fa
Feedback
𝐏𝐮𝐦𝐩𝐤𝐢𝐧 𝐆𝐥𝐨𝐰

𝐏𝐮𝐦𝐩𝐤𝐢𝐧 𝐆𝐥𝐨𝐰

رفتن به کانال در Telegram

ㅤ         ‌‌‌ ︶     ིྀ    ࣪ 𑄻𑄾 ࣪     ིྀ  ︶ پاینده ایران، جاوید شاه ㅤ‎𓋜 𓈒 just a safe place for a girl who's in love with cinema 💕 بات ناشناس: @letsyapbot‌ ‌

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
277
مشترکین
-124 ساعت
+77 روز
+1730 روز
آرشیو پست ها
خیلی عاشقشمممم😭

می‌خوام یه عالمه دومو ببافم.

Mood board/شیرین نجات🪽
Mood board/شیرین نجات🪽

sticker.webp0.00 KB

sticker.webp0.07 KB

من نوکرتم🗣🗣

سما هر وقت حوصلش سر میره در حال خلق شاهکار در هر زمینه ای
سما هر وقت حوصلش سر میره در حال خلق شاهکار در هر زمینه ای

sticker.webp0.12 KB

حوصله سر رفتیدگی~🫴

+1
‌ ‌∧,,,∧  ~ ┏━━━━━━━━━┓ (   • · •  ) ~.✿𝆬 .   𝘬𝘯𝘪𝘵𝘵𝘪𝘯𝘨 𝘸𝘪𝘵𝘩 𝘮𝘦  ‌ ‌.✿𝆬 . /       づ ~ ┗━━━━━━━━━┛

sticker.webp0.00 KB

sticker.webp0.18 KB

مو هه هه هه هه

مهلا گفت بزارمش اینجا منم گذاشتم-

همینجوری رندوم حوصلم سر رفت-

بوی خون پیش از آن‌که دیده شود، خودش را به آدم تحمیل می‌کرد؛ بویی فلزی و سرد، شبیه لمس آهن زنگ‌خورده در یک صبح بارانی. هر نفس، مزه‌ای تلخ و سنگین روی زبان باقی می‌گذاشت؛ انگار هوا با ذرات ریز فلز آغشته شده باشد. اما چیزی بدتر زیر آن پنهان بود. بوی گوشت فاسد، آرام و خزنده، در تمام فضا پراکنده شده بود. نه آن‌قدر شدید که فوراً عقب برانی، بلکه آن‌قدر ماندگار که ذره‌ذره در ذهن نفوذ کند. بویی شیرین و بیمارگونه، شبیه میوه‌ای که مدت‌ها زیر آفتاب مانده و به فساد رسیده باشد. هرچه بیشتر در آن فضا می‌ماندی، بیشتر احساس می‌کردی بو به لباس‌هایت، موهایت و حتی افکارت چسبیده است. هوا سنگین بود؛ چنان سنگین که گویی هر دم و بازدم نیاز به تلاش داشت. ترکیب بوی آهن، رطوبت کهنه و پوسیدگی، حس ناخوشایندی ایجاد می‌کرد؛ حسی که از بینی فراتر می‌رفت و در عمق معده جا خوش می‌کرد. اتاق ساکت بود، اما آن بو به‌تنهایی کافی بود تا این سکوت را به چیزی تهدیدآمیز تبدیل کند؛ گویی خود فضا در حال زمزمه کردن رازی قدیمی و فراموش‌شده باشد. مرد بلاخره توانسته بود دخترش را پیدا کند، هرچند که باید زمان زیادی می‌گذاشت که تکه های دخترش را از ان قصاب خانه ی کوچک جمع کند و کنار هم بگذارد. که حتی اگر این کار را هم میکرد باز هم جسد دخترش قابل تشخیص نبود. البته که آن چشمی که به اشتباه رویش پا گذاشت دقیقا هم رنگ چشم های دخترک گمشده اش بود آن دختر زیبایی که کل شهر را به خودش خیره میکرد حالا شبیه به کوهی از گوشت و دل و روده شده بود. محتویات داخلی بدنش روی میز پخش بودند. کمی طول کشید تا دست و پاهایش را پیدا کند؛ حتی وقتی سر قطع شده اش را پیدا کرد باز هم مطمئن نبود که تکه هایی که دارد جمع می‌کند بدن دخترش هستند. تقصیری هم نداشت، سر قطع شده ای که در دستانش بود نه چشمی داشت نه بینی نه گوش و نه لب. دخترک بیچاره حتی پوست صورتش و دندون هایش هم سر جایشان نبود و احتمالا گوشه ای از اتاق افتاده بودند. وحشت زده شد. انگار برای چند ثانیه به کل فراموش کرد که خودش و ساتور توی دستش این بلا را سر دختر نازنینش آورده بودند.

sticker.webp0.00 KB

sticker.webp0.16 KB

واییییییییییییییییییییییییییییییییییییی