در راه.
رفتن به کانال در Telegram
قبلاز تمام چیزها، زنده. فقط زنده. زن ٫زندگی ٫آزادی برای همیشه☀️🌳
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
385
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+17 روز
-330 روز
آرشیو پست ها
385
شرح وقایع. بدون زیبایی
آب را گذاشتهام جوش بیاید تا چای درست کنم، نمیدانم از چه مینویسم، اندکی تعمق و بعد سیل کلماتی که از حلقم بیرون میجهند. دوستانی تذکر دادند که کمتر از الفاظ رکیک استفاده کنم، با کسب اجازه از آنها باید بگویم که دو سه روز گذشته گوهترین و بیخودترین روزهایم بودهاند. ابتدا به جنوب رفتم تا در مراسم ختمی که یکی از عزیزترینهایم در آنجا بودند شرکت کنم. چه فجایعی را پشت سر میگذارم، با هرمرگ یکبار سرم را از شیشه بیرون میآورم و از نامعصومانه زیستن خویش شاد میشوم. زمان خداحافظی اول در دل، و سپس بلند فریاد میزدم خداحافظ، خداحافظ، و از جیغهای گوش خراش بیزار و از تمام وقایع دلخور بودم. مسیرم را به اصفهان تغییر دادم، مدتی در راه بودم و بلافاصله بعد از اصفهان البته به شمال رسیدم، بدینگونه در کمتر از بیست و چهارساعت سهشهر و سه نقطهی مختلف ایران را پیمودم.
در اتوبوس هستم، کتاب شنیستلر و ژرمینال در کیف هستند و زیر نور قرمز اتوبوس حالات رویا/مالیخولیاگون ادبی را تجربه میکنم. از این وابستگی حسی جدیدی که دچارش شدهام بیزارم و تمام تلاشم را برای رفع آن خواهم کرد.دستم را در اندک موی باقیمانده میکشم و از کچل بودن خودم در عجبم، در عجبم که چطور دلم میخواهد همین یکذرهی مانده را هم بتراشم، انگار که بخواهم تمام چیزها را از خودم قطع عضو کنم، خودم را سلاخی کنم و درآخر هم هیچ چیز به هیچچیز، با این همه دلشادم. حتی خبر ندارم این دلشادی بهسبب چیست، به دوستی نوشتم که به شکلی مثبتی منفی هستم، اندکی خزعبل بافتم و سپس برای نگهداری شارژ تلفنم در حالت اغما رفتم. اندکی خوابیدم تا سپیده سر زد، مسیری دهساعته هست و منتظر بودم درختهارا ببینم، بید مجنون! عجب شگفتی بزرگی. بیدی که مجنون است. تمام هوا را مه گرفته بود، درختهارا نگاه کردم و به کاترین فکر کردم، باید برای او نامه بنویسم، مثل کودکان سرگشتهی جاهل که برای شخصیتهای کتابهایشان نامه خواهند نوشت. مامانم گفت که فقط تو میتوانستی اینطور در بیست و چهارساعت مسافرت کنی و لبخند زدم. گمانم از اندک ویژگیهای خوبم در راه بودن است، پردههای زرشکی اتوبوس را کنار میزنم و به تمام درختان لبخند میزنم. به تمام مرگها، به تمام کبوترها فکر میکنم و میدانم من مجموع این مرگها و زندگیها هستم. ساعت پنج صبح است و دوباره میخوابم. دستی بیدارم میکند: رسیدیم آمل، اگر خواستی یکسری در ساری به ما بزن. شمارهی دوست جدیدم را میگیرم و با منگی پیاده میشوم. هوای بارانزده، همان چیزی که جلوی دستهایم را برای قطع عضو خواهند گرفت. به سمت خانهی دوستانم میروم، آدرس میدهند که: کوچهی آفتاب، خونهای که زیر بلندترین کاج اون کوچهست. شخصیت دراماتیکم هرچیزی را رومنتیسایز میکند، کوچهی آفتاب، بلندترین کاج.
در خانه میشوم و به یاد عزیز از دست رفته جیزی آتش میزنم، هوا سرد است و حالا با خیال راحت بافت قرمز رنگم را میپوشم. خانه را تمیز میکنم و یک فیلم برای خودم میگذارم. آب جوش آمد، باید چای درست کنم.
385
یکشکلی از آزادی و عصیان در اونها جریان داره، یک نافرمانی از جبر مطلق، خواهانش هستم، دوستش دارم، براش تلاش میکنم.
385
به زنها افتخار میکنم
خصوصا به زنهایی که برای کار، تحصیل، علم و آگاهی و آزادی تلاش میکنند. به زنهای افغان که برای تحصیل و آزادی زیر سایهی خوفناک جهل و تعصب میجنگند🌳🌳
385
مادر گفت لباسهای سیاهت را آماده کن. این چندمین بار است که گوشهایم این جمله را میبلعند. چمدان سفرم که پر از لباسهای رنگی بود را پرتاب میکنم به کناری و مشکیترین، سیاهترین لباسهایم را بر میدارم، گنجشکهای کوچههای این حوالی قلبهای مردهای دارند، اجزای بدنشان تخلیه شده روی ساقههای درختان. به مادرم گفتم چند گنجشک دیگر باید بمیرد. چندبار دیگر دوام میآوریم. صدای جیغ میشنوم، کسی در گوشم داد میزند« دستهاش سرد بود، نتونست، نشد، نتونست .» نشدهای چشمهای آدمها را نگاه میکنم. جوری که کلمهی «نشد» از دهانشان خارج میشود، آن ناامیدی مطلق. سردرد امانم را بریده، خیلی وقت است دلم هوای گلهای رنگین حیاط مادربزرگ را نکرده، خیلی وقت است به زندایی، به خانهی کوثر، به زندگی و به تنفس فکر نکردهام. مادر چنگ در موهایش انداخت و میدانی دیدن تارهای رنگ شدهی مادرت روی زمین چه حسی دارد؟ ضجه میزنم و تار عنکبوت دور گلویم حلقه میشود، خفهام میکند و من به گنجشکهای درختهای آن حوالی میاندیشم. به آن انار سرخی که با پوست خشمگین خود میچکید روی نی باریک گردنم. به تماس آن دو چشم، آن دو چشم خیس و تهی از پایان. آن دو چشم تهی از خداحافظی. به امید دیدار. نشد، نتوانست، نشد.
385
قلبم سراسر درده، قلبم درد میکنه. کلمه با ما چه کرد. قلبم ورم کرده از درد. قلبم درد میکنه از غم. از روایت.
385
زنها عربده خواهند کشید و آروارههای مردان گرگوار برای دریدن باز خواهد شد.
آری همین پیرهنپارگان خواهند بود و همین غرش رعدآسای کفشهای چوبین روی زمین سرد و همین هیاهوی وحشتناک. همین بدنهای خاکآلود و همین نفسهای بدبو دنیای کهنه را زیر فشار طغیان وحشیانهٔ خود خواهند روفت. آتشها به آسمان خواهد رفت و در شهرها سنگ روی سنگ نخواهد ماند و پس از این التهاب عظیم جفتگیری و این ضیافت خونین، بیچارگان یکشبه شکم زنان اعیان را خواهند درید و گنجشکهاشان را خالی خواهند کرد. این وضع باقی خواهد بود تا روزی که شاید زمین نوی دوباره پدید آید.
_ژرمینال
_امیل زولا
_برگردان سروش حبیبی
385
«من در توام… میان تنت، روحت…
از پشت پلکهای تو میبینم
فردا که روز خنده و آزادیست
من در میان سینهی تو شادم
حبسم بکن میان نفسهایت
من توی دستهای تو آزادم»
385
همیشه به دوستام به شوخی میگم اگر رشتهای تحت عنوان « ارتباط با آدمهای جدید و اتفاقی» در دانشگاهها بود من سرآمد میشدم. تنها استعدادم
385
از خوندن کتابهای خوب سر شوق میام، از دیدن فیلمهای خوب مجنون میشم و هروقت دستم طرحی رو خلق کنه شادم، اما به بیشترین چیزی که دیوانم میکنه فکر میکنم: به زندهترین حالتم، به وقتهایی که راه رفتنم از فرط شادمانی شبیه رقصه. در تمام اینها پای یک انسان وسطه، تعامل با یک آدم، خندوندن و شوخی کردن، گفت و گو، برسی کتابها، دیدن آدمها، حرف زدنشون از چیزهای موردعلاقهشون، شوق و زندگیشون، تلاششون برای مقابله با ناکامیها، همیشه یک انسان هست، همهش همینه. تمامش همینه.
385
تمیز کردن کتابخانهام
هفت قفسهی بزرگ دارم که همه سرشار از کتاب هایی در ردیفهای عمودی هستند، در یکسال گذشته روی ردیفهای عمودی، چندین کتاب بهصورت افقی چیدهام. در پنجماه گذشته هم کتابهای بیشتری روی پاتختی کنار تخت ردیف بلند بالایی تشکیل دادهاند و تمام اطاق پر شده از کتاب. به مادر گفتم باید به فکر قفسهی جدیدی باشم، گوشهی اطاق باشد، از سقف تا کف را در بر گیرد. باید مرتبشان کنم، برخلاف نظر پیشینم که قادر به برقراری نظمی مشخص در کتابهایم نبودم، حالا دلم کمی توازن میخواهد.
کتابهارا تماما از قفسهها بیرون میآورم: با احتیاط، بیرون آوردن هر کدام، باز شدن راه مخفی عجیبیست به دنیایی عجیبتر، خاطرهها را بیرون میکشم، کلمات نوشته شده، آدمهای رفته، آدمهای بازگشته، امیدها و نگرانیها.
در سهسال گذشته برای خودم یک باتلاق از آرزوهایم ساختهام. امیدهای هرسالهام در پایان آن سال باتلاق را عمیقتر و کشندهتر میکنند. با این حال دست از پا درازتر، امیدوارتر ادامه میدهم، در یک کتاب نوشتهام: ایران آزاد میشه، امیدوارم، امیدوارم. دستم را روی کلمات میکشم، سهسال از آن نوشته گذشته و من تجربهی زیادی در زیستن در رنجِ نشدن بدست آوردهام، اما زیستهام، قلبم در این سهسال ثانیهای از کار نیفتاده و امروز در شرم زنده بودن خودم در نبود دوستانم، هنوز هستم.
برای مرتب کردن شاهنامه حواسم را جمع میکنم، با چه شوقی چهار جلد آن را برایم تولدم هدیه گرفتم. روح حماسه در مویرگهای چشمم داد میزند، صفحهی اول را باز میکنم و بلند میخوانم؛ در ستایش خرد: خرد بهتر از هرچه ایزدْت داد
ستایش خرد را به، از راه داد!
خروشان میشوم، گر میگیرم، سلول به سلول تنم روایت میکنند، روایت بیدادگری، روایت جنگ، روایت ساختن، روایت فرهنگ و روایت زنده ماندن، همهمان راوی قصههای خود هستیم و تقدیر دل ماست که هرکس، به طریقی. فردوسی را با احترام بر میدارم، دست انسانهای بزرگ را میبوسم، دست آزادگان دور از وطن که کوششهای چندسالهی آنها میراث سالهای دور را در دستم میگذارد.
گور به گور فاکنر به چشمم میخورد، برش میدارم؛ اولش نوشتهام: «برای اینکه سال آینده کمی از رنج و سختیم کم بشه، خسته شدم.» تکان میخورم، موج خاطرات حجوم میآورند و من، خسته در پایان راه، اجازه میدهم تنم را فتح کنند. از رنجی کم نشده اما، ساحلِ امروز قصهگوی جدیدیست، در پس این سیاهیها انسانیت خفتهست، در پس همهی این گندزارها، انسانتر شدهام. روح عزیزان خفتهام، روح سبزِ در جریانِ عزیزانم در قلب من میماند و در این میان، از زنده ماندن بازماندههای زندگیام شکرگزارم، در نهایت، همین مهم است، بودن. بودن فرای همهچیز.
اطاقی از آن خود ویرجینیا آن گوشهست، با مداد سبز خط کشیدهام جایی که گفته: My heart is like an apple tree. دستهایی که طناب بودند دور گردنم شاخههای درخت سیب میشوند و نجاتم میدهند، درختها، درختهای سبز و خستهای که پناهگاه پرندههای خسته هسند، درختهای اعجاب انگیز، درختهای چارباغ و من که سرم را بالا میبرم و تلاش میکنم آنها را بگیرم، میپرم، دستم را بلند میکنم و نمیرسم. نمیرسم و نمیرسم و این ناراحت کنندهترین قصهی تکراری ماست. تو نور را نشانم دادی، ثانیهای لذت آن را به من چشاندی و بعد در تاریکیها تنهایم گذاشتی، وسوسهی رسیدن، از اینجا تا همان بهشتی که اکنون خانهی چشمهای آهویی توست، رهایم نمیکند. وسوسهی گاز زدن به سیب، وسوسهی نافرمانی، هنجار شکنی، دیوانگی و زنده بودن و زیستن.
کتاب تاملات در شعر فروغ از دستم میافتد، ناراحت میشوم؛ صفحهی باز شده چنین است: شعری از مهدی حمیدی شیرازی:
شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد،
فریبنده زاد و فریبا بمیرد
شب مرگ تنها نشیند به موجی
رود گوشهای دور و تنها بمیرد
برای نوشتن از مرگ نباید مرد، من از تو میمردم و اندیشهی مرگ از من جدا نیست. اندیشهی توحشی که آن شب پای داربست چشیدید. اندیشهی آن دقایق آخر، آن سیب که افتاد، آن اشک که چکید، آن نور که خاموش شد. و غمی که پایان ندارد عزیزم.
مرا این کاسهی خون است، مرا این ساغر اشک است، چنین آسان مگیریدش، چنین آسان منوشیدش.
