☾ ɪᴠᴏʀʏ ᴅʀᴇᴀᴍꜱ
رفتن به کانال در Telegram
𝑀𝒶𝓎𝒷𝑒 𝐼 𝓈𝒶𝓌 𝓎𝑜𝓊 𝒶𝑔𝒶𝒾𝓃 𝒾𝓃 𝓂𝓎 𝒹𝓇𝑒𝒶𝓂𝓈...✨
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
303
مشترکین
+124 ساعت
-47 روز
-3930 روز
آرشیو پست ها
من بسيار آدم " عه ديگه باهام حرف نزد لابد ديگه نميخواد باهام در ارتباط باشه پس منم ديگه پيگيرى نميكنم" اى هستم.
یه وقتهایی آدم برمیگرده و به پشت سرش نگاه میکنه و میبینه چقدر راه اومده؛ نه فقط از نظر زمان، از نظر خودش... از آدمی که بوده تا آدمی که حالا شده.
من از سالهایی میام که خیلی چیزها توشون به سادگیِ ظاهرشون نبود. سالهایی که خندیدم، ولی همیشه از ته دل نبود؛ آدمهایی رو شناختم، به بعضیها دل بستم و از بعضیها یاد گرفتم که هر آشنایی، لزوماً قرار نیست ماندگار باشه. بعضی ها فقط از زندگی آدم عبور میکنن تا چیزی رو بهش یاد بدن؛ بعضیها زخمی میذارن که مدتها طول میکشه بفهمی چرا هنوز درد داره، و بعضیها درست وقتی پیداشون میشه که فکر میکنی دیگه هیچ اتفاق خوبی قرار نیست بیفته.
و من یکجایی از این مسیر، با آدمی آشنا شدم که شاید خودش هیچوقت ندونه چه جای عجیبی توی قصهی من داره و چقدر من دوسش دارم و تنها نجات دهنده من توی اون سالها بوده
گاهی نجات پیدا کردن شبیه اتفاقهای بزرگ و عجیب نیست؛ گاهی فقط یک نفر که میاد، کنارت میایسته، تو رو میفهمه و باعث میشه دوباره دلت بخواد ادامه بدی. برای من، آن آدم یکی از همان اتفاقهای نادری بود که زندگی، بیخبر و بیمقدمه، سر راه آدم میگذارد؛ درست وقتی که بیشتر از همیشه به یک دلیل برای ادامه دادن احتیاج داری.
از اون روز ها چهار سالی میگذره زمان گذشت و من وارد فصل دیگری شدم؛ فصلی که انگار قرار بود خیلی چیزها را از نو تعریف کند. آدمهای تازهای آمدند و میان آن همه چهره، چند نفر شدند از همان آدمهایی که بودنشان دیگر فقط «دوستی» نیست؛ یک تکه از زندگی آدماند. از آنهایی که شاید سالها بعد هم اگر اسمشان بیاید، یک عالمه تصویر و صدا و خنده، یکدفعه توی ذهنت زنده شود
و حالا من اینجام؛ درست لبِ یک تغییر دیگر.
یک طرف، تمام این سالهاست؛ تمام آدمهایی که آمدند و رفتند، تمام خاطراتی که ساخته شد، تمام روزهایی که یک زمانی فکر میکردم هیچوقت تمام نمیشوند و من را میکشند
و طرف دیگر، آیندهای که هنوز نمیدانم قرار است چه چیزی را نشانم بدهد
کنکور برای من فقط چند ماه درس خواندن و چند ساعت آزمون دادن نیست؛ انگار ایستادهام پشت درِ یک زندگی تازه. برای باز شدنش باید مدتی از خیلی چیزهایی که دوستشان دارم فاصله بگیرم. باید کمتر باشم، کمتر حرف بزنم، کمتر در دسترس باشم و تمام حواسم را بدهم به چیزی که سالهاست دارم برایش جلو میروم.
برای همین، این خداحافظی را مینویسم.
نه از آن خداحافظیهایی که بوی تمام شدن میدهند؛ بیشتر شبیه مکثیست وسط یک جملهی طولانی.
من با خودم تمام این سالها را میبرم؛ آدمهای خوبشان را، آدمهای بدشان را، زخمهایشان را، نجاتهایشان را و تمام لحظههایی را که هیچوقت دوباره تکرار نمیشوند.
شاید چند سال دیگر که به امروز نگاه کردم، دلم برای همین روزها تنگ شود. برای همین آدمها، همین خندهها، همین شلوغیها، حتی برای همین سختیهایی که امروز آرزو دارم زودتر تمام شوند
باید این فصل را ببندم، نه چون دوستش ندارم؛ چون زندگی همیشه اجازه نمیدهد آدم برای همیشه در یک فصل بمانند ؛ و در تمام طول این مسیر از همه کسایی که کنارم بودن ممنونم و از ته قلبم براشون آرزوی خوشبختی میکنم .
۱۷ سال از زندگیم با تمام خوشی و غم هایش گذشت ۱۷ سالی که من را اندازه ۳۰ سال بزرگتر کرد و حالا برای ساختن بخشی از آینده ای که فقط به من تعلق دارد باید سختی های تمام این روز ها را به جان بخرم ؛ امیدوارم بعد از ۹ ماه برگشتن به چنلم یه نتیجه خوب گرفته باشم و مسیر جدید زندگیم این دفعه خودم با خوشحالی آغاز کنم ...
بمونه یادگاری. :) "یکشنبه ۱۲ مهر ۱۴۰۵"
-ꫝꫀꪶ𝓲
فکر کنم حتی روم نشه واسه کسی تعریف کنم که چقدر به خاطرت حاضر بودم بیخیال خط قرمزا و منطقم شم و با این حال توی احمق قدرمو ندونستی.
امروز انقدر خوش گذشت و وایب خوبی داشت ؛ مخصوصا اینکه این آهنگ خدای آسمون ها با هم دیگه خوندیم✨✨✨✨✨✨✨✨😭😭😭😭
یه درس از تاریخ و جامعه شناسی بخونی میفهمی که انسانی خیلی هم سخته و واقعا حافظه قوی و مخ میخواد 💘
