motif
رفتن به کانال در Telegram
جایی میان دو پهلوی زندگی؛ در حوالی استخوانهای دنده و کمی نزدیک به مغز صحبت؟🌚🤍 t.me/HidenChat_Bot?start=7097034315
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
264
مشترکین
-524 ساعت
-267 روز
+1330 روز
آرشیو پست ها
279
بالاترین رهایی،
آزاد شدن از نظرات دیگران است؛
روزی که بتوانی بدون وابستگی و اهمیت دادن به نظرات دیگران، از خودت و فردیتت لذت ببری،
آن روز، روز رهایی توست!
279
Repost from مَهدیس.
📮‹ فور کنید بزارمتون فولدر جذب بگیرید! ›
یه چنل پر از نوشتههای قشنگ ، برای هر حال و هر روز، داشته باشیدش.💌
279
مثل قفل شدم؛ قفلی که کلید نداره.
قفلی که زدن به در خونه و الان همه منتظرن در باز بشه، ولی کلید نیست؛ در واقع هیچ کلیدی ساخته نشده.
ـ سبز
279
«اما هنوز چیزهایی هستند
که لحظهای کوتاه
به من بگویند که زندهام؛
چیزهایی که اندک هستند
ولی هنوز هستند و باعث میشوند
فکر کنم گاهی میشود
بیخیال این شد که دنیا
بسیار ظالمانه،
بیهوده و ناعادلانه است.»
ـ کیمیا رجبی
279
و این کلمات برای ادای احترام به روزهای ساکت و پر انرژی به رقص آمدهاند.
روزی که ساعت درس به خنده و شوخی گذشت. به غرغر و صحبتهای مشاور، به نافرجامی مدرسه و دبیر و سرنوشت ما...
روزی که دغدغهها سرریز میشدند، همه یکسو بودند و هیچ راه گریزی نبود و گرچه جان اسیر دست ولوله بود، خنده و شوخی، محبت و آرامش در کلاس جاری بود.
دوستها مهربان و در جوش و خروش روزگار نبودند.
معلمها دغدغهها را میشنیدند و زیر بار امتحانات کمر میشکستند.
امروز را برای آغوش و ذوق نازنین، خندههای ساجده، دغدغههای همیشگی سلیمان، دماغ فراری زهرا، محبت و حمایت آیدا، خال کنار لب ریحانه و قند خندههای او، سکوت همیشگی هستی، پروفسور خاص کلاس، بوی عطر آیدا و سحر و آتنا، موهای بیتا، آسودگی هانیه، سلیطگی غزاله، خاطرات نادری راجب مژههای من، نگرانیهای شهبازی، لپهای گلمنگولی کیمیا و شیرینی صحبت او، خندههای دبیر ادبیات، آرامش مشاور، خیاطی بهار، خاطرات مامان، عجله علی و محمد برای باشگاه، صحبت با ثنا و معصومه، خواب آسوده و خیال راحت دوست دارم.
#روزینه
279
«صبح روز نهم بود، نهم اسفند »
در شبی که از پیش گذشت و نیمه تاریک زندگی را روشن کرد، خدیجهی مینابی بر دامان همسایه میخندید و با خندههایش دل غم را پرپر میکرد.
ـ خاله خدیجه فردا با وفات حضرت خدیجه من و شما هم وفات میکنیم.
طنین حرفهای کودکانهاش سکوت خانه را میشکست و خندهاش حرفهایش را به چنگ میگرفت. نفس خورشید که گرم شد، خدیجه زمین سنگیها را رژه میکرد و به مدرسه میرفت؛ اما افسوس که آن روز مدارس به دلیل آلودگی هوا و سرما تعطیل نبودند. تیکوتاک ممتد عقربه های ساعت از یکدیگر پیشی میگرفتند و کلاسهای درس، مشق وطن را بازتاب میکردند، میان صدای معلمها و کودکان مزین به شیطنت، صدایی مبهم، آرامش روز را در هم درید. موشکهای صهیونی امان از کف داده بودند، طاق دلشان را با مرگ کوک کرده و بر سر طفلهای قد و نیمقد مینابی زوزه مرگ میکشیدند. دخترکان و پسرکان، بهتزده میدویدند و کلاس را به مقصد نمازخانه وداع میگفتند؛ اما کودکانی زیر آوار مانده بودند، معلمی جسم کوچک فرزندانش را به جان گرفته بود و سپر بلا شده بود، هرچند موشکها و بمبها دیگر «بچه» نمیشناختند و مدرسه را چون قتلگاهی برهم میکوفتند. سگ زردی که عمری جان کودکهای بیپناه را به دندان گرفت و خونهای ریخته بر دامانش را لیسید، حال تن سهمگین فرزندان ایران را خراشیده.
روزهای دیگر برای وطن بیمعنی آمد. روزهای ما در صبح روز نهم اسفند هزاروچهارصدوچهار جایمانده بود؛ روزی که طفلهای معصوم هدف قرار گرفتند و چهل روز است مادران و پدران میناب شب را در گلزار شهدای میناب، در کنار مقبره تکهپارههای جانشان صبح میکنند و اشک صورت مادرها را میبلعد و غم سهمگین جانگیر، کمرها میشکند و زانوان سست میکند. پدرها بغض ها را قورت میدهند و ناگاه اشک پدری فرو میریزد؛ پدری که پس از چندین سال خوندل خوردن فرزندش را به آغوش کشید و حال روزهای نبودن را به دوش میکشد. در این نقطهی تاریخ و جغرافیای زمین، همه و همه سوگوارند؛ حتی ابرها، به داغ دل ما عزادار شدهاند، شب را تا صبح و صبح را تا شب میبارند و هیچ یک به اندازه مادرها و پدرهای مینابی خون نباریدهاند و هیچ، اینقدر سرشکسته و خمیده نبودهاند.
اما عزیز مینابی من، نامهای به اختصار از شرح دل خویشتن دارم.
« عروسکهای پرپر شدهی مینابی، بارها نامه نوشته و جانم گریسته است؛ اما اگر امروز دست به دامان قلم شدهام و صداها را به گوش مینشانم، تنها از اندوه فراقتان و غم لانه گزیده است.
ای کاشهای زندگی آنقدر زیاد است که تمام ای کاشهایم را در شبی جای گذاشتم و تنها زمزمه روزهایم جان رنجیده و تن زخم خوردهی شماست. « ای کاش زندگی شما در این نقطه لاابالی تاریخ پایان نمیگرفت، ای کاش دلهای مادرانتان رنگین و لبخندهای پدرانتان استوار میماند، ایکاش همچنان شیرینی گیلاس میان صحبتهای کودکانهتان گم میشد و ایکاش آن شب، صبح نمیشد؛ تنها شبی که تمام عالم به شب ماندنش رضا میدهند»
و در آخر هر چند سالی که از این روزهای بمباران شده بگذرد، ایران دیگر شنبه و جمعه ندارد؛ همه در صبح روز نهم اسفند جای ماندهایم.
پ.ن: دیالوگ از خدیجه درویشی، یکی از بچههای شهید میناب است
#مهجان
(اینو چندماه پیش نوشتم، ولی چون اینجا نزاشتم الان گذاشتم)
279
«در فراز و نشیب»
روزهای مدرسه جانگیر و جانده شدهاند.
هر ورق از ساعت، تنها به پاس یک اخم و تخم از معلمی میگذرد و یک خمیازهی حبس شدهی ما.
گاهی گچ بر دیوار نیز به ستوه میآید و از ناهنجاری نابهسامان کلاس درس غش میکند؛ البته گمان میبرم که او نیز نقش بازی میکند؛ قر و غمزه آمده و تلهای برای خنده و آزار شده.
اما گاهی ساعت میان چشمان گیرای معلم فیزیک، گردی دلنشین انها یا ما بین خندههای ریزش و «دخترم» گفتنهای معلم زیست میایستد؛ تپشهای قلبش ناموزون و به قصد جان میگذرد.
تیکوتاک ساعت که ناهموار میشود، صدای آبهای جاری از ته کلاس به صدا میآید. سرایهدار مدرسه تی میدهد و عصا قورت داده غرغر میکند.
مردی¹ برای همیشه کنج امن کلاس میماند و رویاهایش را در خواب میچیند، ثنا کنار او نگهبانی معلم را میدهد. گهگاهی میان شلوغیها و سردرگمیهای درس، ریحانه با لبخند و چشمک میزبانی میکند و حال خوب به دلت میکارد.
هنرمند و کیمیا ریز به ریز به جزییات میخندند، احمدیان و هستی اما آرامتر...
شهبازی و اسدزاده گاهی سروکله زده و بیشتر اما دوستند.
#ادامهدار
#مهجان
#روزینه
279
اگه تمام روزت رو توی بازار ماهیفروشها بگذرونی، حتی اگه دست به یه ماهی هم نزنی، آخر روز بوی ماهی میدی.
ولی اگه تمام روزت رو توی یه عطرفروشی بگذرونی، حتی اگه هیچی هم نخری، وقتی بیای بیرون بوی خوب میدی.
محیطت، بیشتر از چیزی که فکر میکنی، روی تو اثر میذاره.
با آدمایی که دائم غر میزنن بگردی، کمکم همهجا فقط منفیها رو میبینی.
با آدمایی که همیشه بهونه میارن باشی، خودت هم برای تغییر کردن بهونه پیدا میکنی.
ولی با آدمای اهل عمل وقت بگذرونی، خودت هم دلت میخواد دست به کار بشی.
ـ محمد وظیفه شناس
279
تصمیم دارم صدام رو ضبط کنم؛ یه صدا برای بعد از مرگم.
هنوز فقط جملهی اول این پادکست دلانگیز رو میدونم: «من واقعا تلاشم رو کردم»
