⸂ موهویجی و رزکوچولو ⸃
رفتن به کانال در Telegram
𝑇ℎ𝑒 𝐿𝑒𝑡𝑡𝑒𝑟𝑠 𝑜𝑓 𝐾𝑖𝑛𝑑𝑟𝑒𝑑 𝑆𝑝𝑖𝑟𝑖𝑡𝑠 📜 𝑖𝑛 𝐺𝑟𝑒𝑒𝑛 𝐺𝑎𝑏𝑙𝑒𝑠 🧺🪄 |月星| ﹏ بهشتی در میان ستارههای دریاچه نقرهای آونلی🧙🏻♀️
نمایش بیشترإيران136 262دسته بندی مشخص نشده است
326
مشترکین
-124 ساعت
-37 روز
+9030 روز
آرشیو پست ها
امروز وقتی داشتیم قسمت سیزدهم فصل دوم شهرزاد و میدیدیم یک لحظه چشمم افتاد به آسمون..
با برداشتن گوشیم سریع از سالن زدم بیرون و از خوشگلیش چندتا فیلم و عکس گرفتم.
نمیدونم چرا انقدر دوسش داشتم ولی باز یادش افتادم!
شاید چون در هرچیزی اثری از اون پسر پیدا میکنم و قلبم میلرزه از زیبایی بی حد و مرز همیشگیش.
هر چی هم بود برای لحظاتی لبخند زدم، انگار اون چند تکه ابر صورتی ناز داشتن از طرفش خیلی به خصوص باهام حرف میزدن..
فاصله دیدن و ندیدن این صحنه فقط یک نگاه بود،
درست مثل نگاهی که نزدیک به نه سال پیش بهت افتاد و اینجوری درگیر جنون عاشقیِ تو شد.
__ستاره کوچولو
هیچوقت فکرشم نمیکردم روزی هرچی تو لبتاب و گوشیم از هیونلیکس و استریکیدز دارم و حذف کنم..
ولی یکبار دو سه سال پیش انجامش دادم هرچند بازم یه سری چیزا رو نگه داشتم..
حالا بعد چند سال امشبم هرچی بود و نبود و دیلیت زدم شاید سرجمع صدتا عکس و فیلم و آهنگ نمونده باشه!
هرچقدر پاک میکردم تموم نمیشد ولی خب تهش به آخر رسید..
قطعا برای خیلیا قابل درک نیست این حرکتم ولی برای خودم کاملا موجه و به جا بود.
امشب و هیچوقت یادم نمیره!
__۲۶ آبان ۱۴۰۴
+1
در فراغت همچو پروانه به دور شمع سوختم
حال آمدهای و به دنبال خاکسترم میگردی؟
___ستاره کوچولو
بر سرم آمدی و شدی تمامَم جانا
بگو چطور آمد دلت که اینگونه بیجان کردهای مرا!
___ستاره کوچولو
رو در روی بقیه!
نه؛
در اصل مقابل خود ایستادهام..
مَنَمْ را قضاوت میکنم، نادیده میگیرم، زجر میدهم، گریه میاندازم و در آخر به جای به آغوش کشیدن و دلداری دادنش تنها به حال خود رهایش میکنم تا درون غربتش غرق شود.
من به خود بد کردم؛
بیشتر از هر آدمی،
همین بس که خودِ وجودیام را مدتها قبل ترک کردهام، بزرگترین ظلم و خیانتی بود که در حق مَنامْ رقم زدهام..!
دریغا دیگر برای عذرخواهی و کاری کردن دیر شده حال که دیگر منی باقی نمانده است و در میان شلوغیهای زندگی دستش را رها کردم تا گمشدهای شود برای ندیدن..
من به آن دخترک درونم بد کردهام و تنها میتوانم بگویم بابت همه چیز از تو متاسفم.
___اسیرِ خاموشیِ تقدیر
بعد از مدتها داخل پیج شخصیم پست یکی از دوستای دانشگاهم بالا اومد.
تولد ۳۰ سالگی همسرش و عکس و فیلمهای پسر کوچولوشو دیدم.
خیلی بزرگ شده.
یادمه آخرینبار که دیدمش باردار بود قرار داشتیم بریم با بچهها خونهاش دیدنش و سیسمونیشو ببینیم، چون نمیتونست بیاد دانشگاه..
طبق معمول من نشد برم و بقیه رفتن!
فکر نمیکردم انقدر زمان گذشته باشه تصورم بر این بود بچهاش هنوز نوزاده.. ولی خب گویا دیان الان ۲ سالشه و به جای ۳۶۵ روز حالا ۱۰۹۵ روز گذشته و من بازم زمان رو گم کردم.
شاید هم من گمشدهای راه گم کرده در زمانم که هرگز به موقع به چیزی نمیرسم!
___مبهوت از زمان
از کودکی عجیب دلبستهی تاریکیِ سقفِ آسمان بودم، نمیدانستم چه مرا به او محو میکند!
حال ساعتهاس بر جلوهی سیاهش خیره ماندهام و میتوانم درک کنم عمق تاریکی وجودم را از درون او.
شاید آن دوران روح پاکی داشتم که من را آگاه میکرد از آینده سوختهی مقابلم..
آیندهای پر شده از غمها، زخمها، بغضها، شکستنها، دردهای بی امان و بی درمان!
در گوشم خوانده بودند خدایی هست روزی تو را خواهد دید، تسلیم تلخیها مشو؛
اما مگر آدمی چه اندازه ظرفیت دارد..
دریاچه است؟
یا شاید دریا!
و یا حتی اقیانوسی که ابتدا و انتهایی ندارد..
نـه!
توانی که در شیشهی وجودی خود میبینم بزرگتر از حتی اقیانوسهاست، ور نه چگونه سالهاست در این هوای مه آلودِ سرنوشتِ تیره و تارم روزهای متوالی میگذرد که نفس میکشم!
بیحسی محض زمانی درونت جان میگیرد که تمامِ احساسات وجودت درکنارهم نفس میکشند و تو بیاذن آن را درمییابی.
حال میخواهم اینگونه برایت بگویم:
من خسته از تجربهی بیپایانِ این احساس تلخِ بیحسیم.. درماندهام!
خستهتر از پیرزنی از پا افتاده در اواسط روزهایِ سردِ زمستانی که مسیر خانهی خود را روزها میگذرد که گم کرده است…
