Doug Rattmann
رفتن به کانال در Telegram
334
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
+730 روز
آرشیو پست ها
این چیزایی که تو مجازی میبینیم، مثل جانیسینز در نقش روحانی برنامه درحال موعظه و خر شرک به عنوان مجری، احتمالا نزدیکترین چیز به تصاویریه که بهجت میدیده.
هوش مصنوعی مارو ۷۰ سال ریاضت جلو انداخت.
شریان های حیاتی جامعه به قدری ازم دور هست که راحت حرف بزنم. چون ناامیدی تزریق نمیشه، نهایتا یک باکتریه که تو انبوه اخبار سیگنال و نویز بلعیده میشه.
دونستن تایم مردن انگار گاهی به نفع آدمه. عزیزانی که داس مرگ میخونن یحتمل با این قضیه آشنان. تا حدی که دوتا سریال دربارش ساخته شده، یکی درباره مردی که حاضر میشه شیشه تولید کنه تا خانوادشو حداقل نجات بده، و دیگری زنی که تصمیم میگیره با هرکی میتونه بخوابه بلکه با حسرت از دنیا نره. جفتشون به واسطه سرطان غیرقابل درمان، از مرگ مطمئن شدند. البته واکنشها متفاوته، یه عده هم ممکنه همون تایمی که دارن هم کوفتشون بشه.
بگذریم.
کسیو میشناسم که تونست بهم اعتماد کنه و بگه تصمیم قطعی گرفته برای پایان دادن به خودش. مدت زیادیه، و از قبلم همه رو آماده کرده که یه مدتی نباشه و مشکوک نشن. یحتمل میدونست قرار نیست ترحم کنم یا منصرفش کنم. بعد این مکالمه فهمیدم چرا انقدر خونسرده، سخت نمیگیره و راحت زندگیشو میکنه وسط بدبختی. تازه دلیل پسانداز نکردن و کلهخر بازیاش دستم اومد. وقتی چیزی برای از دست دادن نباشه، ریسک بیشتری حاضری کنی تا چیزی بدست بیاری. اگر موفق بود، زندگیت رو تغییر میده. اگر نبود هم... خب، چیزی عوض نشده.
گاهی انگار لازمه برای زنده موندن در این باتلاق، از همه چیز دست کشید تا بشه کارهای خطرناک رو هم امتحان کرد. محیط ما مارو به این سمت سوق داده.
سوال پیش میاد وقتی آلردی زندگی هممون به گه کشیده شده، کسی سمت ریسک نمیره؟ چرا به خودش آسیب میزنه؟ چرا انقدر آسیب زدن به دیگران سخته؟ انتظارات بالایی هم نیست یکی چارتا سرکوبگر زیر بگیره یا یه پایگاه بترکونه. بیخیال اینا، حداقل پاشو برو بانک بزن زندگیتو نجات بده. بانک زدن مثل قدیم نیست، متوجهم، ولی باز کسی بهش فکر نمیکنه. اینکه دلال مخدر بشه، یا قاچاقی جونشو به خطر بندازه توی نقطه صفر مرزی برای یک پول کلفت.
همواره روش آسونتر آسیب زدن به خود، اذیت کردن خود و در بالاترین مرتبه، تموم کردن خود بوده؛ که اینم باز محصول مستقیم محیط ماست.
جسارتی که نداریم رو چطور میشه بدست آورد؟
شاید هم مردن و تغییر دادن شجاعت یکسانی نداشته باشه. شاید جسارت یعنی اینکه بتونی هزینه شکست رو تحمل کنی. شاید لازم نیست حتما به تهش برسی، فقط باید هزینه شکست ارزون بشه که راه برای ریسک باز بشه.
اما خب در نهایت یکم حرفای زردی به نظر میرسه. ما همه با ترمزهای عظیم بیمصرفی متوقف شدیم که باید از سر راه کنار گذاشته بشن. این نوع از آسیب به خود ترمزهارو کنار نمیزنه، برای همین همچنان آسیب زدن به خود راحتتر از ریسکهای سنگینه. نیاز به یک چیز سهمگین حس میشه، که تمام ترمزهای تعیین شده توسط جامعه از جا کنده بشن، و سپس آدم اون موقع احساس رهایی کنه. احساس کنه که آزاده.
ما با کلی ترمز احاطه شدیم. آبرو، قانون، تصویر آدم معقول، ترس از احمق به نظر رسیدن، شان و شخصیت، غیرت و...
بابا من که این زندگی رو نمیخوام، چرا هنوز دارم قواعدشو رعایت میکنم؟
با تمام وقتی که دارم، از همه اینا میخوام بگذرم. و اونقدر بهتون اطمینان دارم که فرض نکنید این متن برای ترحم خریدنه، که آدم مجبور بشه پاکش کنه.
بهتره آدم کار درست رو به دلایل اشتباه انجام نده.
بیشتر افراد از آدمای مرفه خوششون نمیاد. منطقشون این نیست که «تو این وضعیت اقتصادی حتما بابات یا حکومتیه یا دزده که وضع تو اینه». بلکه در درون حسادت میکنند و میدونن نمیتونن به اونجا برسند، و برای همین ازش متنفرند. از چند نفر شنیدی که بگه «خداروشکر تو این وضعیت باز یکیمون داره کمتر بگا میره؟». نمیگم چنین جملهای درسته، میگم صرفا شنیده نمیشه.
از چپ متنفرند نه چون ایدههای چپ فرهنگی عصر جدید، حتی روی کاغذ هم به مشکل برمیخوره. مخالفند چون با حرفای سنتی باباشون در تضاده، و دوست ندارن یه عمر حرفی که از باباشون شنیدن غلط از آب در بیاد. تازه اونم به دست یه مشت مو آبی.
بهتره که کار درست رو به دلیل اشتباهی انجام ندی. ولی ضروری نیست. مثل هر بحثی اینجا هم موارد استثنا داریم. مثل وقتی که جانت در خطره و یکی نجاتت میده. مهم نیست آدم مهربانیه یا برای شوآف و پز دادن اینکارو کرده. جون تو نجات یافته، همین مهمه. اتفاقا در همین بحثا یهو نیتسنجی مردم ما فعال میشه. آیا فکر کردهاید فلان کس خیر مارا میخواهد؟ (که همینم یک پدیده جدیده چون تا سه ماه قبل باید ما همینو میگفتیم) نه نمیخواهد، مهم هم نیست که نمیخواهد. کارشو انجام بده کافیه.
از این چندتا نتیجه میشه گرفت:
۱.ما به دنبال یک «نیت خالص» میگردیم، چون قضاوت نیت خیلی سادهتر از قضاوت نتیجه هست. نتیجه پیچیدهست، نیت سادهست. میشه یکی رو با این برچسب که «ریاکاره» کنار گذاشت تا با این قضیه مواجه شد که از دست آدمای بدم کار خوبی برمیاد.
۲. بیشتر اعمال ما حتی درستش، به دلایل اشتباهی داره رخ میده. مثلا از کسی بدت میاد که از قضا دستکج هم هست. دستکجی پوششیه برای توضیح تنفرت، ولی در اعمال مشکلی با دستکجیش نداشتی. این با اینکه اینجا یقهت رو نمیگیره، بعدا یه جا بالاسرت سبز میشه.
۳. در تشخیص اینکه چه کسی به چه دلیلی چه حرفی میزنه، میشه این نعمت رو کشف کرد که چه کسی رو جدی گرفت و چه کسی رو نه. مثل وقتی میمونه که رفیق احساسیت پیشت گریه کنه و دلداریش بدی، ولی اگه رفیق سنگدلت بزنه زیر گریه، چشمات گرد میشه و تن و بدنت میلرزه.
۴. اگه انگیزهمون رو درست تشخیص ندیم، ممکنه یک معیار اخلاقی جعلی بسازیم که سالها همه مسائل و آدمها و دنیامون رو باهاش بسنجیم.
۵. باید آدم رو از حرف، حرف رو از نیت و نیت رو از نتیجه جدا بررسی کرد.
۶. مواجهه با واقعیت دنیای انسانی ما برای کسانی که هنوز پیرو تفکر تکبعدی و یک خطی هستند سخته. برای همین به «فشردهسازی واقعیت» نیاز داره تا با یک برچسب، موضع خودش رو نسبت به هرچیزی از قبل مشخص کنه. درصورتی که با هر یک سوال «چهکسی؟ چهچیزی؟ چهزمانی؟ چهمکانی؟ چرا؟ چگونه؟» تکلیف ماجرا به کلی عوض میشه. اما کسی حوصله فکر کردن نداره. قالب آماده میخواد.
جوون مردم رو سر هیچ و پوچ اومدن بکشن بالا، همه هم «صدای» او شدند، یه داستان غمگین عاشقانه هم رخ داد (که یه عده امید گرفتن از همین) و سپس باز با اولین صدای اذان صبح، چشماش برای همیشه بسته شد.
آدم نمیدونه از کدوم بیشتر کلافه بشه، از این همه آدم که دارن میمیرن و هنوزم ادامه دارن، یا مقاومت مردم در شناخت اشرار، یا استیصال و اینکه کاری از دستمون بر نمیاد.
البته شوک ناشی از این مسائل هم موقته. دیگه وقتی محیط زندگیت جوریه که جان انسان برات عدد میشه، فرار از این تاریکی عمیق ناممکنه. حالا هی عذاب وجدان بگیر که چرا اونطور که باید ریاکشن نشون نمیدی.
عقیم کردن، تخمارو کشیدن، اونایی که نمیتونستن رو تو صف گذاشتن با اذان بکشن بالا.
+1
به نحوی این عاقبت ماست. محیط دورمون به عنوان بزرگتر، به ما یاد داد چیکار کنیم، چطور راه بریم، زمین نخوریم، و برنامه ریزی شدیم که یه سری کارا انجام بدیم و زنده بمونیم. در نهایت، روزی میرسه که هرچیزی که یادگرفتیم برای آخرین پرش به کارمون میاد، تا نابود بشیم. آموزش میبینیم که هرچه بیخطاتر از بین بریم. سوال پیش میاد اگه قرار بود تهش اینطوری بشه چرا آموزشم دادید؟
وطن گوشت قربانی میخواد برای عزتش، بابات سرت رو میخواد بابت آبروش، جامعه جوونیت رو میخواد بابت آیندش، مذهب زندگیت رو میخواد برای رستگاریش و تاریخ، خونت رو برای ادامه خودش. حد فاصله معلق بودن بین گدازه و سکوی پرش متوجه میشی زنده نگه داشتنت فقط برای خرج کردنت بوده نه برای خودت. مثل پرورش گوسفند، توی دامداری. مثل یک مهره بیاهمیت.
ربات وقتی ارزش تعمیر و نگهداری نداشته باشه، دیگه کسی ازش نمیپرسه خستهای یا نه. هنوز یه کار دیگه مونده. باید آخرین وظیفت رو انجام بدی. چیزی که تمام مدت براش آموزش دیدی.
بپری.
“ای شاهزادهٔ من، پاهای تو در صندل، چه زیباست. انحنای رانهایت همچون جواهراتی است که به دست هنرمندان ماهر تراش داده شده باشند. ناف تو مانند جامی است که پر از شراب گوارا باشد. کمر تو همچون خرمن گندمی است که سوسنها احاطهاش کرده باشند. سینههایت مثل بچه غزالهای دوقلو هستند. گردنت مثل برجی از عاج است و چشمانت مانند آب زلال برکههای حشبون نزد دروازهٔ بیت ربیم. بینی تو به زیبایی برج لبنان است که بر سر راه دمشق میباشد. سرت مانند کوه کَرمَل افراشته است و گیسوانت به لطافت اطلساند، و حلقههای موهایت پادشاهان را اسیر خود میسازند. تو چه زیبایی، ای محبوبهٔ من؛ تو چه شیرین و چه دلپسندی! مانند درخت نخل، بلند قامتی و سینههایت همچون خوشههای خرماست. به خود گفتم: «از این درخت نخل بالا خواهم رفت و شاخههایش را خواهم گرفت.» سینههایت مانند خوشههای انگور است و نفس تو بوی دلانگیز سیب میدهد؛ بوسههایت چون گواراترین شرابها است. باشد که این شراب به محبوبم برسد و بر لبان و دهانش به ملایمت جاری شود. ”
غزل غزلهای سلیمان 7:1-9 PCB
Source
