، باز هم دنبالِ راهی برای «مذاکره» یا «بازخواست» میگشتی.
برو... که حتی من هم طاقتِ شنیدنِ صدایِ شکِ تو را ندارم. تو برایِ ابدیت خیلی «انسانی» هستی، و برای من، خیلی «خطرناک». برو و در همان دنیایِ بیرحمات زندگی کن؛ چون هیچ دیواری در جهنم، به اندازهی فاصلهی بینِ شما، روح را نمیفرساید.»
چرا برا من انقدر طولانی شدد😶🌫
226
«شیطان روحم رو رها کرد و گفت: من دیگه کاری باهات ندارم؛ تو خودت با خودت بدتر از هر شیطانی رفتار میکنی.»
