نقطه.
رفتن به کانال در Telegram
مداد سُرمه میشود از چشمانت که مینویسم.
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
326
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
اطلاعاتی وجود ندارد30 روز
آرشیو پست ها
326
من دوست نداشتم؟
من میشستم چند ساعت درباره اختلالات روانی تو پادکست گوش میدادم و مقاله میخوندم تا بهتر درکت کنم.
326
گفت: از من عکس نگیر بابا جان.
گفتم شما خیلی معلوم نیستید. نور رو نیاز دارم.
گفت پس من معلوم نباشم توش. پرسیدم چرا؟!
هنوز جوابش تو مغزمه. گفت: سختیهایی که ما کشیدیم زشتمون کرده. پوستمون کدر و بدرنگ و پر از چین و چروک شده. موهامونم که از سی سالگی شروع کرد به سفید شدن. از منِ زشت چه عکسی میخوای بگیری؟
عجیب بود برام. مطمئن شدم که آدمها هیچوقت زیبایی خودشون رو نمیبینن.
گفتم: میخوای از نزدیک عکس بگیرم ببینی قشنگ میشی؟
گفت بگیر ببینم چی میگیری.
تا من دوربین رو آماده کنم شروع کرد به حرف زدن: تمامِ چیزی که این سالها من رو زنده نگه داشته، همین طبیعت بوده. همین سبزیِ درختها که زشت ترین روز ها رو برات شاداب میکنن.
همین آسمونی که سیاهش کردن. فکر نکنم نسل شما اون آسمون آبی ای که ما دیدیم رو تا به حال دیده باشه؛ اما اگر هنوز همون آبی بود عالی میشد.
من رو عشق سرپا نگه داشت.
از خودش چیزهای زیادی گفت. دوست داشت ساعتها فقط فریدون گوش کنه و برگهای زرد رو، از برگهای سبز جدا کنه.
عکسش رو بهش نشون دادم. نظرش تغییر نکرد، اما ایراد رو از روی شخصِ خودش برداشت. تنها حرفش این بود که حتی اگر زشت هم نباشم، دنیا قرار نیست من رو زیبا نشون بده.
326
همانطور که بکت گفت"باید قلبم را هم استفراغ کنم، به همراه باقی چیزها بالا بیاورم، فقط در این صورت است که هر چه میگویم جدی است، فقط یک مشت کلمهی بیمصرف نیست.امیدت را از دست نده، دهانت را باز نگه دار و خم شو، شاید یکی از همین روزها بیرون بیاید."
