fa
Feedback
زلال خاطره‌ها 🕊️

زلال خاطره‌ها 🕊️

رفتن به کانال در Telegram

گاهی در سکوت، صدایی هست که جهان را می‌لرزاند. دل اگر صاف باشد، نگاهت نور می‌شود. آدم‌ها می‌آیند و می‌روند، ولی خوبی می‌ماند. مهربانی زبان مشترک دل‌هاست. و عشق، ساده‌ترین و عمیق‌ترین حقیقت زندگی‌ست. ✍🏻|#مِهلیـــــا

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
259
مشترکین
+224 ساعت
+107 روز
+1030 روز
آرشیو پست ها
آنکه قدر دهی انسان بماند آرزوست.

6961307720_1.mp32.55 MB

دلم می‌خواهد به کودکی برگردم… به روزهایی که دل‌تنگی معنایش گم شدن یک عروسک بود، نه گم شدن آدم‌ها. به زمانی که غصه‌هایم آن‌قدر کوچک بودند که در آغوش مادر جا می‌شدند و تمام می‌شدند. کودکی یعنی دنیایی که آدم‌ها بد نبودند، حرف‌ها زخم نداشتند و هیچ‌کس نقش بازی نمی‌کرد. همه‌چیز واقعی بود؛ لبخندها، گریه‌ها، دوست داشتن‌ها. کاش می‌شد دوباره همان دختر ساده باشم، همانی که برای خنده دلیل نمی‌خواست و برای گریه وقت. همانی که باور داشت فردا همیشه روشن‌تر است و هیچ شبی آن‌قدر طولانی نمی‌شود که دلش را تاریک کند. ای کاش یک‌بار دیگر در آن دنیای کوچک و بی‌دغدغه چشم باز می‌کردم، جایی که زندگی فقط بازی، رویا و کمی شیطنت بود…
✍🏻|#مهلیـــا

من در غَمِ تو، تو فارغ از من تا کِی؟ مولانا

مغز: فراموش کن، دیگر برای تو در آنجا جایی نیست. قلب: چطور می‌توانم این یک سال را این‌قدر آسان فراموش کنم؟ مغز: باید فراموش کنی… مگر ندیدی چطور غرورت را شکستند؟ قلب: دیدم... ولی نمی‌توانم. مغز: چرا نمی‌توانی؟ قلب: چون تمام آرزوهایم را در همان روزها می‌دیدم. مغز: بس کن! تو به هیچ‌کدام از آن آرزوها نخواهی رسید. قلب: بس کن، مغز... تو نمی‌فهمی! ✍🏻|#مهلیـــا

بغضی که سینه‌ام را می‌فشرد، از صبح همراهم بود... هر لحظه می‌خواست بترکد اما با تمام توانم جلویش را گرفتم. نمی‌خواستم کسی بفهمد درونم چه طوفانی‌ست، آن‌قدر خودم را نگه داشتم که گلویَم شروع به سوختن کرد، دردی گرفته بود که هیچ دارویی درمانش نبود. نزدیک خانه که رسیدم، دیگر نتوانستم تاب بیاورم، قدمی مانده به در اشک‌هایم بی‌اجازه جاری شدند... نه آرام، نه کم‌رنگ… مثل سیلی که سال‌ها پشت سد مانده باشد. هر قطره‌اش حرفی بود، دردی بود، فریادی خاموش… گاهی انسان فقط باید ببارد بی‌هیچ توضیحی، بی‌هیچ پرسشی… و این بار نوبت من بود که در سکوت شب خودم را سبک کنم. ✍🏻|#مهلیـــا ۱۴۰۴/۹/۱۶ ۱۱:۴۶

با دو رویی‌های زندگی آشنا شدم؛ ای کاش هرگز آشنا نمی‌شدم. ✍🏻|#مهلیـــا

اتفاق جالبی که امشب برایم افتاد: گیلاس قهوه در دستم بود و مشغول درس خواندن بودم که ناگهان پکه ( بادپکه) روشن شد و چراغ‌های خانه خاموش و روشن شدند. برای چند لحظه خشک شدم و مات ماندم، چون قبلاً هرگز همچین چیزی تجربه نکرده بودم. اولش واقعاً ترسیدم. همیشه از چنین موقعیت‌هایی می‌ترسیدم. سریع از اتاق بیرون رفتم و به اتاقی رفتم که خواهرم و خاله‌ام مشغول صحبت بودند. اتفاقی که افتاده بود را برای‌شان تعریف کردم و خواستم که همراه من به اتاق بیایند تا بتوانم با خیال راحت به درسم ادامه دهم. آنها هم بدون هیچ اعتراضی، خواسته‌ام را پذیرفتند. یادم آمد که شب قبل، برادر کوچکم از پدرم پرسیده بود که: "ساعت دو شب شما گفتید که بخوابم؟" و پدرم با اطمینان کامل برای دلگرمی‌اش پاسخ داده بود: "بله، من بودم." در همان لحظه فکری در ذهنم خطور کرد؛ پدرم در اتاق دیگری می‌خوابد، پس چطور فهمیده بود برادرم بیدار است؟! با اتفاقی که امشب افتاد، بیشتر مطمئن شدم که "گپی است" (چیزی غیرعادی در جریان است). همان لحظه به یاد الله متعال افتادم، دست بر سینه‌ام گذاشتم و از ته دل برای خودم و خانواده‌ام آرامش خواستم. ثانیه‌ای نگذشته بود که احساس کردم همه ترسم فرو ریخت. چند دقیقه بعد همان اتفاق دوباره تکرار شد، این بار خاله‌ام هم ترسید و گفت: "نی، گپی است!" برای دلگرمی‌اش گفتم: "نخیر، برق ما چند روز است خراب شده، بخاطر همین این اتفاق می‌افتد." ولی باور نکرد. از سر شوخی گفتم: "ناحق، پسران کاکایم که نمی‌ترسیدند!" خاله‌ام چهره‌اش را جدی کرد، مرا نگاه کرد و گفت: "چی می‌گویی؟ بگذار بخوابم!" گفتم: "شوخی کردم!" گفت: "نخیر، دروغ می‌گویی!" و باور نکرد. بعد گفتم: "اگر من بگویم خانه ما چاه دارد، قبول می‌کنی؟" گفت: "بلی، چون خانه از شما است و بهتر می‌دانید." دیگر چیزی نگفتم و برگشتم سر درسم... ✍🏻|#مهلیـــا ۱۴۰۴/۹/۱۶ ۳:۲۲am

دو مضمون که خواندنش برایم لذت بخش است،در عین حال یکم مشکل است. چون همه‌اش تشریحی است...
دو مضمون که خواندنش برایم لذت بخش است،در عین حال یکم مشکل است. چون همه‌اش تشریحی است...

چه حس قشنگی‌ست داشتن کسی که بودَش شبیه پناه است... نه فقط یک دوست، بلکه همدمی که حرف دلت را بی‌آنکه بگویی می‌فهمد. در شب‌های
چه حس قشنگی‌ست داشتن کسی که بودَش شبیه پناه است... نه فقط یک دوست، بلکه همدمی که حرف دلت را بی‌آنکه بگویی می‌فهمد. در شب‌های بی‌صدا، در لحظه‌های خستگی، فقط کافی‌ست بدانی او هست... همان یک نفر، که لبخندش از جنس آرامش است، نه از روی عادت. میان همه‌ی رابطه‌ها، دلم به آن یکی گرم است که شاید دور باشد، اما حس بودنش از خیلی‌های نزدیک، واقعی‌تر است. کسی که رفاقتش نیاز به حضور همیشگی ندارد، چون بودنش را با دل لمس می‌کنی، نه با چشم.
#مِهلیـــا #ماه‌من 🌙 ۱۴۰۴/۹/۱۳

گر بیفتد نقاب‌ها، از پس چهره ها چه دل‌ها شود خون، چه چشم‌ها شود گریان مهر فی‌البداهه ۱۴۰۴/۹/۱۲
گر بیفتد نقاب‌ها، از پس چهره ها چه دل‌ها شود خون، چه چشم‌ها شود گریان مهر فی‌البداهه ۱۴۰۴/۹/۱۲

آدم‌ها گاهی طوری رفتار می‌کنند که تو را مجبور می‌کنند تغییر کنی. نه چون می‌خواهی بلکه چون چاره‌ای نداری. آنجا که هر مهربانی‌ات را ضعف می‌بینند، هر گذشتت را حماقت، کم‌کم دلت می‌خواهد سنگ شوی، بی‌احساس شوی، هیچ‌کس را نبخشی. نه برای انتقام فقط برای اینکه دیگر نشکنی، دیگر نسوزی، و از همه مهم‌تر، دیگر خودت را نبازی...
✍🏻|#مهلیـــا

هیچ وقت تغییر نمیکنم. هر کاری که میخواهید انجام دهید... ✍🏻|#مهلیـــا

هر کس به اندازه خودش درد دارد 😇 گاهی غمگین ترین قلب ها پس خوشحال ترین چهره ها پنهان استن 🍁😇🎶

نمی‌دانم! این چه دردی‌ست که با هیچ دارویی خوب نمی‌شود. اولین باری که سرم (کنول) زده بودم، سال ۱۳۹۳ بود. و حالا بعد از یازده س
نمی‌دانم! این چه دردی‌ست که با هیچ دارویی خوب نمی‌شود. اولین باری که سرم (کنول) زده بودم، سال ۱۳۹۳ بود. و حالا بعد از یازده سال دوباره کنول زده‌ام… جالب است که در این یازده سال یا واقعاً مریض نشدم، یا مریضی‌ها را جدی نگرفتم.
✍🏻|#مهلیـــا ۱۴۰۴/۹/۶ ۲:۱۴

تولدت مبارک، چشم قشنگم! بعضی حرف‌ها را نمی‌شود فقط گفت، باید با دل فهماند. از تبریک‌های تکراری و بی‌احساس خوشم نمی‌آید، پس خلاصه در یک جمله برایت می‌گویم: این روز، آغاز دوباره شکفتن گلی‌ست زیبا به نام "تو". هیچ‌وقت در برابر سختی‌های دنیا سر خم نکن، و می‌دانم که نخواهی کرد. روییدن دوباره‌ات از دل ناامیدی‌ها مبارک باد. به امید آن روز که همه آرزوهایت یکی‌یکی رنگ واقعیت بگیرند. مهر عزیز‌من 🥰

گاهی بی توجهی زودتر از مرگ پیرمان می‌کند. کاپی
گاهی بی توجهی زودتر از مرگ پیرمان می‌کند.
کاپی

عادت کرده‌ام بگویم «خوب استم»، حتی وقتی در بدترین حال خودم هستم. چون گفتن «خوب نیستم» من را ضعیف نشان می‌دهد. بعضی‌ها فکر می‌کنند همیشه خوب استم، چون همیشه لبخند به لب دارم. اما چرا؟ چرا باید همیشه لبخند بزنم؟ برای دردهایی که دارم؟ یا چون کسی نیست که حالم را بفهمد؟ کاش کسی بود که سکوت مرا درک کند، درد را از نگاهم بخواند، و منتظر نماند که همه چیز را با حرف برایش توضیح بدهم...
✍🏻|#مهلیــا البداهه ۱۴۰۴/۹/۵ ۳:۵۵pm

ولی من بی تو جهانم خالیست یارب
✍🏻|#مهلیـــا

«اشعار مولانا در اصل دربارهٔ الله تعالی است؛ این مردم ما هستند که همه چیز را تنها به عشقِ زمینی نسبت می‌دهند.» ✍🏻|#مهلیـــا