در باب روانکاوی و زندگی
رفتن به کانال در Telegram
در این کانال یادداشتها، ترجمهها و تأملاتی درباره روانکاوی، روانشناسی، فرهنگ و جامعه منتشر میشود. شهاب یوسفی کاندیدای دکتری روانشناسی بالینی، انستیتو روانپزشکی تهران رواندرمانگر تحلیلی راه ارتباطی: shahabyousefin@gmail.com
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
473
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
+630 روز
آرشیو پست ها
اگر دیگر به آنها «اختلال» نگوییم چه میشود؟
"راهنمای تشخیصی و آماری اختلال های روانی (DSM) به ما آموخت رنج هیجانی را مسئلهای پزشکی ببینیم."
جاناتان شدلر
«قبلاً زنی که از تعامل اجتماعی پرهیز میکرد برای درمان میآمد و چیزی شبیه این میگفت: “من آدمی بهشدت خجالتیام و لازم است یاد بگیرم در موقعیتهای اجتماعی چطور بهتر با دیگران کنار بیایم.” حالا کسی با همین مشکل احتمالاً به من میگوید “هراس اجتماعی” دارد؛ انگار عارضهای بیگانه به زندگی ذهنی او، که تا آن زمان بیدردسر بوده، هجوم آورده است.»
نانسی مکویلیامز
اگر DSM واژه «اختلال» را به همه مدخلهایش اضافه نمیکرد چه میشد؟ اگر، فروتنانهتر، فقط بهعنوان فهرستی از دشواریهای ذهنی و هیجانی معرفی میشد که مردم برایشان کمک میجویند چه؟ شاید آنوقت میشد دههها بحث درباره معناشناسی، سیاست و ایدئولوژی را کنار گذاشت و مستقیم رفت سراغ کمکرسانی و درمان. برخی مدافعان DSM دوست دارند بر سر تعریف واژههای «اختلال»، «بیماری» و «ناخوشی» موشکافی کنند. آنها میگویند «اختلال» فقط یک واژه توصیفی است؛ نه علت را نشان میدهد و نه درمان را، و از این رو بهدرستی به کار میرود. مشکل اینجاست که مردم چنین تفکیکی قائل نمیشوند. در ذهن افکار عمومی و سیاستگذاران، هر سه واژه نشانه وضعیتهای پزشکی و درمانهای پزشکیاند.
من اینجا به پیامدها نگاه میکنم. نتیجه این نامگذاری این است که رواندرمانی یعنی خوداندیشی، خودفهمی و معناسازی بهعنوان درمانی جدی به حاشیه میرود. این به حاشیهرانی نه با شواهد و استدلال، بلکه با بار معنایی واژهها رخ میدهد. این همان فتح از راه «تحمیل زبانی» است. رواندرمانی نه با شواهد، بلکه با بار معنایی واژهها به حاشیه رانده شد. این هم نوعی فتح از راه «تحمیل زبانی» است. وقتی رنج هیجانی در زبان پزشکی صورتبندی میشود، پرسشها و درمانهای پزشکی در مرکز قرار میگیرند. راههای روانشناختیِ فهم و درمان رنج در درجه دوم قرار میگیرند، اگر اصلاً دیده شوند.
برای روشن بودن موضوع: بعضی از وضعیتهای سلامت روان واقعاً بهتر است بیماری دانسته شوند. گاهی نگاه پزشکی دقیقاً همان چیزی است که لازم داریم. گاهی هم فقط یکی از چند نگاه لازم است. من نه «ضد روانپزشکی» هستم و نه مخالف دارو. مسئله این است که زبان DSM نگاه پزشکی را به نگاه پیشفرض برای همهچیز تبدیل میکند و اغلب، به تنها نگاه ممکن. این راهنما از اضطراب جدایی تا اسکیزوفرنی، به همهچیز برچسب «اختلال» میزند؛ انگار خودِ طبیعت حکم کرده که همه موارد این فهرست از یک جنس باشند.
در واقع، طراحان DSM های مدرن (از DSM-III به بعد) قصد داشتند رنج ذهنی و هیجانی را پزشکیسازی کنند. این هدفی آشکار بود. اما نمیتوانستند پیشبینی کنند تا چه حد موفق خواهند شد یا پیامدهای این موفقیت تا کجا خواهد رفت. همکارانی که در کارگروه ویراست سوم DSM حضور داشتند به من گفتهاند که سردبیر اصلی، باب اسپیتزر، میخواست همه مدخلها را «بیماری» بنامد. بعد قانعش کردند که بهجایش «اختلال» بگوید، اما ماجرا میتوانست هر جور دیگری هم تمام شود. تا این حد سلیقهای بود. روشن است که او چندان دلمشغول اینجور باریکبینیهای معناشناختی نبود.
صنایع داروسازی و بیمه درمانی هم فوراً با این رویکرد همسو شدند. آنها بهخوبی فهمیدند زبان «اختلال» چطور با هدفشان جور درمیآید: اگر درد هیجانی مسئلهای پزشکی باشد، درمان هم باید پزشکی باشد. برای صنعت داروسازی، این یعنی فروش دارو در مقیاسی بیسابقه. برای بیمهگران درمانی، یعنی دستشان باز بود تا رواندرمانی را مثل یک مداخله پزشکی مدیریت کنند یا با تکیه بر تعریفهای سلیقهای از «ضرورت پزشکی»، آن را کلاً رد کنند.
ویراست سوم DSM نشانه یک چرخش فرهنگی در فهم ما از خودمان بود. تا اواخر قرن بیستم، مردم هرچه بیشتر رنج هیجانی را مسئلهای پزشکی میدیدند. از خوداندیشی و خودفهمی فاصله گرفتند و بهسمت مداخله پزشکی رفتند. طبق نسخه آگهیهای تلویزیونی، با پزشکشان حرف زدند. واژهها واقعاً اهمیت دارند. و از همینجا بود که عقبنشینی آرام از زندگیِ واکاویده و افول بلندمدت رواندرمانی آغاز شد.
Repost from پیام سلامت روان
انجمن علمی-دانشجویی روانشناسی بالینی دانشکده علوم رفتاری و سلامت روان (انستیتو روانپزشکی تهران) دانشگاه علوم پزشکی ایران برگزار میکند:
🎬 سلسله نشستهای تحلیل فیلم؛ نشست اول
فیلم Hamnet 2025
به کارگردانی کلویی ژائو
اقتباسی از رمان تحسینشده مگی اوفارل
«همنت» روایتی از عشق، فقدان و تبدیل رنج به هنر است؛ فیلمی که بهجای اسطوره شکسپیر، انسانِ پشت اسطوره را به تصویر میکشد. در این جلسه درباره نسبت تاریخ و تخیل، بازنمایی سوگ در سینما، و این پرسش بحث خواهیم کرد که چگونه یک تراژدی خانوادگی میتواند به تولد یکی از بزرگترین آثار ادبی جهان منجر شود.
👥 سخنرانان همراه ما در این نشست:
خانم دکتر نجمه خسروانمهر، آقای دکتر میثم شفیعی و آقای دکتر شهاب یوسفی
📆 تاریخ برگزاری:
چهارشنبه 10 تیر 1405 ساعت 20:00
🔗لینک جلسه:
https://meet.google.com/ajm-rbro-bkk
❗️لطفا قبل از شرکت در جلسه فیلم را تماشا کنید.
منتظر حضور گرم شما هستیم🌸
کانال انجمن علمی-دانشجویی روانشناسی بالینی انستیتو روانپزشکی تهران
یکی از نقاط قوت اثر این است که از دشواریهای درمان تصویری رمانتیک ارائه نمیدهد. نویسندگان بارها تأکید میکنند که رواندرمانی میتواند فرایندی طولانی، خستهکننده و گاه دردناک باشد. مواجهه با بخشهایی از خود که سالها نادیده گرفته شدهاند، تجربهای ساده نیست. با این حال، کتاب استدلال میکند که همین دشواریها بخشی از ارزش درمان را شکل میدهند؛ زیرا تغییر پایدار معمولاً از دلِ مواجهه با مسائل واقعی زندگی به دست میآید، نه از راهحلهای فوری و تسکینهای موقت.
در نهایت، «رواندرمانی و زندگی روزمره» را میتوان کتابی دربارهٔ خودِ فرایند درمان دانست؛ کتابی که میکوشد نشان دهد چرا گفتوگو همچنان یکی از مهمترین ابزارهای شناخت انسان از خویشتن است. این اثر برای کسانی که در آستانهٔ شروع درمان هستند، دانشجویان روانشناسی، درمانگران جوان و هر خوانندهای که به سازوکارهای پنهان ذهن علاقه دارد، اثری ارزشمند و تأملبرانگیز است.
شاید مهمترین پیام کتاب این باشد که تغییر واقعی از جایی آغاز میشود که فرد حاضر میشود به داستان زندگی خود با دقت بیشتری گوش دهد؛ نه برای یافتن پاسخهای فوری، بلکه برای فهمیدن معنایی که سالها در پسِ کلمات، رفتارها و رنجهایش پنهان مانده است.
در روزگاری که قفسههای کتابفروشیها و شبکههای اجتماعی پر از نسخههای سریعِ خوشبختی، آرامش و موفقیت شدهاند، کتاب «رواندرمانی و زندگی روزمره: راهنمایی برای مصرفکننده سردرگم» مسیر متفاوتی را پیشنهاد میکند. این کتاب نه وعدهٔ رهایی فوری از اضطراب میدهد و نه ادعا میکند که با چند تکنیک ساده میتوان زندگی را متحول کرد. در عوض، خواننده را به مواجهه با پرسشی بنیادی دعوت میکند: ما تا چه اندازه خودمان را میشناسیم و چه نیروهایی در پشت رفتارها، انتخابها و رنجهای روزمرهٔ ما پنهان شدهاند؟
این اثر حاصل همکاری دو نویسنده با دو جایگاه متفاوت است؛ امیلی بودیک، منتقد ادبی و استاد دانشگاه که خود تجربهٔ رواندرمانی را از سر گذرانده، و رامی آرونزون، روانپزشک و رواندرمانگری که سالها در حوزهٔ سلامت روان فعالیت کرده است. همین ترکیب، به کتاب هویتی منحصربهفرد میبخشد. از یک سو با نگاه تحلیلی و بالینی یک درمانگر روبهرو هستیم و از سوی دیگر با روایت کسی که درمان را نه از پشت کتابها، بلکه در متن زندگی تجربه کرده است. نتیجه، کتابی است که هم از دقت مفهومی برخوردار است و هم از گرمای تجربهٔ انسانی.
یکی از مهمترین دستاوردهای کتاب، بیرون آوردن رواندرمانی از هالهٔ ابهام و رازآلودگی است. بسیاری از افراد پیش از ورود به درمان نمیدانند در جلسات چه میگذرد، چه انتظاری باید داشته باشند یا چرا گاهی فرایند درمان به جای ایجاد آرامش فوری، اضطراب و سردرگمی به همراه میآورد. نویسندگان تلاش میکنند این «جعبهٔ سیاه» را باز کنند و نشان دهند که درمان در واقع نوعی گفتوگوی پیچیده و تدریجی برای شناخت خویشتن است.
هستهٔ فکری کتاب بر این ایده استوار است که ذهن انسان پیوسته در حال معنا دادن به تجربههای زندگی است. بسیاری از احساسات، تصمیمها و رفتارهای ما تنها محصول انتخابهای آگاهانه نیستند، بلکه از لایههایی عمیقتر سرچشمه میگیرند که همیشه در دسترس آگاهی قرار ندارند. از نگاه نویسندگان، رنج روانی اغلب زمانی شکل میگیرد که میان تصویری که از خود داریم و نیروهایی که در پسزمینهٔ روان ما فعالاند شکافی ایجاد شود. رواندرمانی تلاشی است برای نزدیک شدن به این شکاف و فهمیدن آن.
در این مسیر، کتاب مفاهیم بنیادین روانکاوی را به شکلی روشن و کاربردی توضیح میدهد. مفاهیمی مانند مقاومت، انتقال، تداعی آزاد و ناخودآگاه در اینجا صرفاً واژههای تخصصی نیستند، بلکه ابزارهایی برای فهم تجربهٔ انسانیاند.
در میان این مفاهیم، «مقاومت» جایگاه ویژهای دارد. نویسندگان مقاومت را مانعی ساده بر سر راه درمان نمیبینند، بلکه آن را بخشی جداییناپذیر از فرایند شناخت خویشتن میدانند. هرچه فرد به موضوعی مهمتر و دردناکتر نزدیک میشود، احتمال بروز مقاومت نیز بیشتر میشود. به همین دلیل است که گاهی بیمار جلسهای را فراموش میکند، موضوعی را عوض میکند یا حتی به ترک درمان فکر میکند. کتاب نشان میدهد که این واکنشها اغلب معنایی فراتر از آن چیزی دارند که در نگاه اول به نظر میرسد.
یکی از جذابترین بخشهای کتاب، روایت ماجرای «دو لیوان قهوه» است. بیماری برای درمانگر خود دو لیوان سفالی هدیه میآورد؛ حرکتی که در نگاه اول نشانهای از قدردانی یا محبت به نظر میرسد. اما در روند گفتوگو، این هدیه به موضوعی برای تأمل تبدیل میشود. چرا دو لیوان؟ این انتخاب چه معنایی میتواند داشته باشد؟ آیا نشانهای از تمایل به صمیمیت است؟ آیا بازتاب احساس تنهایی بیمار است؟ یا تلاشی برای تغییر شکل رابطهٔ درمانی؟ کتاب از خلال همین مثال نشان میدهد که چگونه حتی سادهترین رفتارهای روزمره نیز میتوانند حامل معناهایی باشند که خودِ فرد از آنها آگاه نیست.
از دیگر نکات قابل توجه کتاب، نگاه آن به ناخودآگاه است. برخلاف تصور رایج، ناخودآگاه در اینجا انباری از خاطرات فراموششده نیست. نویسندگان آن را بخشی فعال و پویا از ذهن میدانند که به شیوههای مختلف در زندگی روزمره حضور دارد؛ در انتخابها، روابط، رؤیاها، لغزشهای کلامی و حتی در سکوتهایی که میان کلمات شکل میگیرند. از این منظر، رواندرمانی تلاشی برای شنیدن همین صداهای کمشنیده و کشف ارتباط آنها با زندگی اکنون فرد است.
کتاب همچنین به رابطهٔ میان بیمار و درمانگر توجه ویژهای دارد. رابطهای که در طول درمان به فضایی برای بازآفرینی بسیاری از الگوهای قدیمی زندگی تبدیل میشود. در این چارچوب، درمانگر صرفاً شنونده یا مشاور نیست، بلکه به بخشی از فرایند شناخت تبدیل میشود؛ کسی که به بیمار کمک میکند داستان زندگی خود را از زاویهای تازه ببیند و روایت کند.
چرا روانکاوی؟
وندی جیکوبسون
این همان چیزی است که ما به آگاهی میآوریم، الگوهایی که افراد را ناتوان و محدود میکنند؛
الگوهایی که یا خودِ فرد را دچار رنجهای جسمانی (مانند زخم معده) میسازند
یا این رنج را به دیگرانی که در مدار روابط او قرار دارند منتقل میکنند.
ما این الگوها را درمییابیم و با تلاشی دقیق و طاقتفرسا به افراد رنجدیده کمک میکنیم
تا آنها را در خود و در دیگران بازشناسند.
ما به آنها کمک میکنیم بهجای واکنشهای تکانشی یا بازداریِ بیپایان،
بهصورت سنجیده و راهبردی پاسخ دهند.
ما به افراد کمک میکنیم سره را از ناسره جدا کنند، در میان جزئیات، کلیت را ببینند،
نقطهی پیشبرندهی موقعیت را تشخیص دهند، میان اولویتهای متعارض تمایز قائل شوند، و میان آنچه باید مطالبه کنند و آنچه باید از آن صرفنظر کنند تمایز بگذارند.
ما به آنها کمک میکنیم نوعی انعطافپذیری اخلاقی در ذهن و نگرش خود پرورش دهند؛ اینکه بدانند چه زمانی باید سختگیر باشند و چه زمانی با اغماض برخورد کنند، چه زمانی موقعیت را با ظرافت و مهارت هدایت کنند و چه زمانی دقیقاً مطابق قواعد عمل کنند،
چه زمانی سخن بگویند
و چه زمانی بیگله و شکایت تحمل کنند.
ما به افراد کمک میکنیم پویاییهای قدرت را هدایت کنند، تمایزها و تشخیصهای سازگارانه برقرار سازند،
و بدانند کدام نبردها را باید انتخاب کنند.
یک خوانش روانکاوانه میتواند به سوی پیامدهای مطلوب جهت دهد
و از خطاها یا گرفتار شدن در تلهها پیشگیری کند.
ما کمک میکنیم امیال بدوی خود را مهار کنیم
و پرخاشگری، ابراز وجود، رقابت، صمیمیت و سکسوالیته را بهشکلی سازگارانه و بهینه بهکار گیریم، بهجای آنکه در پرخاشگری ویرانگر، خشم ناتوانکننده،
یا سکسوالیتهی انسانزدا گرفتار شویم.
ما به افراد کمک میکنیم بسته به اقتضای موقعیت، صبور یا بیصبر باشند،
بهطور متناسب رنج بکشند نه بیش از حد
و در صورت اقتضا، بهتمامی شادی را تجربه کنند.
ما به افراد کمک میکنیم رشد کنند، تغییر یابند، یکپارچه شوند،
تنظیم هیجانی بهتری بیابند،
خودمحوری را کاهش دهند،
خود را بهدرستی ادراک کنند،
خود را جدی بگیرند اما نه بیش از حد،
و انرژی هیجانی خود را در خدمت خلاقیت و تسلط آزاد سازند.
بهبیان کوتاه،
َبه بهترین نسخهی خود بدل شوند.
پیامدهای این فرایند فراتر از فرد گسترش مییابد، به شکلگیری زندگی خانوادگی غنیتر و پربارتر و نیز سازمانهایی کارآمدتر و مولدتر یاری میرساند، با اثراتی موجوار و گسترده.
کار ما میتواند به شکستن چرخههای ویرانگری کمک کند که اگر درمان نشوند، نسلبهنسل تداوم مییابند.
در حال داوری مقالهای استراتژیک درباره چشمانداز ۳۰ ساله اختلال سوگ طولانیمدت (PGD) برای The Lancet Psychiatry بودم؛ یکی از معتبرترین و اثرگذارترین ژورنالهای روانپزشکی جهان که پژوهشهای آن در هدایت گفتمان علمی سلامت روان نقش کلیدی دارند.
وقتی لیست نویسندگان را باز کردم، با «تیم ملی غولهای پژوهشگر سوگ» مواجه شدم، بخشی از نویسندگان:
هالی پریگرسون (Holly G. Prigerson): ابداع کننده تشخیص سوگ پیچیده و کسی که اولین شواهد را برای متمایز کردن سوگ پیچیده ارائه داد.
آندریاس مرکر (Andreas Maercker): رئیس کارگروه تروما و استرس ICD-11 در سازمان جهانی بهداشت.
پاول بولن (Paul A. Boelen) و ریتا روزنر (Rita Rosner): سردمداران و قطبهای اصلی پروتکلهای شناختی-رفتاری (CBT) در اروپا.
یعنی من در حال نقدِ نوشتهیِ خودِ واضعان و معماران اصلی این ساختار تشخیصی در DSM-5-TR و ICD-11 بودم! اساتید بزرگواری که افتخار شاگردی و همکاری آنها را داشتهام. با وجود تمام احترام و ارادت عمیقی که به تلاشهای ۳۰ ساله و دقت تجربی آنها در تسکین رنج سوگواران دارم، اما تجربه خواندن و داوری این مقاله، یک شگفتی تلخ بود؛ یک «کیس استادی» عینی از آنچه لیور زمیگرود در کتاب «مغز ایدئولوژیک» به عنوان صلبیت شناختیِ نخبگان (Cognitive Rigidity) توصیف میکند.
این مقاله که قرار است آینده سوگ را ترسیم کند، به شکل سیستماتیک و عامدانهای، کلِ سنت روانکاوی و رویکردهای عمقی را بایکوت کرده است. در دنیای آنها هیچ خبری از مفاهیم بنیادین فروید در «سوگواری و ماخولیا»، «تاریخچه ابژه»، «دینامیکهای ناخودآگاه»، «فرآیندهای پیچیده درونیسازی» و حتی پویاییهای اتکایی شدید نیست. انسان سوگوار صرفاً یک «ماشین پیشبینیگرِ خراب» فرض شده که باید با ترکیبی از CBT خطی و چتباتهای هوش مصنوعی (Griefbots) دوباره کوک شود!
اما در این میان، خودِ جامعه روانکاوی نیز عمیقاً مقصر و شریکِ جرم است. ما نمیتوانیم فقط غولهای CBT را نقد کنیم. روانکاوان سالهاست که با نوعی نخبهگرایی و انزواطلبی، خودخواسته از دانشگاه و سنگرهای آکادمیک بیرون رفتهاند. آنها به این بهانه که «رنجِ انسان در قالبهای آماری و تجربی نمیگنجد»، به کلینیکهای دربسته خود پناه بردند و میدان را دودستی تقدیمِ پوزیتیویستها کردند. این کنارهگیریِ مغرورانه و ناتوانی در دیالوگ با علمِ روز، باعث شد تا روانکاوی در آکادمی به یک «زبانِ مرده» تبدیل شود و بستر برای این یکهتازیِ دیکتاتورمآبانه پروتکلهای خطی فراهم گردد.
از سوی دیگر، به عنوان یک سوژه خاورمیانهای، پرسشی عمیقتر روانم را میخراشد: در این «چشمانداز جهانیِ ۳۰ ساله»، جایگاه سوژه غیرغربی و خاورمیانهای کجاست؟ ما در این متون جهانی چگونه دیده و فهمیده میشویم؟ ما فقط مشتی پناهنده و آواره در کلینیکهای غرب نیستیم که در حاشیه مقالاتِ شما به عنوان «جمعیتهای خاص» یا «اقلیتهای نیازمندِ تطبیقِ فرهنگی» از ما یاد شود! میلیونها انسان در خاورمیانه زیست میکنند (چه در زادگاهشان و چه در دیاسپورا) که رنج فقدان برایشان با ترومای تجمعی، ساختارهای درهمتنیده خانوادگی و سوگهای تاریخی گره خورده است.
وقتی سوگِ خاورمیانهای در قالبِ زمانبندیهای مکانیکی و فردگرایانه غرب برای «عبور از فقدان» نمیگنجد، آیا باید بلافاصله برچسبِ «بیمارگونه» (Pathological) بخورد؟ تقلیل دادن این زیست-جهانِ متفاوت به چند علامتِ ساده و کدهای تشخیصی، چیزی جز یک امپریالیسم تشخیصی نیست.
به عنوان داور، با ثبت تصمیم بازنگری عمده (Major Revision)، نقدی معرفتشناختی برای سردبیر و نویسندگان نوشتم تا یادآوری کنم تقلیل سوگ به «اجتناب شناختی»، خیانت به پیچیدگی روان و تاریخچه انسان است.
چند سوال بنیادین که ذهن مرا درگیر کرده است:
۱. وقتی معماران اصلی DSM تا این حد دچار «جزماندیشی روششناختی» هستند، تکلیف فهمِ پدیدارشناختی از رنجهای مراجعین ما چه میشود؟
۲. سوژهی خاورمیانهای در کجای این سیستمِ جهانشمول قرار میگیرد؟ آیا ما محکومیم روانِ خود را با معیارهای ماشینانگاره غربی بسنجیم؟
۳. روانکاوان تا کی میخواهند با قهر از آکادمی، هزینه این انزواطلبی را از جیب روانِ بیماران پرداخت کنند؟
اگر او فکر نکند که پیدا کردن واژه کمک میکند، به کاوش ادامه میدهیم تا به کانونی برسیم که هر دو به آن باور داشته باشیم.
من همیشه «بله» را پاسخ کافی نمیدانم. اگر بیماری با یک کانون درمانی موافقت کند اما این موافقت بوی تمکین بدهد، هنوز درک مشترکی در کار نیست.
اگر او موافقت کند چون فکر میکند من بهتر میدانم ــ چون من «متخصص» هستم ــ باز هم درک مشترکی در کار نیست.
اما در این صورت، فرضیهای تازه دربارهٔ آنچه ممکن است مسئله باشد پیدا کردهام: اگر او عادت دارد دربارهٔ اینکه چه باید فکر کند یا چه باید احساس کند به چهرههای اقتدار تن بدهد، شاید همین توضیح دهد که چرا احساس میکند چیزی درست نیست، بیآنکه بتواند آن را در قالب واژه بیان کند.
این را مطرح میکنم تا با هم دربارهاش فکر کنیم.
چگونه انتخاب کنیم
پس چگونه باید یک درمانگر انتخاب کرد؟
از ایدئولوگها و «متخصصان همهچیز» فاصله بگیرید.
دنبال کسی نگردید که مدعی است دقیقاً در مورد افرادی با همان مشکل شما تخصص دارد، چون هیچکس دقیقاً مشکل شما را ندارد.
وقتی با درمانگر ملاقات میکنید، توجه کنید آیا به نظر میرسد بیشتر به خود شما علاقهمند است یا به تشخیص شما.
دقت کنید آیا شما را دعوت میکند که با هم دربارهٔ اینکه واقعاً مسئله چیست فکر کنید.
ببینید آیا میتوانید به درکی مشترک از علل دشواریها برسید؛ درکی که به دل بنشیند، اما درعینحال از پیش بدیهی نبوده باشد.
این بخش آخر ممکن است چند جلسه زمان ببرد، اما کار باید از همان آغاز در این جهت حرکت کند.
اگر همهٔ این مؤلفهها حاضر باشند، به احتمال زیاد درمانگر خوبی پیدا کردهاید.
چگونه یک رواندرمانگر انتخاب کنیم: راهنمای تشخیص صلاحیت
به چه چیزهایی باید توجه کرد و از چه چیزهایی باید برحذر بودجاناتان شدلر از آنجا که رواندرمانی را به نسلهای متعددی از روانشناسان و روانپزشکان آموزش دادهام، با رویکردهای اصلی درمان کاملاً آشنایم؛ و دقیقاً به همین دلیل آنها را بر بیمارانم تحمیل نمیکنم. نشانههای هشدار از درمانگرانی برحذر باشید که بیش از حد با یک «برند» درمانی همانندسازی کردهاند. آنها پیش از آنکه حتی شما را ببینند، از قبل تصمیم گرفتهاند چگونه درمانتان کنند. همچنین از درمانگرانی که مدعی تبحر در رویکردهای بسیار متعددند فاصله بگیرید. هیچکس در همهچیز خبره نیست. ممکن است کارتان به یک همهفنحریفِ سطحی بیفتد، یا به کسی که بیش از کار درمانیِ جدی، نگران پُر نگه داشتن برنامهٔ کاری خود است. علل رنج معمولاً در تار و پود زندگی ما تنیدهاند: در اینکه چگونه زندگی میکنیم، خود و دیگران را چگونه میبینیم، چگونه پیوند برقرار میکنیم یا از پیوند بازمیمانیم، چه میخواهیم و از چه میترسیم، و دربارهٔ خود چه میدانیم و چه چیزهایی را نمیخواهیم بدانیم. تخصص یک رواندرمانگر در فهم این است که این تار و پود چگونه بافته شده و چگونه شاید بتوان آن را از نو بافت؛ نه در بهکاربردن برچسبها و مقولههای تشخیصی.
علل رنج در تار و پود زندگی ما تنیدهاند.یافتن کانون درمان جلسههای آغازین باید به شکلگیری درکی مشترک از این بینجامند که واقعاً مسئله چیست؛ درکی که برای هر دوی شما معنا داشته باشد. «آنچه واقعاً مسئله است» افسردگی، اضطراب یا اختلال خوردن شما نیست؛ بلکه آن چیزی است که در سطح روانشناختی در جریان است و آن را پدید میآورد یا تداوم میبخشد. این میشود کانون درمان. این درک مشترک ممکن است در همان جلسهٔ نخست پدید آید یا طی چند جلسه شکل بگیرد. در طول درمان نیز تغییر خواهد کرد. اما از همان آغاز باید کانونی در کار باشد: هر دو نفر باید بدانند برای انجام چه کاری آنجا هستند. اتحاد درمانی بسیاری از درمانگران از «اتحاد درمانی» حرف میزنند، اما شمار اندکی واقعاً میفهمند این اصطلاح چه معنایی دارد. اتحاد درمانی فقط به احساس ارتباط محدود نمیشود. اتحاد درمانی بر یک هدف مشترک استوار است؛ بر درکی مشترک از کاری که باید انجام شود. سه عنصر برای آن لازم است: • پیوند • توافق متقابل دربارهٔ هدف درمان • توافق متقابل دربارهٔ روشهای رسیدن به آن هدف هر سه عنصر ضروریاند. من اغلب عنصر نخست را بدون آن دو عنصر دیگر میبینم. حاصل آن گرمی و حمایت است، اما نه تغییر روانشناختی. این درک مشترک باید واقعاً مشترک باشد. نمیتواند فقط درک درمانگر باشد یا فقط درک بیمار. چیزی است که بیمار و درمانگر با هم آن را پرورش میدهند؛ چیزی که از آنچه هر یک بهتنهایی میتوانند بدانند فراتر میرود. اگر خودتان از پیش میتوانستید بگویید مسئله چیست و چرا، دیگر به درمان نیازی نداشتید. وقتی بیمار نمیداند چه چیز درست پیش نمیرود دانشجویانم اغلب میپرسند وقتی بیماران هیچ تصوری از اینکه مسئله چیست ندارند، چه باید کرد. آنها میدانند که چیزی درست پیش نمیرود، اما نمیتوانند بگویند چیست. ممکن است احساس تهیبودن، گمگشتگی یا درجازدن داشته باشند. اینجاست که تخصص و چشمانداز درمانگر اهمیتی اساسی پیدا میکند. یکی از امکانها این است که بیمار برای خودش بیگانه باشد. ممکن است بگویم: «انگار چیزی عمیقاً نادرست است، اما هنوز واژهای برای آن نداری.» اگر موافق باشد، ممکن است پیشنهاد کنم: «شاید پیدا کردن واژهها کمک کند. اگر بتوانیم برای آنچه تجربه میکنی واژه پیدا کنیم، واضحتر خواهیم دید. آنوقت شاید بتوانیم ببینیم چطور اوضاع میتواند بهتر شود.» بعد میپرسم ــ و این نکته حیاتی است، چون این فهم باید واقعاً مشترک باشد ــ: «فکر میکنی پیدا کردن واژه برای آنچه در حال رخ دادن است کمکی بکند؟» اگر موافق باشد، ما به یک کانون آغازین درمان رسیدهایم: کار مشترک ما این است که برای آن واژه پیدا کنیم. هیچیک از ما بهتنهایی نمیتوانیم واژههای درست را پیدا کنیم، اما با هم میتوانیم. کانون درمان در ادامه تغییر خواهد کرد، اما فعلاً نقطهٔ شروعی داریم. دفعهٔ بعد که همدیگر را میبینیم، هر دو میدانیم برای انجام چه کاری آنجا هستیم.
فقط وقتی توصیه میکنم درمان را ادامه دهیم که هر دو برداشت و هدف مشترکی از آن داشته باشیم.
جرأت انسان بودن: تولد دوباره خویشتن در آینه رابطه
کتاب جرأت انسان بودن اثر مایکل شوشانی روایتی عمیق از یکی از بنیادیترین چالشهای زندگی انسان است: چگونه میتوان در عین حفظ هویت و استقلال خود، به دیگری نزدیک شد و در یک رابطه واقعی زندگی کرد؟ این کتاب، فراتر از یک گزارش درمانی، داستان تولد دوباره انسانی است که سالها در پشت دیوارهای دفاعی خود پنهان شده بود و سرانجام راهی به سوی صمیمیت، تعلق و زندگی اصیل پیدا کرد.
قهرمان این داستان، دانیل، مردی سیوپنجساله، موفق، باهوش و تحسینشده است. او در ظاهر همهچیز دارد: جایگاه علمی برجسته، سابقهای درخشان و شخصیتی که تحسین دیگران را برمیانگیزد. اما پشت این تصویر موفق، انسانی زندگی میکند که از نزدیک شدن به دیگران هراس دارد. او نمیتواند رابطهای عاطفی و پایدار برقرار کند و هرگونه نیاز به دیگری را تهدیدی علیه استقلال خود میبیند.
دانیل زندگی روانی خود را همچون «پناهگاهی زیرزمینی» تجربه میکند؛ مکانی امن که او را از آسیبهای احتمالی محافظت میکند، اما همزمان او را از تجربه عشق، صمیمیت و زنده بودن محروم میسازد. او یاد گرفته است به جای حضور واقعی در روابط، تنها تصویری کنترلشده از خود را به جهان نشان دهد. دیگران با نسخهای موفق و کارآمد از او روبهرو میشوند، در حالی که بخشهای عمیقتر وجودش از هرگونه تماس انسانی دور نگه داشته شدهاند.
شوشانی ریشه این وضعیت را در رابطه اولیه دانیل با مادرش جستوجو میکند. مادری که مرزهای روانی فرزندش را به رسمیت نمیشناخت و استقلال او را نوعی طرد یا خیانت تلقی میکرد. در چنین فضایی، دانیل به این باور رسیده بود که نزدیک شدن به دیگری به معنای از دست دادن خود است. بنابراین برای محافظت از هویت خویش، به نوعی خودکفایی افراطی و خیالپردازی درباره قدرت مطلق پناه برد؛ راهکاری که در کودکی به بقای او کمک کرده بود، اما در بزرگسالی به مانعی در مسیر زندگی تبدیل شد.
فرایند درمان، سفری طولانی برای بازشناسی این الگوها و عبور از آنهاست. دانیل به تدریج درمییابد که بسیاری از باورهایش درباره صمیمیت، عشق و وابستگی، محصول تجربههای دردناک گذشتهاند نه واقعیت امروز. او کمکم یاد میگیرد که رابطه سالم نه به معنای تسلیم شدن در برابر دیگری است و نه به معنای حذف مرزهای فردی؛ بلکه میتوان در کنار دیگری حضور داشت، بدون آنکه خود را از دست داد.
یکی از مهمترین مفاهیم کتاب، «فضای سوم» است؛ فضایی که میان دو انسان شکل میگیرد و امکان میدهد هر دو نفر در عین استقلال، به یکدیگر نزدیک شوند. دانیل در طول درمان میآموزد که دیگران موجوداتی مستقل با خواستهها، علایق و زندگی شخصی خود هستند. پذیرش این واقعیت، او را از الگوی رابطههای تملکگرایانه و ترسآلود گذشته دور میکند و ظرفیت تازهای برای تجربه عشق در او به وجود میآورد.
شوشانی در سراسر کتاب نشان میدهد که تحول روانی تنها از راه شناخت عقلانی یا فهم گذشته حاصل نمیشود. بینش زمانی به تغییر واقعی منجر میشود که در بستر یک رابطه انسانی تجربه شود. از همین رو، درمان در این کتاب نه مجموعهای از تکنیکها، بلکه فرایندی زنده و مشترک است که در آن هم بیمار و هم درمانگر دستخوش تغییر میشوند.
اوج این تحول زمانی است که دانیل برای نخستین بار جرأت میکند آسیبپذیر باشد؛ نیازهای خود را انکار نکند، احساساتش را پنهان نسازد و به جای پناه بردن به تنهایی، وارد رابطهای واقعی شود. آشنایی او با زنی به نام روت، فرصتی فراهم میکند تا آنچه را در اتاق درمان آموخته، در زندگی واقعی تجربه کند. او درمییابد که انسان بودن نه در بینیازی، بلکه در توانایی دوست داشتن، نیاز داشتن و پذیرفتن محدودیتهای انسانی معنا پیدا میکند.
در نهایت، جرأت انسان بودن کتابی درباره رواندرمانی نیست؛ کتابی درباره زندگی است. درباره این حقیقت که بسیاری از ما برای محافظت از خود، دیوارهایی میسازیم که بعدها به زندانمان تبدیل میشوند. شوشانی نشان میدهد که رهایی زمانی آغاز میشود که جرأت کنیم از این پناهگاهها بیرون بیاییم و خود واقعیمان را در معرض رابطه قرار دهیم. زیرا انسان بودن، پیش از هر چیز، یعنی توانایی حضور یافتن در کنار دیگری بدون از دست دادن خویشتن.
با سلام و احترام
این ترجمه در ابتدا برای انتشار رسمی آماده شده بود، اما در فرایند دریافت مجوز چاپ، از من خواسته شد بخشهایی از متن حذف یا بازنویسی شود؛ بخشهایی که به تجربه سوگ انسانهایی میپرداخت که به دلایل سیاسی، اجتماعی یا هویتی، برخی ترجیح میدهند دیده نشوند. من این تغییرات را نپذیرفتم و قرارداد انتشار کتاب را لغو کردم. به باور من، نمیتوان از سوگ سخن گفت و همزمان برخی سوگها را از روایت حذف کرد. حذف بخشی از انسانها از یک کتاب، به معنای حذف بخشی از تجربه انسانی است. هیچ انسانی نباید از حق روایت سوگ خود محروم شود.
به همین دلیل، این ترجمه را به صورت رایگان و در شکلی که تا حد امکان به متن اصلی وفادار مانده است، در اختیار شما قرار میدهم. اگر این کتاب برای شما ارزشمند بود، خوشحال میشوم آن را با دیگران نیز به اشتراک بگذارید.
اگر مایل بودید روایت، تجربه یا دیدگاه خود را درباره سوگ با من در میان بگذارید:
کانال تلگرام:
https://t.me/Onpsychoanalysis1895
ایمیل
shahabyousefin@gmail.com
لینک دانلود بدون فیلتر:
https://drive.google.com/file/d/1bUjpK-WY9OEuc8P0XkpeyvayDQsW3Uy1/view?usp=sharing
این کتاب رایگان است. اگر مایل بودید مبلغی بابت آن بپردازید، خواهش میکنم آن را به مؤسسه خیریه حمایت از کودکان مبتلا به سرطان محک، یا هر خیریه دیگری که خودتان مناسب میدانید، اهدا کنید.
شماره کارت محک:
6274-8811-1772-2222
شهاب یوسفی
پژوهشگر و رواندرمانگر سوگ و تروما
وقتی رواندرمانی مؤثر واقع میشود، آنگاه چه؟ آنسوی این فرایند چه چیزی در انتظار ماست؟
جاناتان شدلر
این نوشتهها، و برخی نوشتههای پس از این، بخشی از گفتوگویی جاری درباره رواندرمانیاند.
پرسشکنندگان آدمهایی واقعیاند. این پرسشها واقعاً مطرح شدهاند. آنچه میآید تأملات من در پاسخ به آنهاست.
پرسش: مطمئنم بیماران شما بهتر میشوند. اما هرگز صددرصد نه، درست است؟
پاسخ: نمیدانم «صددرصد بهتر شدن» دقیقاً چه معنایی دارد. در نقطهای از فرایند درمان، هنگامی که بیمارانم از دلِ درد جانفرسا، یا از زندانهایی که خود ساختهاند، یا از تکرار بیپایان همان فیلمِ رنجآور بیرون میآیند، در رواندرمانی نقطه عطفی پدید میآید؛ نقطهای که لزوماً شادیآفرین نیست.
آنگاه این پرسش سر برمیآورد: اگر آن نباشد، پس چه؟ توهمِ کمال فرو میریزد. اگر زندگی دیگر با افسردگیِ خردکننده، ترس یا بازداریهای فلجکننده تعریف نشود… آنگاه چه؟ ما نمیتوانیم وضعیتِ انسانبودن را درمان کنیم.
همچنان باید برای معنا، هدف، پیوند، صمیمیت و عشق تقلا کنیم. همچنان باید برای برآوردن نیازهای خود در این جهان بکوشیم و وقتی از عهده آن برنمیآییم، دردش را تحمل کنیم. همچنان با پرخاشگری و نفرت هم در دیگران و هم در خودمان روبهرو خواهیم شد. همچنان با بیماری، آسیب، ناتوانی و سرانجام با مرگ مواجه خواهیم بود.
ما نمیتوانیم وضعیتِ انسانبودن را درمان کنیم. رواندرمانی نمیتواند به ما کمک کند از وضعیت انسانی بگریزیم. هنگامی که رواندرمانی موفق باشد، ما را آزاد میکند تا با آن روبهرو شویم. شاید مقصود استاد ذن از این سخن همین باشد: «پیش از طلوع خورشید، هیزم بشکن، آب حمل کن. پس از طلوع خورشید، هیزم بشکن، آب حمل کن.»
گاهی بیماری این را با صدای بلند میگوید: «اکنون که از این مرحله گذشتهام… حالا چه باید بکنم؟» پاسخ من معمولاً این است: «هر کاری که بخواهی.» گاهی این پاسخ را با کلمات میگویم، اما بیشتر وقتها آن را بیکلام منتقل میکنم؛ با اشارهای خفیف در شانه یا ابرو. گاهی کلمات توجه را منحرف میکنند. برخی معناها در فضای ناگفته بهتر شکل میگیرند. پاسخ من ممکن است نوعی طفره رفتن به نظر برسد، اما چنین نیست.
ما پاسخی برای این نداریم که دیگری چگونه باید زندگی کند. نمیتوانیم معنای زندگی را به او بگوییم. نمیتوانیم شادی، موفقیت یا عشق را به او وعده دهیم. نمیتوانیم او را به نیروانا برسانیم. نمیتوانیم از او در برابر ضربههای زندگی که ناگزیر از راه میرسند محافظت کنیم. آنچه میتوانیم، وقتی رواندرمانی بهخوبی پیش میرود، فراهم کنیم، امکانِ آغازی دوباره است. هر چیز دیگری فقط توهمفروشی است و عبور از مرز بنیادینی که رواندرمانگر را از کسی که میخواهد در جایگاه مرشد بنشیند جدا میکند
اقتصاد دیجیتال بر پایه ربودن توجه بنا شده است. اما نتیجه این اقتصاد، فرسایش تدریجی توان تمرکز انسان است. ذهنی که به اسکرولهای بیپایان، ویدئوهای چندثانیهای و انفجار دوپامین عادت کرده، دیگر تابِ ماندن روی یک مسئله عمیق را ندارد. وقتی توجه فرو میریزد، انسان دیگر فرصت نمیکند با خودش روبهرو شود. بنابراین، به برچسبها پناه میبرد. او بهجای تجربه پیچیدگی روانش، خود را با واژههایی ساده تعریف میکند: «من ADHD دارم»، «من درونگرام»، «من اینطوریام». این برچسبها در ابتدا ممکن است احساس فهمیده شدن ایجاد کنند، اما در بلندمدت میتوانند به زندان هویت تبدیل شوند. انسان بهجای کشف خویش، پشت تشخیصها پنهان میشود.
ریشه بسیاری از این بحرانها، بسیار زودتر از شبکههای اجتماعی شکل میگیرد؛ در نخستین رابطه کودک با جهان. کودکی که بهجای نگاه والد، نور صفحهنمایش را میبیند، بهتدریج یاد میگیرد که برای دریافت توجه باید با ابزار رقابت کند. غیبت عاطفی والدینِ غرق در موبایل، تنها یک کمبود تربیتی نیست؛ نوعی شکست در بازشناسی اولیه است. و انسانی که در کودکی بهطور اصیل دیده نشده، در بزرگسالی با ولعِ سیریناپذیرِ اعتبارسنجی وارد فضای دیجیتال میشود. او لایک نمیخواهد؛ او در جستجوی همان نگاهی است که هرگز دریافت نکرده است.
هوش مصنوعی میتواند همدلانه پاسخ دهد، تحلیل کند و حتی توهم فهمیده شدن ایجاد کند؛ اما یک چیز را ندارد: تجربه انسانیِ رنج. ماشین میتواند الگوی درد را تشخیص دهد، اما نمیتواند اضطراب را زندگی کند. نمیتواند میان تناقضهای اخلاقی، شکستهای عاطفی یا ترس از مرگ، معنا خلق کند. به همین دلیل، هرچقدر پاسخهای الگوریتمی دقیقتر شوند، باز هم چیزی در آنها غایب خواهد بود: عمق انسانیای که فقط از دل زیستن به دست میآید. خطر اصلی زمانی آغاز میشود که انسان، رابطه با ماشین را جایگزین رابطهای کند که نیازمند صبر، آسیبپذیری و مواجهه واقعی است. زیرا رابطه انسانی، بر خلاف الگوریتم، همیشه آسان و فوری نیست. انسان واقعی گاهی سکوت میکند، سوءتفاهم ایجاد میشود، فاصله پیش میآید و دقیقاً همین دشواریهاست که روان را بالغ میکند.
مسئله اصلی عصر ما، حضور تکنولوژی نیست؛ فقدان ظرفیت روانی برای مواجهه انسانی با زندگی است.ما در جهانی زندگی میکنیم که همهچیز را سریع، فوری و بدون اصطکاک میخواهد؛ اما روان انسان در کندی، ابهام و تقلا رشد میکند. معنا نه در حذف درد، بلکه در عبور از آن شکل میگیرد. شاید مهمترین مقاومت امروز این باشد که دوباره بتوانیم بدون نیاز به نمایش، وجود داشته باشیم. بتوانیم لحظاتی را تجربه کنیم که در آن نه در حال تولید محتوا، نه در حال جلب توجه و نه در حال مدیریت تصویر خود باشیم. نجات روان انسان مدرن، در خاموش کردن تکنولوژی نیست؛ در بازگشت به توانایی تحملِ خویش است. در نهایت، انسان زمانی دوباره خودش را پیدا میکند که جرئت کند از جهانِ اعتبارسنجی بیرون بیاید و وارد قلمرو دشوار اما واقعیِ «بازشناسی اصیل» شود؛ جایی که دیگر لازم نیست کامل، موفق یا جذاب به نظر برسد تا شایسته دیده شدن باشد.
