″یادهایِ ماندِگار
رفتن به کانال در Telegram
🤍.
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
764
مشترکین
-124 ساعت
-257 روز
+10530 روز
آرشیو پست ها
اگر در جوانى هيچ كار احمقانه اى، انجام ندهى، در پيرى هيچ چیزی براى؛ لبخند زدن نخواهى داشت.
وقتی رهایم کردی، گمان میکردم مانند شکسته شدن آیینهای باشد؛ هنگامی که خودم را درون آن جستوجو میکنم، ناگهان ترک بردارد، بشکند، روی دستهایم فرود بیاید و قطرهقطره خونم را جاری کند. یا حداقل مانند گدازههای آتش باشد و من هم، مانند آتشفشانی نیمهخاموش، ناگهان شعلهور شوم؛ درونم حفرههایی عمیق بر جای بماند و آسمانِ تمام کوهستان از دودِ فریادهایم کدر و سیاه شود.
اما اینگونه نبود. من مانند آدمبرفیِ قصههایم آب شدم.
میپرسی: «آدمبرفی؟»
میگویم: «یادت هست برایت از عشقِ آدمبرفی به خورشید گفتم؟ از اینکه نمیدانست گرمیِ عشق را بپذیرد و ذرهذره آب شود، یا سردیِ ترس را قبول کند و زنده بماند.»
میپرسی: «سردیِ ترس؟»
میگویم: «آری. تو ترسیدی. تو عشق را عقب راندی. از ترسِ سقوط، شیرینیِ پرواز را بر خودت تلخ کردی.»
من؟
راستش، من نمیدانم چه شد، چه بر سرم آمد، چه کردی ؛ تو که زلفِ پریشان نداشتی، یا چشمهای آهو، یا دستانت آنقدرها هم گرم نبود؛ اما آغوشت چرا...
پریدم، به گمان اینکه تو مرا میگیری؛ اما آنجا نبودی.
صخرهها با چشمانی سرد به تماشای سقوطِ من نشسته بودند. موجها به احمق بودنم میخندیدند، با هیجان بالا و پایین میرفتند و خود را به صخرهها میکوبیدند.
آنها فقط یک چیز میخواستند: فرشتهٔ سقوطکرده را ببلعند و برای ماهیها تعریف کنند که عشق، خیالی خام بیش نیست.
خیالهای مزاحم مدام در سرم رژه میرفتند.
اشتباهم چه بود؟ پریدن؟ میل به پرواز؟ یا دل بستن به اینکه عشق یادم میدهد چگونه اوج بگیرم؟
ناگهان صداها خاموش شد.
سقوط، نه مانند بریدنِ دستانم بود و نه مانند سوختنِ قلبم؛ سردیِ اقیانوس بود که از پوستم میگذشت، در رگهایم جریان مییافت و به آرزوهایم میخندید.
حال فقط من مانده بودم و یک سؤال بزرگ:
آیا هنوز هم میخواهم زنده بمانم؟
اگر میخواهی جوابش را بدانی، سراغم را از موجها بگیر.
میپرسی: «موجها؟»
میگویم: «آری؛ اما گمان میکنم هنوز هم از پریدن میترسی، پس هیچگاه نخواهی فهمید فرشتهای سقوطکرده چگونه تبدیل به قویی زیبا شد.»
samira :)
من خیلی آدم «تکست نداد حتما نمیخواد در ارتباط باشیم پس منم مزاحمش نمیشم»ای هستم.
معلومه که یادم نمیره
اون پسری که ارزوش ۲۰۷ مشکی بود (علی نوری عزیز)
اون پسری که میگفت مانی صفر پور به همه آرزوهاش میرسه ( مانی صفر پور عزیز)
اونی که شبیه الن دلون بود ( مهرداد مشتاقی عزیز)
اونی که گفت مامان شمعاشو کی فوت کنه؟
گریه های مادر اون خانم دکتر رو
متین و مهسای عزیز رو
پدری که ناله میکرد سپهر بابا کجایی
جان یامان ایرانی رو
اون مرد سفید پوشی که مرد زخمی رو به دوش میکشید ( حمید مهدوی عزیز)
رها بهلولی عزیز
نیکا شاکرمی عزیز
ندا آقا سلطان عزیز
و تمام عزیزانی که بین ما نیستن🖤
