Yune, lately.
رفتن به کانال در Telegram
نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
202
مشترکین
-124 ساعت
+27 روز
+130 روز
آرشیو پست ها
Repost from The pizzaman🏳️🌈
این پیام رو فوروارد کنید تو چنلتون تا چنلتون رو به یه میم تشبیه کنم.
(ممکنه از سوپرنچرال باشه، ممکنه نباشه).😛✨
ظرفیت تا وقتی که خط بخوره‼️
اینجا رو چک کن خوشگله. شاید خوشت اومد جوین شدی.😉
Repost from 𝙱𝚒𝚗𝚐𝚎 𝚆𝚊𝚝𝚌𝚑𝚎𝚛
این پیام رو فوروارد کن چنلتاسم سه تا سریال یا فیلمی که دوست داری رو بهم بگو و من برات یدونه ازین پین های پینترست میزنم که تو عکس هست که فقط مختص خودت باشه. ظرفیت: هرموقع خط زدم @Chillguywatcher
Repost from اینجادیوانهایمینویسد!
این پیامو فور کنید، بیام از چنلتون ایراد بگیرم.🤝
ظرفیت: کم.
هشدار: لطفا انتقاد پذیر باشید.
Repost from 𝅄 𝆬 𝗗ᧉꭑ𑄝𝗇 𝚳𝗈𝗍ꤕᥣ ֶָ֢
frome Benny Lafitte
for Yeganeh ˑ˖ʾ
بعضی آدما... یه جوریی ساخته شدن که بیشتر از بقیه اهمیت بدن..
کسایی که حواسشون به حال بقیه هست؛ یادشون میمونه کی ناراحت بود، کی یه چیزی رو دوست داشت، کی یه روز سخت رو گذروند.. کسایی که مثل راوین، مثل یه حافظه جمعی..
این ممکنه برای دیگران خوب و دوست داشتنی بنظر برسه اما برای خودِ اون طرف یکمی.. درد داره.
با خودش توقع میاره، انتظار میاره...
باعث میشه کمکم شروع کنی همون اندازه توجه رو از بقیه هم انتظار داشتن.
بعد، یهو، وقتی اون احساس متقابل رو نمیبینی، شوکا میشی.. و اولین چیزی که از خودت میپرسی اینه که نکنه من دوست داشتنی و کافی نیستم؟
و اصلا به این فکر نمیکنی که شاید اون فقط درگیر زندگی خودشه.
من سالها فکر میکردم ارزش آدمها به اینه که چند نفر حاضرن کنارشون بمونن.
چند نفر حاضرن واقعا دوسشون داشته باشن؟ چند نفر حاضرن به خاطرشون از همه چیز دست بکشن؟
راستش همیشه فکر میکردم دوست داشتن کسی خلاصه میشه توی دست کشیدن از خواسته ها به خاطر طرف مقابل... ولی بعد فهمیدم؛ همه مثل هم دوست داشتن رو نشون نمیدن.
یکی ممکنه با حرف زدن نشونش بده..
یکی با وقت گذاشتن.
یکی دیگه فقط با حضورش. یکی با عملش..
اکثر بی توجهی ها از حواس پرتی میان ولی تملم حواس پرتی ها از بی علاقگی نیست. اما این به این معنی نیست که هر بیتوجهی رو هم باید نادیده گرفت.
نه...
فقط بدون و باور کن هر سکوتی هم به معنیِ بیاهمیت بودن تو نیست.
و یه چیز دیگه...
اینکه تو با تمام وجودت محبت میکنی، خیلی قشنگه(:
تو پاک و خالصی و وجودت پر از زیباییه.
لطفا مواظب باش یه روز، برای اینکه ارزش خودتو ثابت کنی، بیش از حد از خودت مایه نزاری.
تو ارزشمندی و لازم نیست اینرو به همه ثابت کنی.
آدمی که واقعا دوستت داره خودش دنبالته، لازم نیست مدام دنبالش بدوی تا یادش بندازی دوستت داشته باشه.
یگانهی زیبا و مهربونم، اگه یه زمانی حس کردی کسی داره باهات بد رفتار میکنه، و برای ارزش هات ارزشی قائل نیست فقط از زندگیت خارجش کن چون اون لیاقتت رو نداره. همین.. من حدس میزنم که تو طرحوارهی محرومیت هیجانی و رهاشدگی داشته باشی. البته اینا همش یه حدسه پس اگه دوست داشتی حتما راجبش تحقیق کن💕
Repost from اتاق گریم⧗
این پیامو فوروارد کنین و اسم کاراکتر موردعلاقتون رو توی مارول بهم بگین و من میگم که این کاراکتر چه چیزی درمورد شما میگه
📜 اطلاعیه رسمی مدرسه سوپرنچرال
به اطلاع تمامی شکارچیان، جادوگران و دانشآموزان مدرسه سوپرنچرال میرسانیم که زمان برگزاری آزمون جادوگری فرا رسیده است.
این آزمون توسط سم وینچستر و رووینا مکلئود طراحی و برگزار میشود و شامل پرسشهای چهارگزینهای و پاسخ کوتاه درباره اصول جادو، طلسمها، نمادهای محافظ و دانستههای پایه یک جادوگر است.
⚠️ همراه داشتن کتابهای طلسم، اشیای جادویی و هرگونه کمک از شیاطین، فرشتگان یا موجودات فراطبیعی در طول آزمون ممنوع است.
📖 پیش از ورود، وردهایتان را مرور کنید، نمک محافظتان را فراموش نکنید و با تمرکز کامل در جلسه حاضر شوید.
موفق باشید... " سم وینچستر & رووینا مکلئود"
آریانا پنج سالش بود.
توی ذهنش، باباش فقط مردی بود که بهترین پنکیک دنیا رو درست میکرد، عمو سم هم کسی بود که موقع کتاب خواندن، همهی صداهای شخصیتها رو عوض میکرد تا اون بخنده.
هنوز نمیدونست اسلحههایی که داخل صندوق عقب ایمپالا هستن برای چیه.
فکر میکرد بابا فقط عاشق ماشینشه.
اون روز، هوا آفتابی بود.
دین از صبح گفته بود:
- امروز هیچ کاری نداریم.
سم با خنده جواب داده بود:
- منظورت اینه که بلخره یه روز هیچکس قرار نیست بمیره؟
دین شونه بالا انداخته بود.
- دقیقا.
چند ساعت بعد، هر سه نفر وسط یک پارک کوچک بودن.
آریانا با موهای بسته شده و لباس صورتیرنگش، با تمام سرعت از روی چمنها میدوید.
- بابا! اگه میتونی منو بگیر!
دین با عمد، خیلی آروم دنبالش میدوید.
- وای نه... فکر کنم دارم میبازم.
آریانا از ته دل میخندید.
- تند تر بدو!
سم روی نیمکت نشسته بود و بستنی میخورد.
- دین، فکر کنم یه بچه پنج ساله ازت سریعتره.
دین نفسنفس زنان وانمود کرد که دیگه توان نداره.
- نه... من دیگه پیر شدم.
آریانا برگشت، دستهای کوچکش رو به کمر زد و با اخم بامزهای گفت:
- تو پیر نیستی.
- نیستم؟
- نه.
- پس چرا خسته شدم؟
آریانا چند ثانیه فکر کرد.
بعد خیلی جدی گفت:
- چون زیاد همبرگر میخوری.
سم اونقدر خندید که نزدیک بود بستنی از دستش بیفته.
دین با قیافهای مظلوم به برادرش نگاه کرد.
- دیدی؟ حتی بچه خودمم داره مسخرهم میکنه.
بعد از بازی، هر سه نفر روی چمن نشستن.
سم برای آریانا حبابساز خریده بود.
آریانا با ذوق حبابها رو فوت میکرد.
باد اونها رو بالا میبرد.
دین هم یکی از حبابها رو با انگشت ترکوند.
آریانا با اعتراض گفت:
- باباااا!
- چیه؟
- اون مال من بود.
- باشه، یکی دیگه درست کن.
دخترک دوباره فوت کرد.
این بار چندین حباب همزمان در هوا شناور شدن.
دین آروم یکی رو گرفت.
سم یکی ديگه رو ترکوند.
آریانا جیغ کشید و خندهکنان دنبال هر دوشون دوید.
- شیطونا!
نزدیک غروب، آریانا دیگه از بازی خسته شده بود.
پاهای کوچکش درد گرفته بودن.
بدون اینکه چیزی بگه، کنار دین ایستاد و دستش رو بالا آورد.
دین لبخند زد.
- بغل؟
آریانا فقط سر تکون داد.
دین بغلش کرد و روی شونه اش نشوند.
دخترک همونجا سرش رو روی شونه پدرش گذاشت.
سم که کنارشون راه میرفت، لبخند زد.
- خوابش برد؟
دین آروم به صورت دخترش نگاه کرد.
چشمهاش بسته شده بود.
- آره.
سم با لبخند گفت:
- امروز خوش گذشت.
دین بدون اینکه نگاهش رو از آریانا برداره، جواب داد:
- برای همین میجنگیم.
سم چیزی نگفت.
چون منظور برادرش رو خوب میفهمید.
تمام اون شکارها...
تمام اون بیخوابی ها...
تمام زخمهاشون...
برای همین چند ساعت آرامش بود.
برای اینکه دختری پنج ساله، بتونه بدون ترس، وسط یک پارک بدوه، حباب درست کنه، از همبرگرهای باباش ایراد بگیره و با خیال راحت روی شانههای پدرش خوابش ببره...
بدون اینکه حتی بدونه هیولاها واقعا وجود دارن.
#story
