در تاریخ بنویسید
رفتن به کانال در Telegram
«به نام فرزندان و جانفداهای میهن» رسالتِ بازمانده، به یاد آوردن است.
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
199
مشترکین
+124 ساعت
+47 روز
اطلاعاتی وجود ندارد30 روز
آرشیو پست ها
آخرین دستنوشته جاویدنام عرفان شکورزاده؛
«مردم شریف ایران
سلام
من عرفان شکورزاده هستم. ۲۹ ساله، فارغالتحصیل کارشناسی ارشد هوا-فضا از دانشگاه علم و صنعت و یکی از معدود به اصطلاح نخبههای مانده در ایران که اکنون زندانی سیاسی-امینتی هستم. حدود یک سال و نیم پیش در بهمنماه ۱۴۰۳ و چند ماه پیش از جنگ ۱۲ روزه با اتهامات واهی جاسوسی برای دولت خارجی توسط عوامل سازمان اطلاعات سپاه بازداشت شدم. به مدت ۸ماه و نیم تحت بازجویی در سلول انفرادی تحت فشارهای روانی، جسمی و روحی مجبور به اعتراف اجباری شدم، پس از آن در یک دادگاه کوتاه و بدون بررسیهای کارشناسی و بدون در نظر گرفتن دفاعیات من، حکم اعدام توسط قاضی صلواتی برایم صادر شد که اینجانب در تخیلاتم هم نمیگنجید. علیرغم تلاشهای خانواده و وکلای پرونده این حکم ناعادلانه بلافاصله و تنها ظرف یک هفته توسط دیوان عالی کشور تایید شده و هر لحظه ممکن است اجرا شود. امروز به عنوان یکی از فرزندان این مرز و بوم از همه شما و نهادهای حقوق بشری درخواست یاری میکنم که از تمام ابزارها و مسیرهایی که وجود دارد برای توقف حکم استفاده شود تا نگذارید پایان زندگیام اینگونه باشد.
سوابق تحصیلی و کاری من در بستر اینترنت نشانگر دلسوزی و عشق اینجانب برای وطن و مفید برای جامعه و پیشرفت ایران عزیز بوده، هست و خواهد بود.
"نگذارید که یک جان بیگناه و آینده ساز برای ایران از بین برود"
عرفان شکورزاده-اردیبهشت۱۴۰۵-زندان اوین»
با نام خدا آمدند و با خون ماندند.
با لباس دین ایستادند و با ابزار مرگ حکومت کردند.
هر جا صدای اعتراض بود گلوله پاسخ دادندو هر جا فقر فریاد کشید آیه خواندند.
جوانان این خاک را به گلوله بستند و دشمن نامیدند مادرانشان را در داغ نشاندند و
حقیقت را دفن کردند.
عدالت را خطبه کردند و بیعدالتی را ساختار.
ایمان را سپر کردند و جان انسان را هدف.
این حکومت نه لغزش افراد که محصول اندیشه ایست که انسان را قربانی بقا میکند.
آنقدر تاریخ را وارونه زیستند که شمشیر یزید از دهانشان بیرون آمد و نامش را مصلحت گذاشتند.
به جنگ وجدان این مردم آمدند و انتظار سکوت داشتند.
اما خون حافظه دارد،نامها را نگه میدارد و حقیقت را بی واسطه تحویل میدهد،آنروز نه عمامه پناه است نه منبر.
میمانید و وعدههایی که به قیمت جان جوانان فروختید.
این است آنچه از ایمان ساختید.
روز دوشنبه در حین ملاقات على يونسى با خانواده اش در زندان قزلحصار، ابلاغيه اى به وى تحويل داده شد. در پى اين ابلاغيه، على يونسى يادداشتى نوشته است كه متن آن در ذيل آمده است.
«روز دوشنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵ ابلاغیهای با تاریخ صدور ۴ اسفند ۱۴۰۴ تحت عنوان عفو ۲۲ بهمن به من تحويل داده شد، مبنى بر اينكه باقیماندهی حبس من (٧ ماه) شامل عفو گردیده است. اولاً - من هرگز تقاضای عفو نکرده و نخواهم کرد. آزادی حقی است به سرقت رفته؛ حق دزدیده شده را گدایی نمیکنیم، برای بدست آوردنش مبارزه میکنیم. دوماً - من الگوهایی دارم: ۶ همبندی سربلند سربهدار، هر روز و هر لحظه یادشان برایم زنده و صدایشان در گوشم است. آنها برای جانشان چانه نزدند ننگ بر من اگر برای آزادی ام چانه بزنم. سوماً - وحید بنی عامریان در دفاعیه اش گفت: "این ما هستیم که باید دفاع کنیم یا شما؟" من نیز میگویم: "این ما هستیم که باید ببخشیم یا شما؟!" بخشش و عفو بیش از هر کس حق مادران و پدران داغدار است. پس اى شما مادران و پدران داغدار، امیدوارم هر آن کوتاهیای کردم را بر من ببخشید كه شما تنها مرجع طلب بخشش من هستيد و باقی هر چه از رنج و شکنجه و زندان تا کنون بوده و هر چه حبس و تبعید و سختی باقیمانده، چیزی جز وظیفه نیست. ما به پشتوانه فداکاری فرزندان شماست که میجنگیم و بر این جنگیدن استوار خواهیم ماند. جنگیدن برای آزادی مردم ایران نه مایه حسرت و رنج که بزرگترین مایه افتخار است. على يونسى زندان قزلحصار، ٢٢ ارديبهشت ١٤٠٥»امیرحسین مرادی، زندانی سیاسی و دانشجوی نخبه، طی سه هفته اخیر بارها به دفتر زندان اوین احضار شده تا ابلاغیهای به او تحویل داده شود، اما وی مراجعه نکرده است. در پی احتمال آزادی او تحت عنوان "عفو"، امیرحسین مرادی نامهای با متن زیر منتشر کرده است.
«در پاسخ به نامه قوه قضاییه کشتار و سرکوب با ادعای عفو باقیمانده حبس: چهره خندان عزیزترین دوستانم (وحید و پویا و بابک و محمد و شاهرخ و ابوالحسن) در زمان جدایی و انتقالشان از اوین به قتلگاه قزلحصار که تا آخرین دم از عمرشان نیز تن به ذلت تسلیم در برابر حکومت پستتان ندادند، در جلوی چشمانم است و مادران و پدارانشان را تصور میکنم. همانطور که در شهریور ۱۴۰۳ نیز به صراحت گفتم، اکنون نیز تکرار میکنم عفو ننگین شما را نخواسته و نمیخواهم و در پاسخ به کشتار خونین دی ماه و اعدام های جنایتکارانه اخیر، قطعا و یقینا ما مردم تحت ستم ایران هستیم که در موضع بخشیدن شما هستیم اما یقین بدانید که ما نه میبخشیم و نه فراموش میکنیم. من نیز تا زمان رهایی مردم ایران از شر شما، حتی فکر رهایی خود از بند را نخواهم کرد و آن را از شما گدایی نمیکنم. امیرحسین مرادی ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵»
امیرحسین مرادی و علی یونسی در دادگاه انقلاب به ۱۶ سال حبس، شامل ۱۰ سال حبس اجرایی، محکوم شدند. با اعتراض وکلای آنها و پس از پذیرش اعاده دادرسی در دیوان عالی کشور، این حکم در اسفند ۱۴۰۳ به شش سال و هشت ماه کاهش یافت. اميرحسين مرادى و على يونسى اکنون بیش از شش سال و یک ماه است که بدون یک روز مرخصی در حبس هستند.
Repost from گلبو
اسم این بخش زندگیم فقدان معناست. نه اینکه بقیه مواقع خیلی زندگی پرمعنایی داشته باشم، چون اساسن به معنا در زندگی اعتقادی ندارم، چرا که به اختیار باوری ندارم، معنا به معنایی که برای ما تعریفش کردن، در این دنیای وحشی یک توهمه. یک خیاله که بتونه انسانها رو صف کنه. چطور میتونی معنا بسازی و بهش باور داشته باشی درست وقتی این همه ظلم رو میبینی که هرروز اتفاق میافته و آب از آب تکون نمیخوره؟ آدمیزاد شاید وقتی زیادی ظلم ببینه، ایمانش رو از دست بده. ایمانش به همه چیز رو، ولی ولش کن. بیا خیلی بهش فکر نکنیم. بهرحال، بیا فکر کنیم معنا وجود داشته و الان گم شده. فقدان معنا. آیا میشه معنا رو در بذر گوجه پیدا کرد؟ نمیدونم. قبلن به این نتیجه رسیده بودم میشه ولی الان دوباره از دستش دادم. دوباره رسیدم نقطه صفر، اتفاق مستقلی نیست و بستگی داره به اینکه جامعهای که بهش تعلق داری چه شرایطی رو داره تحمل میکنه، که اگه خیالت راحت بود، دنبال معنا بگردی. مثل شبکهی عصبی همه چیز به هم متصله.
ثانیهها با وقاحتی تمام از پی هم میگذرند. با هر طلوع، گویی خورشید برای آنکه اذن تابان پیدا کند، به خون جوانی از این دیار تشنه است؛ انگار استمرار نور، در گرو قربانی کردن فرزندان ماست و ما، مانده در بهت و استیصال، تنها نظارهگر این تقدیر تحمیلی هستیم. آنانی که تا واپسین دم، به معجزهی آزادی دل بسته بودند، در نهایت به جای آغوش رهایی، با سردی طناب دار همآغوش شدند.
تا کی باید نجوای اذان، با هیبت مرگ درآمیزد و در سپیدهدمان، جانهایی را بستاند که جرمی جز حقطلبی نداشتند؟
«بُغضِ ما در گلو شکست و این بانگِ اجبار،
همچنان از جگرِ سوختهمان جامی میطلبد...»
برای فهمیدن این نگاه که از دوربین میگریزد و میداند نفسهای آخرش را میگذراند، باید که این چهل سال ایران را زیسته باشی.
نه حتی دستبندش نه حتی میکروفونی که برای بی آبرو کردنش و ضبط بدون خط و خش از ترس یخ زده لابلای صدایش به چروک پیراهنش پیوند خورده...
تنها همان نگاه کافیست....
باید که ویدا موحد تا نیکا را گریه کرده باشی. باید چند اذان صبح را به نفرت و انتظار گذرانده باشی، باید چندین بار مسیر قبرستان را رفته باشی، باید که از گونهی دختر بغل دستی ات پشت ماشین پارک شده انتهای کوچههای منتهی به انقلاب، بی آنکه نامش را بدانی ساچمه های خیلی فرو نرفته را در آورده باشی.... باید میان حافظه ات، خاطراتی عمیق از زندگی مابین جنایت های متوالی را طی کرده باشی، تا بفهمی او در نهایت بی کسی، با چشمهایی که رمقی ندارند با پلکهای باز حتی، دیگر به چیزی نگاه نمیکنند...
تو یکبار دیگر این صحنه را دیده بودی. این کیفیت میزانسن از غربت کسی که هرچه تلاش میکند حرفش را نمیفهمند، با اینکه میداند دارند او را نمایش میدهند، تمام تلاشش را میکند تا لااقل بدهکار خودش نماند. و در آخرین لحظه که پی میبرد همه چیز تمام شده و همین تمام شدن را نگاه میکند...
آری... تو آخرین نگاه کیان حسینی را به سنگفرشهای دادگاه دیده بودی...
تقدیر دوباره تکرار میشود، و امثال من و تو دوباره از امتداد یک نگاه پی میبریم به مرگ کسی که شاید آخرین شعارش را چند قدمی ما داده باشد.
یک جای قصه... نه توصیف جواب میدهد نه شعر نه گریه... پی میبری به اینکه یکی یکی کشته میشوند و تو آنقدر به آنها خیره بودهای که از کیفیت نگاه و آخرین کلماتی که بر زبان میآورند زبان مرگشان را پیشبینی کنی.
دیگر چه اهمیت دارد، که ما چقدر حافظهی قدرتمندی در حفظ یاد آنها داریم... ما هم به خیرگی عادت میکنیم...
#عرفان_کیانی
#کیان_حسینی
hooman_sharifi
آخرین استوری جاویدنام اشکان علیپور؛
«اینو بذارم اینجا حالا که اعتراضات داره جدی میشه حداقل گفته باشم؛ من و امثال من همه تلاشمون رو برای حمایت از مردم در برابر این رژیم که خون مردم رو کشیده و مسئول مرگ میلیون ها آدم هست میکنیم.
اگه دستگیر شدم یا دیگه نبودم بدونید که همیشه در کنار مردم ایستادم، چون تاریخ رو کسانی میسازند که نترسیدند و تسلیم نشدند.
مواظب خودتون باشید بچههای ایران❤️»
همه افرادی که امروز میتونستند از تریبونشون استفاده کنند و صدای شما باشند ولی ترجیح دادند به جای آن صدای خودشون رو بلند تر فریاد بزنند، به خاطر بسپارید و دور بندازید. این افراد بدون شما صدایی ندارند. از کسایی که به صدای شما اهمیتی نمیدن حمایت نکنید. این کوچکترین لطفی هست که میتونید در حق خودتون و مردم بکنید.
آنها بدون فرصت خداحافظی رفتند و فقط جایِ خالیشان باقی ماند. هر نور نشانه یک انسان است که قبل دیماه زنده بود. هر نور نشانه یک زندگی از دست رفته است. همانطور که از بین ستارهها رد شدی تا آخرین سیاره رو پیدا کنی، خانوادهها هم بین اجساد دنبال فرزندانِ خود بودند.
javidnamaan.com
«این سندِ جنایتِ اسلام است؛ این گلِ پَر پَر شدهٔ ایران است.»
از جمله شعار های مردم در مراسم چهلم جاویدنامهای نورآباد ممسنی عزیز.
«این آخرین نبرده، پهلوی برمیگرده»
چندروز قبل تصویری منتشر شد که نشان میداد پدرومادر جاویدنام محمدمهدی خانمحمدی، کارگر ۱۹ ساله کشتهشده در انقلاب ملی، غریبانه و تنها بر مزار فرزندشان عزاداری میکنند. حالا ویدیوی دریافتی نشان میدهد امروز ۸ اسفند، شمار زیادی از مردم بامعرفت ایران در مراسم چهلم محمدمهدی در آرامستان بهشتعلی کرج حاضر شده و یادش را گرامی داشتند.
خانواده بعضی از جاویدنامها رو میبینی از شدت شرفِ بعضیاشون کلمهای توی دهنت نمیچرخه؛ از طرفِ دیگه بعضیاشون عمقِ بیشرفی رو نشونت میدن. اسرا طاووسینیا، کودک ۱۴ ساله اهل شهرستان سنقر، شامگاه ۱۸ دیماه در جریان انقلاب ملی در کرمانشاه با شلیک مستقیم نیروهای جمهوری اسلامی به شدت زخمی شد و دو هفته بعد به دلیل شدت جراحات، در چهارم بهمنماه جان باخت. پدر و مادرش با بیشرمیِ تمام دخترشونو شهید و فدای اسلام و رهبر معرفی کردن.
پدرِ صدرا سلطانی:
«صدرا دقیقا بغل من بود، اما تکتیرانداز اونو انتخاب کرد و به سینهش شلیک کرد»
امیدوارم تو کتابهای تاریخ آیندگان این قسمتی که بسیجیا موشهارو از رو درخت نجات دادن حتما بیاد.
در چشمانش امید اما در پیشانیاش تیرِ خلاص بود؛ ۳۰ روز تو را با وجود گلوله در پایت شکنجه کردند؛ دندانهایت را خرد کردند؛ ۳۰ روزِ تمام تحمل کردی؛
- برای جاویدنام علی حیدری
