Doug Rattmann
رفتن به کانال در Telegram
321
مشترکین
+224 ساعت
-157 روز
-930 روز
آرشیو پست ها
دیشب بحث درباره همین بود. یه بنده خدایی میگفت سرباز بیگناهه، چون کاری نکرده.
اینطوری میشه گفت ۹۹ درصد جمهوری اسلامی بیگناه هستند. گناهکار کیه؟ کسی که پوستش قرمزه و شاخ داره و صبحونه خون دختران باکره رو مینوشه تا جوون بمونه؟
شر، سیستماتیک هستش، نه فردی.
بارها دربارش حرف زدیم. از آزمایش زندان استنفورد، تا معرفی کتاب آیشمن در اورشلیم، تا همین pdf استبداد. در اسطوره شناسی از یونان حرف زدیم تا حتی فاکینگ زیارت عاشورا (!) که آقا، شرارت و ظلم، جمعی رخ میده نه فردی. یعنی آدمهای بیگناه کنار هم میتونن به فرعون قدرت بدن، و همین گناهکارشون میکنه. فیلمای دادگاه آیشمن رو ببینید، آیا بهش میخوره کسی باشه که مسبب و مسئول کشتار وحشیانه ۶ میلیون یهودیه؟ خیر.
این مملکت حالاحالاها درست بشو نیست، چون فهم مردم از شر هنوز درست نشده. هنوز فکر میکنند مثل قدیمه بری گنده تیم مقابل رو بزنی و بازی تموم بشه. بازتولید شرارت در کشور جوری رخنه کرده که بر فرض نابودی تمام مسئولین و سیستم دولت و جایگزینیش با سوئیس، بازم خرابی به بار میاره.
شوکه کنندست؟ شاید.
با منطق عزیزان خود خامنهای هم بیگناهه، چون فقط دستور داد، چرا سرباز گوش داد؟
سرباز بیگناهه، چون فقط دستور رو اطاعت کرد. چطور میتونست نکنه؟ مگه میشه؟ میدونی چه بلایی سرش میارن؟
همینطوری ادامه بدیم تهش هرکسی از اول ۵۷ تا الان سمت داشته بیگناهه و تنها گناهکار ما هستیم. انگار ظالم ماییم و اونا مظلوم.
این بحثا از ۱۴۰۱ بوده، که سرباز رو نزنید، گناه داره. خب،
من گناه ندارم؟
ما نداریم؟
توضیح یه سری چیزا واقعا انرژی از آدم میگیره.
ما اینارو گفتیم، شما جایی نگید.
حداقل نه با صدای بلند.
از کنار در پادگان هم برخی رد نشدند، چه برسه به اینکه برن سربازی، تا بفهمن چه بلاهایی اونجا سر آدم میاد. آخرین چیزی که آدم باور میکنه، دلسوزی حکومت برای سربازهاست.
دلقک جماعت، فکر میکنه همه چیز مهره برای پروپاگاندای خودشه. یه روز شیمیایی میزنه تو مدارس تا مظلومنمایی کنه، اونم بعد وقایع ۱۴۰۱، یه روز ذوق میکنه مدرسه دخترونه شهرک نظامیش کنار پادگان رو میزنن، و روز دیگر درباره سربازهای کشته شده ویراژ میده. فردا هم منتظره حوزه امتحانی رو بزنن تا سوژه جدید داشته باشه. آخرین چیزی که باورمون میشه، دلسوزی و اهمیت دادنه این سیستم شرپراکنی زندگیخرابکنه.
همون موقع هم که سربازی رفتم، واضحا میگفتم اگه جایی لازم بود من رو بزنید، بزنید، اشتباه من بوده که یونیفرم داعش رو پوشیدم. از سر استیصال بود، میدونم. راه دیگری نداشتم، میدونم. مقصر اصلی وضعم حکومت بود که اونجا باشم؟ میدونم، ولی درهرحال باید مسئولیت پذیر بود. من انتخاب کردم و آگاهانه عواقب انتخابم رو گردن گرفتم. بقیه هم همینطور.
بحث هزینه دادنه، وقتی حاضر نیستی هزینه بدی و حمال حکومت نشی، مشخصه تهش چی میشه. از اول باید میدونستی چنین روزهایی هم میرسه. همخدمتی من نه تو جنگ، بلکه تو تعقیب گریز رشت-خمام مرد، اونم چون ماشینهای فراجا به درد دور دور هم نمیخورند چه برسه تعقیب گریز. چپ کرد. حتی ترمزشم مشکل داشت و بابتش هربار که میومد غذا بگیره مینالید. آیا مرگ اون منو متاثر کرد؟ بله، جلو تلوزیون ریده بودم به خودم و تشییع جنازش رو از شبکه گیلان میدیدم. آیا باعث شد تهش بگم مقصر کسی غیر از خودش بوده؟ در نهایت نه.
یونیفرم داعش، یه نوع تیپ برای پارتی آخر هفته نیست. لباس پلنگی، طرح دیجیتالی و چریکی، تم جشن فارغالتحصیلی آخر سال نیستند. لباس نظامی هستند. لباس نظامی هم طبق کنوانسیون ژنو، میتونه مورد هدف نظامی قرار بگیره. جدای از اینکه سرباز، هرچقدرم خودش ضد نظام باشه، در مهمترین چرخدنده بقای جمهوری اسلامی فعالیت میکنه، و بابتش باید پاسخگو باشه.
مردم آماده شنیدن خیلی چیزا نیستند، و خیلی حرف هارو هنوزم نمیشه بلند زد. مثلا اینکه شماها باکره هستید. و این ربطی به بادیکانتتون نداره، خود من تو این یه مورد نباید حرفی بزنم. موضوع دنیای بسته ذهنیه، که بهش تعرض نشده تا بازتر بشه.
وقتی تو اعتراضات دیماه یارو به سربازه میگفت برو کنار نمیخوام به تو سنگ بزنم، متوجه شدم نه هنوز راه زیاده. قرار نیست اتفاقی بیوفته.
تازه بماند که خیلی از سربازها از قشر بزهکار جامعه هستند. بینشون نبودید، و پای حرف رستههای دیگر ننشستید. بازتولید چرخه خشونت، از زمان رضاشاه به اینور ادامه داره، به شدیدترین شکل. یه مناطقی حتی تعرض و تجاوز به همدیگه! و هنوز یه پسر از زمان رضاخان به اینور تخمشو نداشته اونقدر هزینه بده که این شرایط عوض بشه. روش فکر کنید، خیلی حرفهها، خانمها این همه هزینه دادند، دهنشون سرویس شد، مورد انکار، تحقیر و توهین قرار گرفتند. از ضرب و شتم و بازداشت و اعدام بگیر تا بیآبرویی و هزارتا چیز دیگه، تا حجاب پیچش شلتر بشه. پسران غیور چه کردند؟
میشه کسی حق بده بگه درمورد حجاب همه همنظر بودند کار درست چیه، ولی درباره خدمت هرچی بگی، بقیه میگن اوکیه میری مرد میشی. توجیح قشنگی میتونه باشه، چرا که نه؟
ما هنوز منتظر تعریف «اقتصاد اسلامی» بودیم که جنتخواه اومد با ایده آناکوکاپیتالیست بودن مسلمانان.
بعد ما اینجوری بودیم که وا.
+1
فکر کن ماههاست شبا همونجوری میگذره که قبلا میگذشت، با تنگی نفس، با استیصال. با فلاکت. و هیچ چیز عوض نشده.
دیگه فکر نمیکنم بشه چیزی رو بهتر کرد، فقط تا صبح شبان من باش. قول میدم صبح که بشه حالم خوب میشه، فقط تا صبح کمک کن بگذرونم.
کمکم کن بخوابم، و بقیش رو بسپر دست من، تا شب بعدی.
از طرف دیگر هم میشه خود رو جای ویلن گذاشت و چنین برداشتی کرد که گاهی رفتاری که از روی علاقه داریم، ممکنه باعث ترس یا آسیب به کسی که دوسش داریم بشود. اینم جزو همون سالادهاست وسط سفره.
یه جا یه دیالوگی داره، میپرسه از پشتیبانی که آیا عشق اون بهم واقعیه؟ پاسخ میشنوه: چون تو براش انتخاب کردی دلیل نمیشه کمتر واقعی باشه». درباره این میشه خیلی بحث کرد. با خودم گفتم اوه، زیرپوستی یه موضعجبرگرایانه منطقی اتخاذ کرده است. رفت جلوتر دیدم زد زیر حرف خودش، رفت جلوتر دیدیم نه تایید میکنه نه رد، درواقع هردو رو انجام میده. در باره این میشه جداگانه مفصل صحبت کرد. مثلا اینکه آیا من یه سری تکنیک بزنم که بابت اونا کسی منو دوست داشته باشه درصورتی که چنین کسی نیستم، آیا تقلب کردم و رابطهای که دارم واقعیست؟
بحث جدا میطلبد.
از بین دیالوگها نکات جالب دیگری هم میشه پیدا کرد، مثلا اینکه آرزو، تا وقتی که زنده هستی وجود داره. این کاملا دوپهلوعه، یکی درباره فیلم که تا زندهای نمیتونی چیزی که خواستی رو پس بگیری، و دیگری درباره اینکه آدم مرده امید و آرزویی نداره. امید و آرزو به حیات گره خورده.
نکته بعدی در دیالوگهای فرد پاسخگو، مسئولیت پذیریه. وقتی کسی رو عاشق خودت کردی، نسبت بهش مسئولی و باید عواقبش رو بپذیری. اینم دو پهلوست. تو مسئول کسی هستی که عاشق تو هست. حتی اگه دوطرفه نباشه.
یه دیالوگ فرعی همون اول داره که زیاد اهمیتی نداره، ولی جالبه. میگه که دارم یه داستان مینویسم، لاو استوری هستش. بیر میپرسه رومانتیکه؟ پاسخ میده نه، لاو استوری، رومنس نیست. که کنایه به خود فیلمی که میبینیم هم هست، داستان عشقه، ولی تراژدی.
درنهایت، آدم بزدل، خودش و اطرافیانش رو به فنا میده.
مثل همیشه.
باید هر فیلمو نسبت به خودش بررسی کرد. میخواستم بگم یه اثر خوب که یه پله تا شاهکار فاصله داشت، که فهمیدم کارگردان با سن کم و بودجه کم چنین اثری ساخته!
قابل تحسین نیست جدی؟
برداشت های شسته رفته میشه از این فیلم، مثلا اینکه در زیرمتنش درباره کنترل، رضایت، و سواستفاده در رابطه صحبت میکنه. درسته، ولی پرداختن به اینا مثل این میمونه که تو سفرهای که شیشلیک هست، سالاد برداری.
میشه چندتا پیام رو جاهای مختلفش متوجه شد، اولی اینکه میانبر زدن عواقب داره، باید هرچی میخوای باهاش رو به رو بشی. اگه خواستهای داری راه درست راه مستقیمه، نه میانبر، نه معجزه. این صرفا همه چیز رو بدتر میکنه. به قول مکعب حکیم در کاسموس: «فرار از رنج منجر به رنج بزرگتری میشه».
نکته دوم: لقمهای که میخوای نباید بزرگتر از دهنت باشه. وقتی انتظار داری کسی از همه چیز تو دنیا بیشتر تورو دوست داشته باشه، باید خودتم چنین آدمی باشی. وقتی نیستی، توازن به هم میخوره.
از همه مهمتر!
«Be Careful Who You Wish For.»
باید مراقب بود چه آرزویی میکنی و چه خواسته ای داری، باید مراقب باشی که چه کسی رو میخوای.
رویاپردازیهای ما نظاممند نیست، پیرو منطق نیست. شاید حرف خنده داری باشه، اگه منطق وجود داشت که دیگه رویا محسوب نمیشد. نه، موضوع درباره فکر کردن بهشه. اینکه بدونی هر آرزویی چه عواقبی داره، تا انتظاراتت معقول بمونه. رابطه مستقیمی بین سبک زندگی و رویاها وجود داره. وقتی یه خواستهای داری ولی دقیق فکر نمیکنی دربارش، روزی اگر محقق شد اون موقع با تجربه باید تاوانش رو بدی که درس بگیری خواسته اشتباهی بوده.
اکثرا گفتند قربانی اصلی فیلم دختره بوده نه پسره. عجیبه، فکر نمیکردم حرف منطقی آدم بشنوه. جای امیدواری داره که نسل جدید شاید کمی عقلش بهتر کار میکند.
درهرحال نیاز به توضیح بیشتر نیست، وقتی ارادهت ازت گرفته بشه، و بعدم تنها بمونی با هزارتا بگایی که مسئولش نبودی و یه تایم زیادی زندانی باشی و بچسبی به کسی که دوسش نداری، عذاب خالصه.
یه مسئله دیگر، سارا به کرکتر اصلی علاقه داشت، اما اون چرا دنبال نیکی بود؟ خب یه الگوی مشترک رفتاری بین ماست، بیشتر به سمت کسی متمایل هستیم که دوستش داریم نه کسی که دوستمون داره. کمی ناراحت کنندست.
یه برداشت دیگر هم میشه کرد، البته شاید تکراری ولی با زاویه متفاوت: همه چی رو داشتن ترسناکه. نمیتونیم بگیم فیلم مختصا درباره این بود، ولی خب میشه دربارش حرف زد در حاشیه فیلم. چون بی ربط نیست. وقتی همه چیز مهیا باشه یه جای کار میلنگه. اینجا، همه چیز، علاقه صد دختر بود.
من فیلم ترسناک نمیبینم چون کمدیهای جامپاسکردار هستند. همیشه تو ذهنم این بود این همه مسئله خارج از جن که میشه ازش فیلم ترسناک ساخت، چرا نمیکنن؟
خوشحالم کسی مغزش با مغزم یکی بوده و چنین چیزی ساخته، فیلمی که ارزش دیدن داشته باشه نه صرفا بابت اینکه با رفیقا ببینید بخندید.
شایدم بگید دارم زیاذی تعریف میکنم و اونقدرا هم ترسناک یا خوب نبود. منصفانهست. به هرحال اینو باید در نظر گرفت اولین در سبک خودش محسوب میشه (تقریبا)، و آثار بعدی مشابه باید بیان تا ما ارزیابی کنیم و باهم مقایسهشون کنیم.
بازیگری خوبه. ابرشاهکار نیست، ولی قابل باوره. بازیگر نیکی از جان مایه گذاشت. خوشگلم هست.
پسره بدجور لوزر و بیعرضهست. این بیعرضگی شاید حس ترحم بده ولی ورق برمیگرده، جایی که میفهمه نیکی تو بدنش زندانیه، خودخواهی میکنه و نمیکشتش، این شرارته، چون نیکی حقیقی رو محکوم به عذاب کرد تا خودش حال خوبی داشته باشه. این یعنی آب نداره شناگره. بیعرضهست، برای همین بیخطر بنظر میرسه، ولی آدم خوبی نیست. پایانشم همین شد، باز نهایتا تصمیم گرفت خودش رو خلاص کنه نه دیگری رو، با اینکه مسئولیت رفتار اون به گردنش بود، و باید از عذاب خلاصش میکرد، ولی درنهایت هم اونو با کلی بگایی تنها گذاشت و خودش رفت.
همونشم جسارت نداشت با اسلحه کار خودشو تموم کنه، با قرص کرد. رو روانشناسی شخصیتها کار شده.
اینکه پایان یه توئیست نیمه خوب هم میزنه که انتهاش کمتر قابل پیشبینی باشه هم خوبه.
سکانسها غیرتکراری هستند.
فرم و محتوای ۹۹ درصد فیلمای ترسناک یک شکله. جوری که اگه من همشون رو کات بزنم و وصل کنم به هم اصلا متوجه نمیشی که اینا چندتا فیلم مجزا هستند.
ولی دهن سرویس این فیلم گاها فرم های فوق العادهای داره. قابهای بسته که حس گیر افتادن میده، تا اون قایم شدن پشت گل، تا ساخت یک سکانس رمانتیک با ترکیبی که برای اینکار ساخته نشده (حرفهای عاشقانه در تاریکی چهره).
بدترین پیچش و ضدحال داستان جاییه که همه چیز رو میشه درست کرد، اما با خریت، یک آرزوی اشتباه برآورده میشه. پسر، اینجا میخواستم پاشم ایستاده دست بزنم. میلیونها دلار پول از سقف میریزه، و این بدترین سکانس فیلمه! نباید این پرفورمنس رو تحسین کرد؟
چمیدانم مشتی موسیقی گوش بده
پاشو برو کمی فعالیت جنسی کن
باب اسفنجی ببین
پاشو غذا درست کن
این حالت عادیشه. جمله معروف «غایت فلسفیدن، زدن مخ است» هم از همینجا میاد.
کلا انسانی که با اجتماع سر و کار داره معمولا هر اکتی که انجام میده در راستای نیازهاشه، چه جفتیابی چه مسائل دیگر.
تشخیصش آیا سخته؟ محل بحثه. منتها یه جاهایی دم خروس واضح میزنه بیرون، اونم وقتی که تضادهای آشکاری مشاهده بشه. مثلا به قول دوستمون «قومی که صحیفه دارن درمورد اینکه چجوری آلتتو لای پای نوزاد بذاری، میبینی چقدر از این میگن که اخلاق چی هست؟».
یه جوری طرف خودشو به چخ داده که میگه تو مجازی حتی بهش اشاره هم نکنیم پروندش سنگینتر نشه، و یه امت منتظر ببینند درنهایت چی واسش رخ میده.
فارغ از اینکه کارش درست بوده یا نه، اون هزینه داد. اون رو جدی میگیرم. اون از هرچیزی که داشت گذشت.
کسی که کوچکترین و بیخطرترین هزینههارو هم نمیده حتی صحبت کردن دربارش، مسخره کردن مخاطب و حیف و میل کردن اینترنته چه برسه به جدی گرفتن.
