fa
Feedback

فریب کلاهبرداران را نخورید! تل‌متریو این کانال‌ها را شناسایی و برچسب‌گذاری می‌کند 👉 برای مشاهده برچسب، اشتراک تهیه کنید

Doug Rattmann

Doug Rattmann

رفتن به کانال در Telegram

cake is a lie. ‌ https://t.me/+NAEZFYN3dVY0YzVk

نمایش بیشتر
إيران204 409دسته بندی مشخص نشده است
322
مشترکین
+124 ساعت
+47 روز
-830 روز
آرشیو پست ها
• آتایا - علیرضا آذر
• آتایا - علیرضا آذر

اولین تجربه زبان‌اصلی موفقیت آمیز بود و خرسندم. این سری کتاب‌ها، ۶ سطح [با حساب سطح استارتر که ۰ محصوب میشه، ۷تا] مختلف داره و این سطح یکه با ۴۰۰ هِدْورد. جالب اینجاست که برخی کلمات که برای ما جدیده رو در انتهای کتاب لغت‌نامه داره، و همچنین سه‌سری سوالات طرح کرده درباره قبل خواندن، حین خواندن، و بعد خواندن کتاب. سوالات خوبیست و مثل آزمون میمونه تا بسنجه چقدر ازداستان رو متوجه شدیم و حدس‌هامون چیه. درواقع فکر میکردم از رو تایتل کتاب، که با یک عاشقانه آبکی رو به رو بشم و خرسند بودم، تا اینکه متوجه شدم داستان کارآگاهیه. تو لیست سوالات حین خواندن در پاسخ به «آیا به‌نظر شما Love or Maoney عنوان مناسبی است؟» زدم خیر. درکل داستان ساده و جالبی داشت. البته یکم حواست جمع باشه خودت وسطاش میفهمی قاتل کیه. داستان درباره یک زن پیری به نام مالی است که چندتا دختر پسر داره به نام های جکی و دایانا و راجر. همچنین آلبرت‌ نامی هم حضور داره که شوهرخواهرشه. همه هم دست بر قضا به نحوی وابسته پول مالی هستند، و مالی هم میگه نه و همه به خونش تشنه هستند. دو کرکتر دیگه هم بعدا میاد به نام های بریجر و هابز. من خیلی انتظار ندارم متن‌هایی که برای تمرینه زبانه، چیزی در بطنش باشد که اگر نبود بگم راضی نبودم. ولی خب در پایان داستان بازرس به افسرش میگه : «حالا همشون پول رو به‌دست آوردند، به‌نظرت از این به بعد خوشحال خواهند بود؟» و بدون پاسخ بهش، میرن قهوه بخورند. با توجه به شناختی که از کرکترا بدست میاریم میفهمیم مشکل پول نبوده، و همه از همون ابتدا درواقع به نوعی محبت اون زن رو میخواستند که ازشون دریغ کرده. پلات توئیست ساده و آموزنده‌ای بود. درکل پیشنهاد میشه برای شروع.

• Love or Money? - Rowena Akinyemi
• Love or Money? - Rowena Akinyemi

وقتی حکومت دچار ویروس «ترکان بغداد» بشه، از یه جا به بعد حکومت باید سواری بده به اونا جای اینکه اونا به حکومت. البته در وضعیت فعلی، بیشتر پوزیشن 69 دیده میشه. و برای همین با رضایت دروغ‌های تناسلی همدیگه رو با ولع میخورند و از هم دفاع میکنند.

• طناب‌مارکن‌ها³
چه نیازی در حکومت وجود داشت، که جارو باز کرد برای جا خوش کردن ساحران، اونم در یک منصب خیلی مهم؟ چرا فرعون میتونست طناب‌مارکن‌هاشو توبیخ کنه، ولی یک حاکم دیگر نمیتونه؟ در وهله اول اولین چیزی که به ذهنمون میاد اینه که هر حکومتی میخواد دست برتر رو داشته باشه. منتها جریان جزئیات بیشتری داره در تاریخ. قدرت بدوم پیشبینی میترسه، چون سیاست بی‌ثبات‌ترین و عدم‌قطعیت‌ترین وضعیتیه که انسان باهاش دست و پنجه نرم کرده. الف. حاکم با جنگ، قحطی، شورش ،مرگ ،خیانت و آینده‌ای که قابل کنترل نیست رو به روست. قبل از بروز و ظهور مدرنیته و علوم جدید، تحلیلگر و ابزار تولید داده وجود نداشته. بنابرین جایی که علمی برای مدیریت نباشه، باید با یک عروسک پوشالی جاشو پر کرد. چون تصمیمات حاکم نیاز به تایید دیگران داره. حاکم در حکمرانی تنهاست و باید کسانی رو داشته باشه که بهش دلیل بدن یه کار رو بکنه یا نکنه. ب. در خیلی از حکومت‌های تاریخی، ساحر مشروعیت دینی داشته. در مصر کاهنان، بیشتر آخوند بودند و نماینده دین بر زمین که مشروعیت حاکم رو محکم میکردند. البته مقام دینی اونها خودش مانعی میشد که نشه توبیخ‌شون کرد. در زمان آخناتون، یکتاپرست محتاج مشروعیت آخوند دین دیگری نیست. پس توبیخ معبر کار سختی نیست. در دوران فرعون موسی هم ساحره، نمایش قدرت غیب پادشاهی بود که خودش رو خدای مصر میدونست. قدرت مطلقی مثل مقام خدایی هم وابستگی حیاتی به ساحره نداره، بلکه برای نشان دادن عظمت و کارهای اعجاب انگیز و معجزات دروغش، چنین چیزی میخواد. شاید بی‌ربط بنظر برسه، اما سرنخ «شهید زنده» و «مجاهد فی‌سبیل‌الله» که به فرمانده‌ها نسبت میدن رو بگیری، میرسی به همین جا. عامل ما از بالا مشروعیت دارد. ایران هخامنشی رابطه‌ش با مغ‌ها همین شکلی بود. سه کارکرد اصلی معمولا دارند: ۱. مدیریت اضطراب حاکم ۲. تولید قطعیت مصنوعی [تبدیل شک به یقین، چون حاکم نباید بگوید «نمیدانم»] ۳. برتری سیاسی [توجیه جنگ و مشروعیت دادن به مالیات یه بحثه، اینکه شما بتونی جناح‌های مخالفت رو هم ساکت کنی بحث دیگر. چون وقتی علم غیب باشه، اعتراض هرکسی به معنی جاهل بودن اونه نه نقد جدی] پس ما تو متن قبل که اشاره کوتاه به «میل به برتری» کردیم، تقریبا یه جورایی خلاصه این‌ها بود. باید بشه آینده رو کنترل کرد، باید بشه هرکاری رو ضروری نشون داد و باید بشه تمام اجزای حکومت رو یه جوری یا به دین و خدا وصل کرد، یا به علوم ماورایی. بنابرین نقش ساحره مشاور دربار، یه جاهایی خالی میمونه و میرسه به آخوند مشاور دربار [نکته ای برای تازه وارد ها، هرجا اسم «آخوند» اومد منظور روحانیت اسلام نیست، بلکه منظور مبلغان دینی هوادار حکومت هستند]. این رو نمیشه یک پدیده مشترک فرهنگی تفسیر کرد، چون این همه حکومت مختلف در تاریخ‌های مختلف به سختی ممکنه انقدر اشتراکات داشته باشند. شاید این درست‌تر باشه که بگیم ساختار ذهن انسان، چنین چیزی رو میطلبه. داستان دراز معنا و الگو. اما در خلا علم، جا برای ساحر باز میشه. البته ساحر همیشه بد نیست. بعضا مشکل از سطح علم زمانه‌ست. گاها هم آدم‌های باهوش، ولی پدرسوخته بودند. مثلا طرف سینه‌به‌سینه یا تجربی، انسان شناسه، اما چون جلوتر از زمانه خودش میفهمه، علمشو به اسم سحر یا مکاشفه مطرح میکنه تا جدی گرفته بشه. یکی از بحثای پر طرفدار بررسی کسانی که خودشون رو پیامبر معرفی کردند، اینه که اینا هم به نوعی فیلسوف بودند که متاثر از تعالیم یکدیگر، متوجه شدند اگه مفاهیمشون رو به نام خدا بزنند، جدی گرفته میشه و جاودانه خواهد شد در زمان. از دیدگاه منفعتی حساب کنیم کار بدی نیست، اگه تو خالی ببندی خدا باهات حرف زده، ولی به واسطه این دروغ جون هزاران نفر رو نجات بدی، چرا که نه؟ انگار که تمام دعواهای دنیا محور چندتا ذهن اوتیستیک یا ذهن های نورودایورجنت بگرده. درواقع در این دیدگاه، ابن‌مغنع با محمد فرقی نداره چون جفتشون میگن نماینده خدا هستند. ابن‌مغنع هم بسیار باهوشه. حتی بورخس در تاریخ رسوایی جهانی، به اسم «حکیم مروی» ازش یاد میکنه. برگردیم سر بحث اول. ساحر میتونه مفید باشه. مشکل جاییه که این کلاهبرداری دارای فایده، از بین بره. اونوقت ما حتی ساحر هم نداریم. مفت‌خورهایی داریم که ادای کسانی رو درمیارند که خود اونا ادای یکی دیگه رو در میارند. ساحر یه بحث اختلافیه، «طناب‌مارکن» و تردست منفعت‌طلب، یه بحث قطعی که اینا از دم مثل زالو مفت‌خور حکومت بودند. حالا شما فکر کن این معضل دنیای پیشامدرنیسم بوده. اونوقت در دنیای پسامدرنیسم، نه تنها شما درگیر ساحر، نه درگیر طناب‌مارکن، بلکه گیر یک لایه سوم بیوفتی، که میخوان ادای مقلدینی رو دربیاورند که خود اون مقلدین ادای کسانی رو میخوان دربیارن که هموناهم فیک یکی دیگن. اونم کی؟ سال ۲۰۲۶. که علوم روز و ابزارهای اندازه‌گیری و دیتا مثل مور و ملخ ریخته‌.

• سد ذوالقرنین²
پیرامون چند نکته: ۱. چرا «در بسیاری از تمدن‌های کشاورز/امپراطوری، شمال به مثابه فضای آشوب تثبیت شد»؟ بیکاز آف اقتصاد مبتنی بر کوچ و شکار. کلا تمدن و جامعه جایی بالا گرفت که بحث «مالکیت» مطرح شد و برای دفاع از مالکیت، باید دولت و قانونی هم باشه. ژان ژاک روسو دقیقا همین را منشا تباهی و فساد بشر میداند، زیرا انسان نیک‌سرشت را، دولت تباه کرده است. بگذریم، مالکیت و زمین و اینا در شمال بی‌معنی بوده؛ همچنین ساختار اجتماعی متمرکزی نداشتند. مثلا اینطوری نیست که شما با یک نفر طرف باشی و صلح و مذاکره کنی، هر قبیله پراکنده‌ای خارج از کنترل دیگری کار خودشو میکرد، مثل رابطه ارگان های مختلف ایران برای ما یا خارج‌نشین‌ها. رفتارهای نظامی و خشونت بالا بخشی از سبک زندگی شمال بود، و غارت نوعی سبک زندگی محسوب میشد نه اینکه حالا صرفا یک ویژگی باشه. همچنین شمال معمولا دارای خدایان و اساطیر و اعتقادات متفاوت بوده که به هرکدومشون آزادی فردی زیادی میداده. برخلاف تمدن کشاورز/امپراطوری که نظم عمومی مانع آزادی فردی بیش از حد میشد. خلاصه که غیرمتمرکز، غیرقابل پیشبینی و خطرناک، نوعی تهدید برا جاییه که سلسله مراتب و نظم حکمفرماست. لازم به ذکره منظور از شمال، جغرافیا نیست، بلکه آرکی‌تایپ جهانی آشوب است[باز من کلمه جدید یاد گرفتم، تا انقدر نگمش که حالتون ازش بهم بخوره ول نمیکنم]. ۲. «اسطوره را با چند زاویه میتوان تفسیر کرد»؟ خب، پاسخ به این اصولیه و چون تحصیل آکادمیک ندارم حد دقیق و مرزش رو نمیتونم بگم. البته قطعا خودمم پیگیر این سوال خواهم بود، منتها فعلا جواب کلی بنده «زیاد» است. میدونم مرزی باید داشته باشه، که نانسنس رو جدی نگیریم، ولی محدودیتی در استفاده از مَثَل‌ها نیست. برخی میگن حدش در اینه که تفسیر شما با نص‌صریح مخالفت نکنه، که به‌نظرم مرز خوبی نیست، چون نص‌صریح حرف زن‌داییم «عزیزم مبارکت باشه» میباشد، اما تفسیر آن «کاش از گلوت پایین نره یا شوهرم برا منم بخره» است. فکر نمیکنم تحلیلی خارج یا متضاد از ظاهر اسطوره اشتباه باشه، ولی اگه فاصله پیدا کنه از هسته اصلی ایده آن، یا خیلی پرت باشد، مردود است. به عنوان مثال هسته اصلی روایت سد ذوالقرنین، درباره مانع برای پیشروی آشوب، و همچنین دائمی نبودن سد هاست. پس با این هسته اصلی میتوان دیدگاه روانشناختی هم داشت. انسان به مثابه کسی است که در برابر خشم‌های کنترل نشده، تنبلی و بی‌نظمی و طمع و شهوت نابجا باید سد سازی کند. این مانع میتواند اراده، خویشتن‌داری، نظم‌اخلاقی، شناخت و عقلانیت، و احساس مسئولیت [فردی یا اجتماعی] باشد. آیا هسته اصلی «سدها موقتی هستند» هم قابل تطبیق است؟ بله، زیرا میدانیم «نیروی اراده مانند باک بنزین ماشین، منبع محدودی دارد». پس چون مثال‌ها باهم تطبیق دارد، میتوان تحلیل را کمی جدی گرفت. این تحلیل معتبر است، چون در اینجا هم راهکار، سدسازی دائم و تقویت اراده است، نه اینکه چارچوبی اخلاقی بسازیم و فکر کنیم در تمامی چالش‌ها سربلند بیرون خواهیم آمد. حالا چند بحث جزئی دیگرم هست؛ گاهی افراد پیام خود اسطوره رو باز و موشکافی میکنند، که تحلیل آن میشود. و گاهی تعریف و نگاهی نو ارائه میدهند از آن، که تئوریزه کردن اسطوره است. حال آیا میتوانید بگویید ابراهیم برای سورن کیرکگور، اودیپ برای فروید، و سیزیف برای کامو تئوریزه کردن است یا تحلیل؟ [چقدر شبیه سوالای آخر Ai شد، درواقع خودم یادم رفته اینو، با یک پرسش هوشمندانه خود را خردمند نشان داده و اینکه یادم رفته را پنهان میکنم].

تیتر درباره علم و سیاست موشتباه، رهبر احتمالی موشلمین جهانه. بعد تو متن هرچیزی هست جز علم و سیاست. حالا بیاید بگیم دروس فقهی
تیتر درباره علم و سیاست موشتباه، رهبر احتمالی موشلمین جهانه. بعد تو متن هرچیزی هست جز علم و سیاست. حالا بیاید بگیم دروس فقهی هم علم هستند. ۱۰ خط نوشته درباره طرف، ولی به تجربه مدیریتی یا سیاسی میرسه که از تمام موارد بالا مهم تره به ۶ کلمه اکتفا میکنه «تسلط بر بسیاری از امور کشور». چه اموری؟ کدومش؟ تسلط یعنی چی؟ چرا انقدر مجهول، اونم مهم‌ترین بخشش؟ تفکر مکتبی همینه. کشور رو دودستی حاضرند بدن دست هرمادرجنده‌ای، چون خوب بلده خطبه بخونه.

به راستی که افراد شریر نمیدانند و درک نمیکنند در تاریکی گام برمیدارند.
+1
به راستی که افراد شریر نمیدانند و درک نمیکنند در تاریکی گام برمیدارند.

مردم فکر میکنن اگه بهشت و جهنمی نباشه خیلی ترسناکه. ولی ترسناک‌تر اینه که وجود داشته باشه. فکر کن بعد مرگ بتونی همه حقایق رو ببینی، بعد متوجه بشی تمام مسئولین اگه دوماه میرفتن مشاوره پیش سکس‌تراپیست، ما دیگه لازم نبود این همه بدبختی بکشیم. غم انگیز نیست؟ که سرنوشت ۹۰ میلیون ایرانی به چیز پیش‌پا افتاده و مسخره‌ای مثل گرم یا سرد بودن تخت یک نفر متصل باشه؟ چنین چیزایی رو فهمیدن ترسناکه، وگرنه ماری که به جای گوز گدازه میده بیرون که ترس نداره، کمدیه.

ghose nkhor 4-01 (1).mp37.60 MB

«ما ساکنین تو هستیم. این‌بار هم شکست خوردیم. حال وقت آن است که فرو بریزی. یک روز موفق میشویم، تا آن روز، متاسفیم که نتوانستیم جلوی درد هر روز مردنت را بگیریم». منظورش را نمیفهمم، و قبل آنکه سوالی بپرسم، از پوکی، فرو ریختم و خاکستر شدم. در ثانیه آخر از ذهنم گذشت «این حرفی بود که به من گفتند یا حرفی بود که دوست داشتم به من گفته میشد؟». جواب را قرار نیست بفهمم. قبل از درک مطلب، همه جا پخش بودم. در قهوه‌ای که مینوشند. آبی که دوش میگیرند. و لبی که میبوسند.

• خانه پوک این خانه از درون پوکیده است. هیزم خوبی حتی برای آتش نیست. سریع خاکستر میشود و باد آن را به هرجایی میبرد. روی کوه، دشت، دریا، و ابرها. همه جا خاکستر این خانه پوکیده پخش شده، و بذری برای رشد خانه‌های پوک دیگر است. هیچ جایی نیست که از این بذر در امان باشیم. در غذاهایمان، قهوه‌ای که قبل شروع کار میخوریم، آبی که با آن، شب دوش میگیریم و حتی لبی که از معشوقه میبوسیم. تمام این‌هارا خواستم به زبان بیاورم که دیدم نمیتوانم. فقط گفتم دوست دارم همانگونه موهایت‌را، و خودت را نفس بکشم، که هوای رشت‌ را. خندید. اما خنده‌اش را ندیدم. نه که متوجه حضورش نباشم، میبینمش، ولی تشخیص حالات صورتش از چندین هزار کیلومتر اینورتر سخت است. گاهی کارم را کمی دشوار میکند. بر این باور دارم فاصله و تنهایی بخش جدایی ناپذیری از وجود انسان است. باید اینگونه می‌بود که رسیدن به هرچیزی سخت باشد، چون اگر نمیشد انگار یک چیزی با منطق جور درنمی‌آمد. بنابرین وظیفه حکم میکند از هر کسی که به سادگی به مرادش رسیده، ایراد بگیریم. باید به دنبال نقاط ضعف بگردیم و در هر لحظه از خوشبختی‌ش، اصرار کنیم که بدبختی عظیمی را پنهان کرده. وضعیت فلاکت‌بارمان چنین چیزی را اقتضا میکند. اما یادآوری این نکته تلخ است که فاصله، عدد طول یک خط بین دو نقطه نیست. فاصله، جدایی دو دنیا از هم است. آیا ما میدانیم در همسایگی ما چه کسانی با چه افکاری مشغول به زیست هستند؟ اگر نمیدانیم، یعنی دو دنیای مجزا و ایزوله از هم داریم، پس هیچ تفاوتی با کسانی که کیلومترها از ما دورند، ندارند‌. این ترسناک است. اگر در فاصله مناسب باشیم چه؟ اگر همیشه در فاصله مناسب بودیم چه؟ چگونه میتوان متوجه شد و چه معیاری برای سنجیدنش وجود دارد؟ با خودم مجادله را ادامه میدهم. فاصله که دوری دو مکان از هم نیست، دو زمان مختلف هم فاصله‌ست. بشری که شخصا به خوشبختی و راز زندگی شاد دست یافته، اگر دوست خوبی برای صادق هدایت بود، میتوانست از مرگش جلوگیری کند؟ اگر دختری میتوانست پاسخ بی‌اهمیتی را داشته باشد، که برای غزاله علیزاده سوالی حیاتی بود، آیا میتوانست از طنابی که روی درخت زینت داده شده جلوگیری کند؟ اگر در متونی که هم‌اکنون از گذشته میخوانیم زندگی میکردیم چه؟ آیا هرکدام از ما اگر در جای مناسب بودیم، نمیتوانستیم از یک فاجعه در ابعاد فردی یا جهانی جلوگیری کنیم؟ پوچی و عبث بودن دنیا از اینکه تکه‌های پازل را عمدا دور از هم میگذارد آزار دهنده است. مکعب گفت: «ما در متونی که آیندگان میخوانند، زندگی میکنیم». ترسیدم. چگونه میتوان فهمید هم‌اکنون از فاجعه‌ای جلوگیری کرده‌ایم یا نه؟ به چه کسانی کمک کردیم؟ کجا حضور داشتیم و چه تاثیری بر محیط پیرامون خویش داشتیم؟ هیچ؟ آیا این به شدت ناامید کننده نیست که نیرویی برتر مارا در زمان عقب آورده باشد تا باز نشان دهد که در این صورت هم انسان خاصی نیستیم؟ از این باید ترسید. از بیهودگی و لودگی و پوچی و عبث بودن باید ترسید. از حیف کردن نعمت زندگی باید ترسید. اگر همیشه در زمان درست بودیم چه؟ از کجا میتوان متوجه شد؟ چه معیاری برایش وجود دارد؟ دخترک‌را از شهر خارج میکنم. پس از آن، طناب را از دور گردن غزاله در می‌آورم: «در بلاد دور، درمان بیماری تو وجود دارد». گاز را وقتی که صادق خواب است میبندم. کاسموس پرسید: «تمام شد؟». گفتم «نه، ولی برای امروز کافیست». برمیگردم و میبینم اثری از هیچکسی نمانده. خانه، خاکستر شده و گرد و غبارش همه را آلوده کرده است. من همه را آلوده کردم. در قهوه‌ای که مینوشند، آبی که دوش میگیرند و لبی که میبوسند. همه جا عفونت رسوخ کرده. روزنامه را میبینم. حکومت دخترک را کشته، و غزاله و صادق خود را کشته‌اند، با تاریخ های متفاوت. فرو میریزم. من هیچوقت کسی نبودم که میتوانستم بقیه را نجات دهم، بلکه خود کسی بودم که نیاز به نجات داشتم. «من اینجام». مکعب میخکوبم میکند. خاطره‌ای ندارم که از گذشته هم او با من باشد. تازه میفهمم. اعتراف میکنم «تو هم از آینده آمدی». «همه ما همینطور. مروارید هم همینطور» - «و...؟» پاسخی نمیدهد. نمیخواست بگوید از دست آن‌ها هم کاری برنیامد. من همه را به خانه پوک، آلوده کردم. تصور اینکه دنیا عمدا یا سهوا تکه‌های پازل را از هم دور میگذارد، ترسناک است. اما تصور عبث‌تر و پوچ‌تر و ترسناک‌تر آن است که دنیا دقیقا تکه‌های پازل را نزدیک هم بگذارد، و باز هیچ تصویری کامل نشود. این تصور وحشتناک‌تر از فاصله است. نزدیکی خیلی وحشتناک‌تر از دوریست.

یک سوم آمار حکومت، یک چهلم عددی که گمانه‌زنی میشه. چند‌روز بمباران هوایی با احتمال خطا و تخریب و کشتار جمعی، هنوز یه اندازه دو روز آدمکشی حکومت نرسیده. این سخن من درباره وقاحت حکومت است، نه سفید‌شویی قربانیان غیرنظامی.

- e
- e

خبری که حکومت هیچ‌وقت پوشش نخواهد داد. کشتار بچه و نوجوان و مرد و زن، وظیفه انحصاری حکومت است. آمریکا حق ندارد در این عرضه با او رقابت کند.

با خاله‌ش سرمزار صحبت کردیم. به‌زودی با خانواده‌ش هم دیدار خواهم کرد. میگفت «نفرین کردم از ته دل خطاب به خدا، که تا قبل عید ا
+1
با خاله‌ش سرمزار صحبت کردیم. به‌زودی با خانواده‌ش هم دیدار خواهم کرد. میگفت «نفرین کردم از ته دل خطاب به خدا، که تا قبل عید اسمی از خامنه‌ای نمونه». اشک میریخت. هم اشک شوق، هم اشک عزای از دست دادن. البته بیشتر شبیه به اشکی بود که دید حتی با کشتن قاتل هم عزیزش دیگر برنمیگردد. فکر میکند نفرین آن، موجب سهولت کار بمب‌ها و از کارافتادن پدافندها شده. او برای تسلی، نیاز دارد که اینگونه فکر کند. نیاز دارد تا در ریختن خون قاتل عزیزش سهیم باشد. این کمترین حقی‌ است که دنیا به او نداد، پس منم بحث نکرده و این را از او نمیگیرم.
- «شفت، روستای عثماوندان، حیاط مسجد عثماوندان»

نظام به مرحله «همینه که هست» رسیده.
نظام به مرحله «همینه که هست» رسیده.

هی میگن اینا بچه قربانی میکنند برای اهداف شیطانی و اینا. من اگه بخوام با توهمات ماسونی شما پیش برم، خودتون متهم ردیف اول هستی
هی میگن اینا بچه قربانی میکنند برای اهداف شیطانی و اینا. من اگه بخوام با توهمات ماسونی شما پیش برم، خودتون متهم ردیف اول هستید در این قضیه. مگه میشه تو روز روشن جنین‌های یک بخش کامل گم بشه؟ مگر اینکه وحید خراسانی ۱۰۶ سالشه و جنتی نمیمیره دلیلی داشته باشه.