Doug Rattmann
رفتن به کانال در Telegram
324
مشترکین
+124 ساعت
+27 روز
-530 روز
آرشیو پست ها
قصدم این بود که این کتاب رو زرد معرفی کنم، اما اگه اینکارو میکردم یعنی کاملا دارم عقیده شخصی خودم رو دخیل میکنم در بررسی کتاب، و تحمیلش میکنم به خواننده. مرز باریکی وجود داره که این کتاب رو زرد بدونم یا مثل همه کتاب های اساطیری؟ چون درواقع یک کتاب اسطوره ایه و نمیشه گفت اساطیر زرد هستند. علت این حرف اینه که بالقوه مفهوم «پرهیز از دشمنی و شکستن چرخه خشونت» درسته اما به صورت بالفعل در زمان و مکانی که ما زیست میکنیم این محتواها به شدت آرمانی و شعاری هستند و نویسنده هدفش بازگویی اسطوره نیست، بلکه کاربردش در امروزه. کتاب فصل های مختلفی داره. پیشگفتار کتاب رو تامس مور نوشته، که یه جورایی خلاصه ای از سمت و سوی کتاب میتونه محسوب میشه. اگه بخوام کلش رو خلاصه کنم همون دعوت به خویشتنداری و شکستن چرخه خشونت با شفقت و مهربانیه، اما توضیح نمیده چطوری؟ درواقع این مشکلی هست که در ادامه کتاب هم داریم. دائم گفته میشه باید مهربانی به تمدن رسید. به صورت کلی مطلب درسته، اما خب چگونه؟ چطوری؟ توضیحی داده نمیشه. در مقدمه داستان که به قلم خود ساتیش کمار هستش، یه توضیح کلی درباره کتاب میده. کل کتاب درباره داستان رویارویی بودا با آدمکشی به نام « آنگولیمالا»ست [به معنی «کسی که از انگشت های بریده به خود میآویزد»]. داستان آنگولیمالا بخشی از فرهنگ شفاهی هنده برای همین روایت های مختلفی ازش موجوده، هرچند در متون مقدس بودایی هم دربارش نوشته شده؛ اما ماخذ اصلی کتاب، روایتی شفاهی از مادر نویسنده است چون معقول تره. نویسنده تاکید داره که هدفش اینه نشون بده غلبه بر ترور و حشت در این جهان ناآرام ما الزامیست [در پیشگفتار به قلم تامس مور هم درباره «ترور» اینطور گفته شده که هر نوع خشونتی اعم از طغیان کننده های مردمی، یا خشونت مجوز دار ارتش دولت ها جزو ترور و وحشت محسوب میشه]. کتاب شروع میشه، فصل اول درباره رویارویی بودا با آنگولیمالاست. اول از همه نویسنده سهوا یا عمدا درباره معانی کلمات دچار خطاست. چون هر نوع کشتاری ترور نیست، ترور درباره قتل کسی خارج از لباس و میدان رزمه. و تروریست مبارز نیست، کسیه که به حذف انسان ها معتقده. در گذشته آهیمساکا [ به معنی «کسی که خشونت پرهیز است»] قربانی طبقات اجتماعی و ظلم طبقات بالاتر میشه، و همین میشه انگیزه ای که قدرت بگیره. وقتی میبینه داره اراده دیگران بهش تحمیل میشه، دوست داره که اراده خودش رو تحمیل کنه. یک «شمن» بهش میگه تنها راهش اینه که اختیارت رو بدی به شمشیرت و انقدر انگشت انسان ببری و جمع کنی که بتونی یک تاج بزرگ بسازی و بزاری سرت. و همین میشه که تبدیل میشه به آنگولیمالا. درواقع نویسنده سعی کرده نشون بده این شخص یک آنارشیسته، یا معترضی که به خشونت رو آورده، اما در ادامه داستان هیچ نشانه ای از این قضیه نشون داده نمیشه. به عبارتی نویسنده انقدر روایت داستان در شرح شخصیت آنگولیمالا رو گشاد گشاد تفسیر کرده که شامل همه افراد بشه، یعنی درواقع یک نفر رو نماینده گروه هایی کرده و همه اونارو به عنوان یک نفر داره نقد میکنه در داستان. یعنی آنگولیمالا همزمان هم نماینده آنارشیستهاست هم نماینده بزهکارها هم نماینده تروریست و داعش، و هم ارتش های مدرن و... یعنی تا حدودی انگار این تصور رو ایجاد کرده که همه این افراد یکی هستند و خطاکارند و هیچ تفاوتی باهم ندارند. آنگولیمالا شخصی است با مشکلات شخصی و حتی روحی روانی، و بودا رو اونا دست میزاره و باعث میشه سلاح رو بندازه پایین و به آیین اون دربیاد. این شخص آرمان والایی نداره، برخلاف مقدمه ای که نویسنده میده که هدفش از بین بردن ظلم طبقات اجتماعیه. میبینیم این شخص بابت مشکلات شخصی و درونی خودش دست به شمشیر شده نه بابت یک آرمان یا هدف والا، نه بابت ظلمی که بهش شده، نه بابت مسائلی دیگر. درواقع مشکلات به روش دیگری قابل حل بوده و از اول نیاز به خشونت نداشته. پس این شخص نمیتونه نماینده آنارشیستها و یا گروه های دیگه بشه. ته تهش آنگولیمالا نماینده دزدی هستش که از روی ناچاری یا ضعف درونی دزدی و بزهکاری میکنه. اما در دنیا دزدهایی هم وجود دارند که ضعف مالی ندارند و از این عمل لذت هم میبرند. کتاب یا داره وجود اینارو انکار میکنه یا راه حلی ارائه نمیده. آنگولیمالا نمیتونه نماینده بزهکارهایی باشه که چه در دولت چه جاهای دیگه از کار خود لذت میبرند، و روش بودا با آنگولیمالا نمیتونه نماینده رفتار ما با اشراری باشه که باهاشون طرف هستیم. فصل بعدی درباره پادشاهه که دنبال قاتل اومده و فهمیده که عوض شده اما باور نمیکنه، و بودا داره یه چیزایی میگه که پیشزمینه اش اینه مجرم بیماره و قابل درمانه، پس خشونت و کشتار و اعدام بیفایده است و یک چرخه بیپایان خشونت رو بوجود میاره. که البته درست بودن این مفهوم مدرن، بالقوه است. یعنی بله باید دنیا به این سمت حرکت کنه، و نیازی نیست حتما آرمانشهر شکل ...👇
• «بودا و تروریست - ساتیش کمار»
[همون موقع که مصمم شدم در درست بودن خشونت در این شرایط، دنبال کتاب هایی رفتم که خشونت رو نفی میکنند تا دلایلشون رو بخونم. به عبارتی دنبال مخالفم بودم تا مبادا اشتباه کنم که این رو دیدم.]
ظاهرا چخوف زیادی برای من خسته کننده است و درگیرم نمیکنه. ولی خب تا جای ممکن سعی کردم همراه بشم با متن. فضاسازی جالبی داره، کارکترهای سنتی و همه چیز که لازم باشه شما از «دهات» یا «روستا» بدونید. کلماتی مثل «پشت کوهی» برای توهین به یک نفر ظالمانه است چون نمیشه کسی رو بابت تولد در مکانی که دست خودش نبوده مسخره کرد؛ اما فرهنگ پشت کوهی و فرهنگ دهاتی نابود کننده تمام زیبایی های زندگیه. تقریبا میشه گفت اکثر کسانی که آرزوی زندگی روستایی رو دارند، یا بچه شهری هستن و روستا رو از نزدیک ندیدن یا خودشون اون فرهنگ رو دیدن و سایکوپت هستند. البته عده ای هم هستند که تنهایی و طبیعت و گاو گوسفند میخوان که اوناهم در فیلما یه چیزی دیدن و تا الان گاو ندوشیدند، وگرنه خواسته هاشون به ریلیز GTA6 تغییر میکرد. میخواستم بگم برای آشنایی با این حال وهوا و فرهنگ که مملو از زیبایی ها و زشتی هاست، خوندن داستان «دهکده اکلیوو» خوبه که یادم اومد ما چندان یک کشور پیشرفته نیستیم که نیاز باشه بخونیم ادبیات گذشته روسیه رو، همین الانش همچنان این مسائل منسوخ شده وجود داره و کافیه یک سفر تابستانی به حواشی گیلان یا هر استان دیگه که میشناسید برید.
