hollow
رفتن به کانال در Telegram
464
مشترکین
-224 ساعت
-187 روز
+6230 روز
آرشیو پست ها
464
این فکر که چون کنکور دارم باید رمان خوندن و کنار بزارم اشتباه بود
نجاتدهنده برای سوگند فقط کتابه.
464
چتجیپیتی بهم گفت هر موقع وسط درس خوندن فکرم سراغ چیزی رفت توی چرکنویسم بنویسم "بعدا بهش فکر میکنم" و خودمو از فکر کردن بهش منع نکنم.
و در جواب این شرایط بهم گفت که تو لازم نیست بیاحساس بشی تا درس بخونی
فقط باید یاد بگیری با دلِ درگیر هم حرکت کنی.
464
دور نشو از من
حداقل خودت میری
با کوله بار خاطره هایمان نرو.
بگذار من خاطراتمان رو روی زمین بریزم
و هر روز یکی از آن ها را بردارم تا نگذارم خاطراتمان خاک بگیرند
آن هایی که پیش تو جامانده اند را دور ننداز
آنها را به من بده..
من همه را نگه میدارم
عکسی از تو بر روی دیوار سرم میگذارم
با هر مناسبت عکس تو را بغل میگیرم
و با خود میگویم چقدر سخت که چشمانت تنها از پشت قاب عکس به من زل زده اند
چقدر بد که دیگر دست مرا فشار نمیدهی تا با این کار نشان دهی "اگر غمت زیاد است، من هنوز هستم"
کاش میدانستم تو را در کجای جاده گم کردم، کجا بود که دیگر تو را ندیدم
آیا واقعا در شب رفتی تا تو را پیدا نکنم؟ یا از تاریکی غم هایم استفاده کردی تا به وسیله آن ناپدید شوی؟
باور کن اگر می دانستم کجای راه تو را گم کردم بازمیگشتم، تو را پیدا میکردم و دستت را می گرفتم تا دیگر تو را گم نکنم
حتی اگر راه بازگشت را گم کردم، می خواهم با تو راه بیایم
چون عزیزِدل من؛ من فهمیدم حتی راه روشنِ بدون تو، مثل همان تاریکیِ نرسیدن به انتهای جاده است، به سختیِ آن جاده دراز است.
اگر نباشی، روز هم از روشنی خود شرم دارد
برای همین آسمان در زمستانی که رفتی زودتر تاریک میشد.
الان در انتهای فصل شکوفایی ام، فصلی که به جرعت میتوانم بگویم امسال در آن هیچ شکوفه ای نزد.
در این ایرانِ تاریک و گل های پژمرده شده و عزای گلهای از باغچه چیده شده
به راستی اگر تو هم مرا پژمرده نمیکردی، غمِ این فلات مرا پژمرده میکرد.
اما می دانم که اگر زودتر از اینها برمیگشتی
با تو میشکفتم، آبی بر خاک نیمهجانم میشدی
اما الان؟ عزیزِدلم، من در فصل شکوفایی، خشکیده ای بیش نیستم و چقدر سخت که چشمان تو شکسته شدن مرا نمیبیند
اما حقیقت را بگویم
حتی اگر دیگر الان هم مرا می دید
برای گل خشکیده چه میتوان کرد؟
دیدی گلها زمانی که خشک میشوند، اگر بر آنان دست بزنی برگ هایشان در چشم به هم زدن ریزان میشود ؟
همین شده ام عزیزم.
دیگر نه بارانت مرا جان می دهد، نه نگاهت مرا نان می دهد، نه نوازشت مرا نگه میدارد.
خشک کردی مرا، اما چه سخت که نوازشت هم دیگر برای من جان دوباره ای ندارد.
-سوگند
-۶ خرداد، ساعت ۱۰:۳۵ ، توی پانسیون.
464
همگی برگشتیم به همون خونه ای که داشتیم.
با کوله باری از خاطرات و اتفاق هایی که باید برای هم تعریفش کنیم،عکس هایی که گرفتیم،ادمایی که از یه جایی به بعد هممسیرمون نبودن و ادمایی که توی مسیر باهاشون اشنا شدیم
و همگی ما میدونیم الان که برگشتیم به این خونه دیگه اون ادمی نیستیم که چند ماه پیش ازش رفت بیرون.
464
شاید توی دنیای دیگه
ما رسیدیم به هم یه جا
شاید توی اون زندگی پاک میشدن این غصه ها
شاید یه فردایی بیاد تو رو به من برسونه
شاید خدا قصه مونو یه جا به هم برسونه.
464
وقتی میای که دیر شده
نمونده در من نفسی
بیا که وقتش رسیده
چشمام به راهت خشکیده
صبر هزار ساله من
دیگه به آخر رسیده
هیچکسی هم صدام نبود
شریک غصه هام نبود
کسی که مثل تو باشه
حتی تو قصه ها نبود.
464
لطفا یک نفر این رو به من بفهمونه که من موظف نیستم روزی ده ساعت درس بخونم رژیم بگیرم قرصهامو سر وقت بخورم توی پانسیون به چیزی غیر از درس فکر نکنم ادم خوش اخلاقی باشم به برنامه هام برسم شبها زود بخوابم به گذشته و ادمایی که توی این اواخر از دست دادم فکر نکنم و یک ابرقهرمان باشم که دنیا رو نجات میده.
