fa
Feedback
silent star.

silent star.

رفتن به کانال در Telegram

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
207
مشترکین
+124 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
+430 روز
آرشیو پست ها
امروز بعد از سه ماه دوباره نشستم بین پیام‌های این چنل. راستش را بخواهید، دلم برایش تنگ شده بود. برای نوشتن. برای خواندن. برای همین چند خط‌هایی که گاهی بیشتر از یک گفت‌وگوی طولانی حرف برای گفتن دارند. اما یک چیزی فرق می‌کند. سه ماه پیش که از اینجا رفتم، فکر می‌کردم وقتی برگردم همه‌چیز از همان جایی ادامه پیدا می‌کند که متوقف شده بود. انگار فراموش کرده بودم که زندگی دکمه‌ی توقف ندارد. در این سه ماه، روزها گذشتند. خبرها آمدند. آدم‌ها رفتند. اتفاق‌هایی افتاد که نمی‌شود طوری رفتار کرد که انگار هیچ‌وقت وجود نداشته‌اند. برای همین حالا که برگشته‌ام، اینجا کمی غریبه به نظر می‌رسد. بعضی وقت‌ها آدم آن‌قدر تغییر می‌کند که حتی به خانه‌ی قدیمی خودش هم که برمی‌گردد، چند دقیقه‌ای پشت در می‌ایستد تا مطمئن شود هنوز راه را بلد است. شاید من هم هنوز دارم یاد می‌گیرم چطور بعد از همه‌ی این ماه‌ها، دوباره اینجا باشم.

is loading...

يه زندگی بدون آخوند.

sticker.webp0.04 KB

غم‌انگیزترین بخشش اینه که هیچ‌کدوم از این‌ها آرزوی غیرممکنی نیست.

آدم ها تنها نبودن. دنیا رنگی تر بود. پول همه چی نبود. حرف ها واقعی بودن. احساس ارزش داشت.

اگه دنیا به پایان میرسید و همچی از نو شروع می‌شد، چه آرزویی میکردی؟

منمهمینطور.

آدمی به درد زندست.

6074696558_1 (7).mp32.71 MB

"الان شده سیزده هفته، هنوز لاشه تو گور نرفته"

photo content

هرچی دستو پا میزنم بیشتر غرق میشم

"مگه تهش میخواد چی بشه؟ خدافظی نکرد رفت برا همیشه."

من؟ آهنگ «سنگِ قبرِ آرزوِ» آرتوش.

-

اگر بازمانده نبودم، تا حالا حتما دویست و بیست و هشت بار دنبال جنازه‌ام گشته بودی و می‌دیدی گلوله‌ها چطور سینه‌ی آرزوهایم را دریده و با لبخند مرده‌ام و مغزم توی پیاده رو افتاده و چند دست لباس پوشیده‌ام به خیال اینکه جنگ، جنگ ساچمه و سنگ است و آمده‌ای سرت را چسبانده‌ای روی صورتم و جنازه‌ام به خانه برگشته و چند روز میان برف و یخ بوده‌ام و بعد توی باغچه خاکم کرده‌اند تا کسی آن را ندزدد و مامان برای لباس‌های توی کمد گریه کرده و بابا روی مزارم دراز کشیده و فریاد می‌زند پاشو بریم خونه پسرم و من پا نمی‌شدم و دیگر کسی نبود که از این بیهودگی و فرسایش بنویسد و بگوید هر روز از عمد ویدیوهای آزار دهنده را می‌بیند تا گریه‌اش بگیرد و چیزی توی سینه‌اش بسوزد و آرزو کند کاش من هم یکی از آن چهل هزار پرنده بودم و چرا، چرا آن گلوله‌ها من را انتخاب نکردند؟ حالا اگر از نبرد بعد زنده بیرون بیایم، چیزهای زیادی برای نوشتن دارم. مثلاً می‌توانم دوازده سال از سپهر بابا و نفس‌های میان گریه‌هایش بنویسم و بگویم آن دوازده دقیقه، دوازده سال طول کشید چون که با هر کیسه خودم را تصور می‌کردم و گریه‌های مامان را، یا از زجه‌های پدر داوود کتابی بنویسم و بگویم این می‌توانست تصویر پدر من باشد بر مزار من. اگر از نبرد بعد زنده بیرون بیایم، خواهم نوشت از کلمات بسیاری که توی سرم گیر کرده، و از گریه نکردن سر مزارم، و شادی کردن، و آهنگ شاد پخش کردن، چون که حمیدرضا اینطور می‌خواست. من هم. پاینده ایران.

وقتی نت قطع بود راحت‌تر وصل میشدم

پیام ویدیو00:24