𝙂𝙚𝙩𝙩𝙞𝙣𝙜 𝙙𝙚𝙢𝙚𝙣𝙩𝙞𝙖.
رفتن به کانال در Telegram
505
مشترکین
+1324 ساعت
+137 روز
+4630 روز
آرشیو پست ها
شاید زندگی همیشه اون چیزی نباشه که براش رویا ساختیم.
شاید بعضی آدما بیان، قلبمون رو پر از حس کنن و بعد، یه جوری برن که تا مدتها جای خالیشون توی زندگیمون بمونه. شاید شبهایی باشه که دلمون بخواد فقط یکی کنارمون باشه، دستمون رو بگیره و بگه «نگران نباش، من هستم.»
اما بین تمام این رفتنها و نرسیدنها، یه چیزی رو نباید فراموش کنیم؛
اینکه ما هنوز اینجاییم.
هنوز میتونیم دوباره عاشق بشیم، دوباره رویا بسازیم، دوباره از ته دل بخندیم و برای آیندهای که هنوز نرسیده، هیجان داشته باشیم. قرار نیست هر کسی که دوستش داشتیم، تا آخر مسیر کنارمون بمونه؛ بعضیها فقط میان تا یه تکه از قلبمون رو بیدار کنن و بهمون یاد بدن چقدر عمیق میتونیم دوست داشته باشیم.
و شاید عشق واقعی همین باشه؛
اینکه با وجود تمام ترسهات، هنوز دلت بخواد یه نفر رو دوست داشته باشی. هنوز دلت بخواد یه روز صبح کنار کسی بیدار شی که نگاهش بهت میگه «بالاخره رسیدیم.» کسی که وقتی دنیا سخت گرفت، پناهت باشه، نه دلیلِ خستگیت.
من هنوز به اون روز ایمان دارم.
به روزی که تمام این شبهای سخت فقط تبدیل به خاطره میشن. به روزی که میفهمیم بعضی رفتنها لازم بودن تا راه برای آدم درست باز بشه. به روزی که به خودمون نگاه میکنیم و میگیم: «دیدی؟ بازم از پسش براومدیم.»🫠🫀
کاش حداقل هروقت اینجوری بهم ریخته بودم یه آغوشی داشتم که توش گریه میکردم؛بدون اینکه قضاوت بشم.
دلم یکی رو میخواد که اونقدر عمیق دوستم داشته باشه که کنارش از تمام ترسهام دست بکشم؛ کسی که بودنش خودش آرامش باشه، حرفهاش پناه باشه و آغوشش جایی که برای اولین بار حس کنم واقعاً امنم. 🤍
