ܥِِِِ݆ܭߊܩܘ
رفتن به کانال در Telegram
ᏂᎧᏕᏕᏋᎥᏁ👇🏻 https://t.me/iRoChatBot?start=sec-gjhjiffbea Arash👇🏻 https://t.me/iRoChatBot?start=sec-icjbbejjhc he𐙚 👇🏻 t.me/HidenChat_Bot?start=6371686804
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
194
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-1197 روز
-77830 روز
آرشیو پست ها
194
آه، تاکی ز سفر باز نیایی، بازآ
اشتیاق تو مرا سوخت کجایی، بازآ
شده نزدیک که هجران تو، مارا بکشد
گر همان بر سر خونریزی مایی، بازآ
کرده ای عهد که باز آیی و ما را بکشی
وقت آنست که لطفی بنمایی، بازآ
رفتی و باز نمی آیی و من بی تو به جان
جان من این همه بی رحم چرایی،
وحشی بافقی
{H,N}
194
Repost from N/a
لحن گیرای صدایت زود عاشق می کند؛
جان من تا می شود، با هیچ کس صحبت نکن...
194
چو شدم روانه در این شهرِ بیقرار
ندیدم هشیار کس اندر این دیار
هر آنکه دم زد ز هشیاری و وَقار
خود بود مستِ غرور و بیقرار
گویی در این شهرِ پر نیرنگ و شرار
جز گرگانی در لباسِ میش، بیشمار
تا که رسیدم به یک رندِ میگسار
کز راز این شهر بود آگه و بیدار
شنیدم از او سخنی راست و آشکار
که در این شهر نیست انسانی، ای نگار
گفتم با دل که نمانم در این دیار
که مسکینم از این قومِ نابکار
﴾H,N﴿
194
گهی خواستم تا ببینم آن ذات
ندیدم برتر از او در همه کاینات
خواستم که مانند او گردم، ولی
چو رفتم به درون، بدیدم صفات
چه بسیار کردم خطا، ای دریغ
که خواستم پاسبانِ اوقات
چو بازآمدم نزد خود، دیدمی
شدم بدتر از آن که در خاطرات
دریغا که شد شور و شوق جوان
طراوت، نشاط و خوشِ لحظات
کنون چون به خویش اندر آرم نظر
جز از ویرانهای نیست در این جهات
﴾H.N﴿
194
Repost from ܥِِِِ݆ܭߊܩܘ
نخستین بار گفتش کَز کجایی؟
بگفت از دار ملک آشنایی
بگفت آن جا به صنعت در چه کوشند؟
بگفت انده خرند و جان فروشند
بگفتا جانفروشی در ادب نیست!
بگفت از عشقبازان این عجب نیست
بگفت از دل شدی عاشق بدینسان؟
بگفت از دل تو میگویی، من از جان
بگفتا عشق شیرین بر تو چون است؟
بگفت از جان شیرینم فزون است
بگفتا هر شبش بینی چو مهتاب؟
بگفت آری چو خواب آید، کجا خواب؟
بگفتا دل ز مهرش کی کنی پاک؟
بگفت آن گه که باشم خفته در خاک
بگفتا گر خرامی در سرایش؟
بگفت اندازم این سر زیر پایش
بگفتا گر کند چشم تو را ریش؟
بگفت این چشم دیگر دارمش پیش
بگفتا گر کسیش آرد فرا چنگ؟
بگفت آهن خورد ور خود بود سنگ
بگفتا گر نیابی سوی او راه؟
بگفت از دور شاید دید در ماه
بگفتا دوری از مه نیست در خوَر
بگفت آشفته از مه دور بهتر
بگفتا گر بخواهد هر چه داری؟
بگفت این از خدا خواهم به زاری
بگفتا گر به سر یابیش خوشنود؟
بگفت از گردن این وام افکنم زود
بگفتا دوستیش از طبع بگذار
بگفت از دوستان ناید چنین کار
بگفت آسوده شو، کاین کار خام است
بگفت آسودگی بر من حرام است
بگفتا رو صبوری کن در این درد
بگفت از جان صبوری چون توان کرد؟
بگفت از صبر کردن کس خجل نیست
بگفت این، دل تواند کرد، دل نیست
بگفت از عشق کارت سخت زار است
بگفت از عاشقی خوشتر چه کار است؟
بگفتا جان مده بس دل که با اوست
بگفتا دشمنند این هر دو بیدوست
بگفتا در غمش میترسی از کس؟
بگفت از محنت هجران او بس
بگفتا هیچ همخوابیت باید؟
بگفت ار من نباشم نیز شاید
بگفتا چونی از عشق جمالش؟
بگفت آن، کس نداند جز خیالش
بگفت از دل جدا کن عشق شیرین
بگفتا چون زیم بیجان شیرین؟
بگفت او آن من شد زو مکن یاد
بگفت این کی کند بیچاره فرهاد؟
بگفت ار من کنم در وی نگاهی؟
بگفت آفاق را سوزم به آهی
﴿بخشی از مناظره خسرو و فرهاد﴾﴿نظامی﴾
