Yune, lately.
رفتن به کانال در Telegram
نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
202
مشترکین
-124 ساعت
+27 روز
+130 روز
آرشیو پست ها
کنارش، دین ایستاده بود.
دین اصلی.
دستی به چانهاش کشید و گفت:
- این چیه؟
چاک بیتفاوت جواب داد:
- یکی از پایانهایی که برات نوشتم.
- میخواستم ببینم اگر مجبور بشی بین کشتن دخترت و دیدن تبدیل شدنش به هیولا یکی رو انتخاب کنی، چی کار میکنی.
تصویر دوباره لانه رو نشون داد.
دینی که دستش میلرزید وجسد دخترش رو درآغوش گرفته بود.
چاک آروم گفت:
- این پایان، قرار نبود فقط اون دین رو بشکنه.
نگاهش رو به دین اصلی دوخت.
- قرار بود تو رو هم بشکنه.
اما دین، بعد از چند لحظه سکوت، فقط به تصویر خیره موند.
با صدایی آروم گفت:
- نه.
چاک اخم کرد.
- نه؟
- تو هیچوقت ما رو نفهمیدی.
دین نگاهش رو از تصویر برنداشت.
- اگه این واقعا دختر من بود... تا آخرین نفس دنبال یه راه دیگه میگشتم.
- شاید موفق نمیشدم.
- شاید دنیا تموم میشد.
- ولی قبل از اینکه ماشه رو بکشم... مطمئن میشدم هیچ امیدی باقی نمونده.
چاک لبخندش کمرنگ شد.
این اولین بار بود که پایانش اون اثری رو که انتظار داشت نذاشت.
چون چیزی که میخواست بشکنه، با ناامیدی از بین نمیرفت.
امید، هرچقدر هم کوچک، هنوز در وجود دین وینچستر زنده بود.
سه سال.
سه سال بود که هیچکس اسم آریانا رو بدون مکث به زبان نمیآورد.
روی دیوار بانکر، هنوز همون عکس قدیمی مونده بود؛ دختری هفده ساله که بین دین و سم ایستاده بود و لبخند میزد.
هیچکس جرئت نداشت اون رو برداره.
در سه سال گذشته، دین دیگه اون آدم سابق نبود.
شکارها رو با خشمی انجام میداد که حتی سم هم از دیدنش میترسید.
خواب نمیرفت.
غذا نمیخورد.
گاهی نیمهشب از خواب میپرید و اسم دخترش رو صدا میزد، بعد چند ثانیه طول میکشید تا یادش بیاد که سه سال گذشته.
سم یک بار آروم گفته بود:
- دین... باید قبول کنیم شاید...
اما دین حتی نذاشته بود جمله تموم بشه.
- تا وقتی جسدش رو ندیدم، دخترم زندست.
بعد از سه سال، رد یک لانهی خونآشام پیدا شد.
دین، سم و کستیل تا غروب همهی لانه رو جستوجو کردن.
هیچکس نبود.
فقط بوی خون میاومد.
و دیوارهایی که با ناخن خراشیده شده بودن.
در انتهای راهرو، دری آهنی قرار داشت.
وقتی دین اون رو باز کرد، زمان ایستاد.
دختری در تاریکی نشسته بود.
سرش پایین بود.
موهای بلند و نامرتب صورتش رو پوشانده بودن.
گردنبند ضدتسخیر هنوز دور گردنش بود.
- ...آریانا؟
دختر آروم سرش رو بالا آورد.
چشمهای زردش در تاریکی برق زدن.
لبخند کمرنگی زد.
- سلام... بابا.
صدای دین شکست.
- نه...
اسلحه از دستش افتاد.
سم فقط زیر لب گفت:
- خدایا...
آریانا آروم از جایش بلند شد.
- خیلی دیر رسیدین.
دین جلو رفت.
- میبریمت خونه.
آریانا لبخند تلخی زد.
- خونه؟
اشکی از گوشهی چشمش پایین اومد.
- سه ساله هر شب خواب بانکر رو میبینم.
- خواب آشپزخونه.
- خواب اینکه تو پنکیک درست میکنی.
- خواب اینکه عمو سم داره کتاب میخونه.
- ولی وقتی بیدار میشم... فقط بوی خون میاد.
دین دستش رو دراز کرد.
- بیا.
آریانا به دستش خیره شد.
یک قدم برداشت...
بعد ناگهان دستش رو روی دهنش گذاشت.
صدای قلب دین رو میشنید.
صدای قلب سم.
گرسنگی، مثل آتشی که خاموش نمیشد، تمام وجودش رو میسوزوند.
با وحشت عقب رفت.
- نه...
- نزدیک نشو.
دین جلوتر رفت.
- اشکالی نداره.
- هست!
فریاد آریانا در لانه پیچید.
- تو نمیفهمی!
او زانو زد و با هر دو دست سرش رو گرفت.
- هر روز سختتر میشه...
- هر روز کمتر یادتون میمونم.
- یه روز... حتی اسمتونم یادم نمیمونه.
دین کنارش زانو زد.
- من راهی پیدا میکنم.
آریانا با چشمهای خیس بهش نگاه کرد.
- سه سال دنبالم گشتی.
- پیداش کردی؟
دین سکوت کرد.
همین سکوت، جواب بود.
آریانا آروم دستش رو داخل جیب کاپشنش برد.
عکس کوچکی بیرون آورد.
عکس سه نفرهی کنار ایمپالا.
لبههاش از بس لمس شده بود، فرسوده شده بود.
اون رو در دست دین گذاشت.
- همیشه همراهم بود.
- که یادم نره کی بودم.
دین دیگر نمیتوانست جلوی اشکهاش رو بگیره.
- جوجه کلاغ...
آریانا لبخند زد.
همون لبخند قدیمی.
برای چند ثانیه، انگار دوباره همان دختر هفده ساله بود.
بعد آروم گفت:
- بابا...
- من دیگه نمیتونم مقاومت کنم.
همان لحظه، بوی خون سم رو حس کرد.
سرش با سرعت به سمتش چرخید.
چشمهاش تغییر کردن.
نفسش سنگین شد.
یک قدم...
دو قدم...
به سمت سم برداشت.
- نه...
صداش دیگه شبیه خودش نبود.
- خواهش میکنم...
سم اسلحهاش رو بالا نیاورد.
فقط نگاهش کرد.
دین بینشون دو ایستاد.
آریانا با آخرین ذرهی ارادهاش، چند قدم عقب رفت و فریاد زد:
- الان...
- الان قبل از اینکه دیر بشه...
دین سرش رو تکون داد.
- نمیتونم.
آریانا گریه میکرد.
- اگه الان نکشی...
- یه روز یکی دیگه رو میکشم.
- شاید عمو سم رو...
- شاید خودت رو...
دین دستش میلرزید.
چاقوی چوبی رو از کمربندش بیرون کشید.
نه برای حمله.
فقط... در دستش بود.
آریانا آهسته جلو اومد.
انقدر نزدیک که پیشونیش رو به پیشانی پدرش تکیه داد.
- ممنون...
دین هقهق میکرد.
- ببخشید...
- نه.
آریانا آروم گفت:
- تو همیشه بهترین بابای دنیا بودی.
لبخند زد.
- دوستت دارم.
چشمهاش رو بست.
- حالا... اجازه نده این هیولا جای دخترت زندگی کنه.
دین دیگه هیچ صدایی نمیشنید.
نه گریهی سم.
نه صدای باد.
فقط دختر کوچکش رو میدید...
دختری که پنج ساله بود و روی شونههاش خوابش برده بود.
دختری که اولین بار با ذوق براش نامه نوشته بود.
دختری که دین رو «بابا» صدا میزد.
دستش پایین نیومد.
چند ثانیه...
چند دقیقه...
تا اینکه آریانا، با آخرین نیرویی که داشت، دست پدرش رو گرفت...
و خودش نوک چاقوی چوبی رو روی رگ گردنش فشرد.
ضربه.
همهچیز تموم شد.
دین اون رو پیش از اینکه روی زمین بیفته، در آغوش گرفت.
در جایی خارج از اون دنیا...
چاک روی صندلی نشسته بود و با لبخندی سرد، این صحنه رو تماشا میکرد.
این آهنگ برای من یاد آور احساسات تاریک و دردناکِ دین وینچستره...
دین وینچستر همیشه بلد بود وانمود کنه حالش خوبه؛ با یه لبخند، یه شوخی، یه "I'm fine" و دوباره سوار ایمپالا بشه و به شکار بعدی بره.
اما Nothing Breaks Like a Heart انگار صدای تمام چیزهاییه که دین هیچوقت نتونست بلند بگه.
آدمی که تمام عمرش رو صرف نجات دادن بقیه کرد، ولی هر بار که کسی رو دوست داشت، ترسِ از دست دادنش رو با خودش حمل کرد.
دین از شکستن نمیترسید؛ از این میترسید که دوباره چیزی رو دوست داشته باشه و دنیا دوباره ازش بگیردش.
شاید برای همینه که پشت تمام شوخیهاش، یه قلب خسته وجود داشت که بارها شکست، اما هیچوقت اجازه نداد کسی صدای شکستنِش رو بشنوه.
تصورم از اینکه فدی و آمیا ( از فیزی خوشم نمیاد) ممکنه انقدر قشنگ عاشق بوده باشن هم خوشحالم میکنه هم ناراحت.
زدی زیرِ حرفات به این راحتی.
برو ولی قول دادی هیشکی رو بین بازو های لاغرت راه ندی.
برو ولی دلت نره باکسی.
الکی نبود دلواپسیم.
برو با اولین باد یا نسیم.
برو قایق کوشولوی کاغذی...)
Repost from 𝐁𝐞𝐲𝐨𝐧𝐝 𝐭𝐡𝐞 𝐌𝐢𝐫𝐫𝐨𝐫
سم محکوم به زندگی با خاطرات بود.#Sam and #Dean اسپویل از فصل اخر داره.
