fa
Feedback

فریب کلاهبرداران را نخورید! تل‌متریو این کانال‌ها را شناسایی و برچسب‌گذاری می‌کند 👉 برای مشاهده برچسب، اشتراک تهیه کنید

‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌‌𝗁𝖾𝗋 𝗉𝗋𝗂𝗏𝖺𝗍𝖾 𝗁𝖾𝗅𝗅

‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌‌𝗁𝖾𝗋 𝗉𝗋𝗂𝗏𝖺𝗍𝖾 𝗁𝖾𝗅𝗅

رفتن به کانال در Telegram

‌‌‌ ‌𓐄 ☠ ‌ +69 ‌ God is pretty creative. ‌‌I mean, look at﹙ me ‌﹚.

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
293
مشترکین
-224 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
-2330 روز
آرشیو پست ها
I could do anything I want to Bump Lil Peep when I die, I'ma haunt you I could live forever if I want to I could stop time, but I never wanna do that again

‌- ‌‌ ‌‌ 0:47 ‌‌ ‌‌ ‌‌ ‌🤩

She don't love me But she looks my posts

«آقایان، آیا هرگز طعمِ تلخ و گسِ فداکاریِ یک‌طرفه را چشیده‌اید؟ من تمامِ عمرم را صرفِ این حماقتِ مهلک کردم. من همچون یک ابلهِ تمام‌عیار، به تاریک‌ترین، سردترین و عفونی‌ترین زوایای روحِ آدم‌ها خزيدم تا از پسِ آن دیوارهای بلند و سیاه، سوسوی ضعیفِ نورِ درونشان را بیرون بکشم. من روحِ خسته، بیمار و در حالِ متلاشی شدنشان را در آغوش فشردم تا به آن‌ها ثابت کنم که دیده می‌شوند، که هنوز امیدی برای درمانِ این تعفنِ درونی هست. اما چه کسی..بله ، میپرسم چه کسی حاضر شد برای من چنین کند؟ من که از درون میپوسیدم و بیش از هر یک از آن بیمارانِ متکبر، به دستانی نیاز داشتم که مرا از این لجن‌زارِ تنهایی بیرون بکشد. من با تمامِ ذراتِ وجودم تشنه‌ی آن بودم که کسی، فقط یک نفر، در چشمانم خیره شود و آن روحِ خاکستری و مچاله‌شده‌ام را ببیند؛ به عمقِ دردِ من نفوذ کند و با دستانی شفابخش بگوید: "من تو را میبینم و تو باارزشی". اما دریغ! هیچ‌کس..مطلقاً هیچ‌کس! حقیقتِ شرم‌آور این است که من با التیام بخشیدنِ زخم‌های آن‌ها، حقیرانه عشق را گدایی میکردم. در ذهنِ بیمارِ خودم میپنداشتم اگر منجیِ روحِ خسته‌شان باشم، سرانجام مرا دوست خواهند داشت و در این جهانِ بی‌معنا، برای کسی مهم خواهم بود. شاید در همان روزهای نخستینِ وهم‌آلود چنین وانمود میکردند ، اما انسان، این موجودِ ناسپاس و خودخواه، به‌سرعت همه‌چیز را فراموش می‌کند. اکنون خشم، چون زهری سیاه در رگ‌هایم می‌دود و خستگی، استخوان‌هایم را خرد کرده است. دیگر تمام شد. من این صلیبِ مضحکِ فداکاری را بر زمین می‌افکنم. دیگر به تاریکیِ هیچ‌کس نور نخواهم تاباند. من به اعماقِ زیرزمینِ خود، به همان خلأ تاریک، بی‌کران و سردِ وجودم پس می‌خزم و درِ این انزوا را، با نفرتی آمیخته به آرامش، برای همیشه بر روی جهان و آدم‌هایش قفل می‌کنم.»

احساساتم فقط برای گربه ها پدیدار میشن

God, you look so pretty When you tell me that you love me

زمانی، در اعماق این روح تب‌دار و پریشان، تمنای عشقی ابدی و استوار زبانه می‌کشید. عشقی که لنگرگاه من باشد، که مرا از این انزوای تاریک و افکار بیمارگونه‌ام بیرون بکشد و رستگارم کند. اما آه، چه خیال خامی! تجربه، این معلم بی‌رحم، با تازیانه‌هایش به من آموخت که برخی ارواح برای تاب آوردن در آغوش گرم عشق، بیش از حد نفرین‌شده و ویران‌اند. من هر بار که دستم را به سوی این نور دراز کردم، تنها دستمایه رنجی عمیق‌تر و حقارتی تازه‌تر شدم. حالا دیگر همه‌چیز تمام شده است. «عشق»... این واژه اکنون در دهانم طعم خاکستر می‌دهد. دیگر هیچ قداست و حرارتی در آن نمی‌بینم؛ تنها یک توالی توخالی از چند حرف بی‌معنی است که احمق‌ها در قمارخانه‌های زندگی روی آن شرط می‌بندند و خود را فریب می‌دهند. من خسته‌ام. استخوان‌های روحم از این تقلاهای بیهوده و امیدهای واهی درد می‌کند. دیگر نه اشتیاقی مانده و نه حتی خشمی؛ تنها یک پذیرش سرد، تاریک و ملال‌آور. من تسلیم شده‌ام و سرانجام با این حقیقتِ عریان روبرو شده‌ام که عشق، این سراب باشکوه، سهم من از این جهان نیست. سهم من همان دیوارهای سرد اتاق، میز تحریرم و گفتگوهای طولانی با شیاطینِ درون خودم است. بگذارید دیگران با این افسانه خود را گرم کنند؛ من دیگر رمقی برای این بازی ندارم. درِ این بخش از قلبم را برای همیشه قفل کرده‌ام و کلیدش را در تاریک‌ترین رودخانه سنت‌پترزبورگ انداخته‌ام.