در راه.
رفتن به کانال در Telegram
قبلاز تمام چیزها، زنده. فقط زنده. زن ٫زندگی ٫آزادی برای همیشه
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
367
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+127 روز
+7730 روز
آرشیو پست ها
367
یک همسایهی روانی داشتیم به اسم اقای صاد، آقای صاد مردی ریقو و سرخ و سفید و مفنگی بود که تمام محل از او خرده میگرفتند.
آقای صاد کارهای عجیبی میکرد، یکبار با خانم صاد دعواش شده بود و یکباره شاهد بارش وسایل عجیب از آسمان بودیم؛ بله، آقای صاد از پنجره صندلی، میز، ماکروویو و حتی تلوزیون پرتاب میکرد.
یکبار در کوچه خون دیدیم، آقای صاد گذاشته بود دنبال یک دختر و با سنگ و آجر به سرش میکوبید، از قضا خالهی من هم آنجا بود و از آنجا که در خانوادهی مادریام، باربی به مثابهی وزن نود کیلویی است، خالهام مانند رستم آقای صاد را بلند کرد و مانع زد و خورد بیشتر شد و در آخر هم دستهایش را شست و گفت :نامحرم بود.
تا آنجا که ما در آن محل بودیم آقای صاد خانم صاد را رها کرده بود و آخرین تصویر از خانم صاد در ذهنم خانمیست شبیه به ماشینلباسشویی، سفید، رنگ و رو رفته و خسته و مرده.
بچههایش هم ترکش کردند، خانم صاد در خانهی پر از ویرانی تنها نشسته بود و قلاببافی میکرد.
دلم برایش میسوزد و فکر میکنم به بختهای نداشته و زندگیهای نزیسته.
بیچاره خانم صاد و تمام خانم صادها.
367
مادر به گونهای خستگیناپذیر برای ترزا توضیح میداد که مادر شدن به معنای همهچیز را فدا کردن است. سخنان قانع کنندهی او تجربهی زنی را نشان میداد که همهچیز را بهخاطر کودکش، از دست داده است.ترزا گوش میداد و باور داشت که بالاترین ارزش زندگی مادر بودن است و مادر شدن فداکاری بزرگیاست.اگر مادر شدن عین فداکاریست،دختر بودن گناهی جبرانناپذیر است.
بار هستی، میلان کوندرا
367
آقای عمادی از پشت عینک نگاهم میکند، ریزبین و کاوشگر: از پارسالت خیلی بیشتر بگا رفتی.
میدانم، او هم میداند.
حرفهای خوبی میزند، از همانها که دلم میخواهد و از همانها که از آنها ترس دارم.
«وقتی رفتی زبان بخونی خیلی تعجب کردم، الان میفهمم چرا این کارو کردی، بهش میگن « خود دیگر یا Alter ego».
«زبان و هنر هر دو یه رسانهان، هردو حرف میزنن و هردو طغیان میکنن.
دلت نمیخواد فارسی بخونی، دلت نمیخواد تاریخ بخونی، دلت نمیخواد چیزایی که از بیرون بهت القا شده رو انجام بدی، حالت بهم میخوره؛دلت میخواد حرف خودت رو بزنی، دلت میخواد از چیزهایی که برات تعیین کردن رها و آزاد بشی و کار خودت رو بکنی، خودت رو بشناسی، اون صدایی که خفه شد رو آزاد کنی، از تمام چیزهایی که جامعه، اجتماع، خانواده، فامیل، دین و مذهب و کوفت و زهرمار برات تعیین کردن دور باشی و حرف خودت رو بزنی، به شکل دیگه، برای همینه که هنر دوست داری، برای همینه که زبان خوندی، برای همینه که هر زبانی باشه بهش علاقه داری.»
367
گفتم میخوام زنده بمونم!
گفتی منم، از مرگ میترسم. باید بریم.
باد زد زیر موهات و من رهاتر از همیشه بودم.
367
چون که با دیدنش یاد بختها و سرنوشتهای آشنایی افتادم
O Captain! my Captain! our fearful trip is done, The ship has weather’d every rack, the prize we sought is won, The port is near, the bells I hear, the people all exulting, While follow eyes the steady keel, the vessel grim and daring; But O heart! heart! heart! O the bleeding drops of red, Where on the deck my Captain lies, Fallen cold and dead.
367
I showed my heart to the doctor He said I'd just have to quit Then he wrote himself a prescription And your name was mentioned in it
367
سنگینترین بار، مارا در هم میشکند، به زیر خود خم میکند و بر روی زمین میفشارد، اما در شعرهای عاشقانهی تمام قرون، زن در اشتیاق تحمل فشار پیکر مردانهاست.
بار هستی، میلان کوندرا
367
حدودا پنجسالهام، خاطرم نیست اما مادر میگوید خیلی کم سن و سال بودم که همسایههای عزیزمان، آجی الهام و خانم براتی از پیشمان رفتند؛ مامان میگوید که آن شب لب به غذا نزدم و قهر کردم، با همه قهر کردم؛ حول و حوش ساعت ده شب بود که یک روسری پهن کردم روی زمین و بعد تویش را با لباس پر کردم_مادرم از اینکه بهجای کیف و چمدان برای خودم بقچه درست کردم خندهاش میگیرد_ لباسهایم را در بقچهام میریزم و احتمالا آنطور که از فیلم یا سریالی یادگرفتهام، بقچه را وصل میکنم به یک چوب و مانند کولیها از خانه میروم، مادر و برادرم هم مبهوت حرکاتم هستند اما جلویم را نمیگیرند و همین باعث میشود فکر کنم که تصمیمم چندان برایشان جدی نیست و خیال میکنند باز میگردم.
خانه را ترک میکنم و تصمیم میگیرم هیچگاه به آن ماتمکدهی دور از آجیالهام برنگردم.
خانهی آجی الهام رفته کوچهی روبهرویی، بقچهام را میگذارم روی دوشم و میروم دم در خانهی انسانهای موردعلاقهام، خانه خالی و تاریکاست و بعد از مدتی چانهام شروع میکند به لرزیدن،چیزی اندازهی یک گونی برنج در گلویم است، نمیگذارد نفس بکشم؛ با عقل کودکانهام شمارش میکنم که زمان زیادی گذشته، مثل سگ پشیمانم و میخواهم برگردم خانه، اما پرروتر از این حرفهام، از بقچهام چند لباس بیرون میآورم و به عنوان رختخواب پهن میکنم جلوی خانهشان و گوشهای چمباتمه میزنم و بهثانیه نرسیده خوابم میبرد، بیدار که میشوم مادر بالای سرم است،مادر میگوید همانطور که خوابیده بودم رسیدند بالای سرم و مرا به خانه برده بودند. دلم میگیرد و آرزو میکنم با آجی الهام بروم در یک خانه و دوتایی با آهنگ «خوشگلا باید برقصن» کلی قر بدهیم تا ابد باهم زندکی کنیم؛اما نمیشود، سال بعد هم آجیالهام از آن محله میرود و سالهای بعدهمدیگر خبری از اوبهگوشم نمیرسد، از دور میدانم نامش را تغییر داده و برای خودش زندگی جدیدی دارد.
حالا هم دلم رفتن میخواهد، رفتن از خانه و خاطراتش، رفتن برای دوری از دیروز و رسیدن به فردا، زیرا که فردا هست.
زیرا که اگر دلم ثانیهای خوش بود و به سبکبالی گذشت،گریزی از روزهای متوحش آینده ندارم، با فکر همان ثانیهی کوتاه سبکبالی سر میکنم. زنده میمانم.
367
خانهمان مجتمع کوثر است، محفل بزهکاران اجتماعیست اما همزمان امنترین مکان دنیاست، همه یکدیگر را میشناسند؛ آقای میوهفروش نامش «اصغر تُرکه»است، میوههایش گران هستند اما همیشهی خدا مغازهاش باز است، حتی اگر سیل هم بیاید اصغرترکه مغازهاش را باز میکند؛ این است که فقط هنگام بیچارگی و درماندگی از بسته بودن مغازههای دیگر از او خرید میکنیم.
آنطرف خیابان مغازهی آقایعطاییست، با پسرش به یک کودکستان میرویم، نامش علیاست و اولین عشق زندگیام است؛ چند روز بعد از ابراز علاقهی زیر پوستی و بیخودمان میبینم که با یک دختر دیگر در حیاط مهدکودک بگو بخند میکند، شکست چیست؟ همین است و بس؛ دیگر محل سگ به او نمیگذارم.
در دفترآقای عطایی یکحساب بلند بالا داریم، هربار مادرم میخواهد چیزی برای خانه بخرم، یک شیرکاکائوی زیرزیرکی و قایمکی هم برای خود بر میدارم و به آقای عطایی با لحنی پرغرور میگویم: بزن به حساب.
شیرکاکائوی دزدکی طعم شکلات با چاشنی قویِ عذابوجدان میدهد، یکجور دلهره، یک جور طعمِ نابِ گناه کودکی میدهد؛نرسیده به خانه همهاش را میخورم و بعد هم سبیلهای شیریکاکائوییم را پاک میکنم و آب از آب تکان نخورده، به خانه میروم.
این طعم ملس خلافهایم به دهانم مزه میکند و برنامهی هرروزهام میشود، هرچه عذاب وجدان بیشتر و سنگینتر، طعم شیرکاکائوها بهتر.
سرماه پدر و مادر شاکی میشوند که چرا اینقدر حسابمان سنگین است و گمانم تا همین امروز هم خبری از شیرکاکائوهای دزدی ندارند، به هرحال،مطمئنم که هیچچیز از آنها خوشمزهتر نخواهد بود.
367
مادر با نگرانی به من نگاه میکند. دیدن درد و رنج وشنگ و شیون برای من غدغن است. همین طور رفتن به سر خاک و مجلس عزا. برای مادر، مرگ اتفاقی غیرطبیعیست که نباید حرفش را زد؛ نباید اسم آدم مرده را به زبان آورد یا عکسش را سر بخاری گذاشت. باید مردهها را فراموش کرد، و حرفشان را نزد. بخصوص بچهها نباید از مرگ آگاه شوند و بفهمند که زندگی پر از درد و رنج و بدبختیست.
دو دنیا، گلی ترقی
367
باید از گذشته فاصله بگیرم و به زمان حال برگردم. باید «منِ»کنونیام را بشناسم و این موجود واقعی را در فردا و آینده مجسم کنم. نمیتوانم. از آینده وحشت دارم و «امروز» زمان خالی و معلقیست که به هیچ مکانی متصل نیست.تنها گذشته واقعیت دارد و، مثل دامن گلدار مادر، من را در پناه خودش میگیرد.
دو دنیا، گلی ترقی
