𝙂𝙚𝙩𝙩𝙞𝙣𝙜 𝙙𝙚𝙢𝙚𝙣𝙩𝙞𝙖.
رفتن به کانال در Telegram
514
مشترکین
+424 ساعت
+177 روز
+4630 روز
آرشیو پست ها
میگفت این تنهایی تمام میشود؛ نشد.
میدانستم که نمیشود و از آن گیاهی میروید شبیه به من. نحیف، رونده و بیبار.
میدانستم که این تنهایی آنقدر بلند میشود که از اندازهٔ من بیشتر و بعد از همهٔ آینه ها به ابر ها میرسد و سپس آسمان.
من خوب میدانستم که تنهایی من بیرون از من ادامه مییابد...
ما از زندگی عقب نیستیم...
ما فقط داشتیم چیزهایی رو از صفر میساختیم
که بقیه از بدو تولد داشتن!
ولی اون بخش از من که داره از آدما فاصله میگیره و حوصله هیچکسو نداره،دیگه داره خیلی بزرگ میشه!
