a piece of your cake.
رفتن به کانال در Telegram
🫖@herladyofcameliasBot /t.me/HidenChat_Bot?start=6375112375 'nothing just tea addiction [مرا به خانهام ببر اگرچه خانه، خانه نیست]
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
229
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-27 روز
-230 روز
آرشیو پست ها
آقا کسی اینجا مجسمه خونده یا میشناسید کسی رو که کنکور عملی مجسمه داده باشه؟
من در برابر جهان چه هستم جز کلمه؟
و جهانِ ما چیست جز رنج؟
من در برابر رنج چه میکنم؟ مینویسم؟
نه از آنرو که نوشتن سلاح من است. حتی اگر باشد، من هرگز با آن نجنگیدهام.
نوشتن برای من سپر است.
پشتِ کلمات پنهان میشوم، از شدّتِ جهان.
نمینویسم تا تأثیر بگذارم. نویسنده نیستم و از تأثیرگذاری با کلمات عاجزم. مینویسم تا مغزم نترکد. رنج را از جمجمهام بیرون میکشم و میان واژهها رها میکنم؛ نه برای آنکه از بین برود، بلکه برای آنکه دیگر تماماً درونِ من نباشد.
رنج پیش از آنکه کلمه شود، بیشکل است. مرزی ندارد. همهجا هست. در استخوان، در حافظه، در خواب، در تپشِ قلب.
اما کلمه، هرقدر ناتوان، به آن مرز میدهد.
مینویسم «مرگ». مرگ واژه نیست. رخداد است. فقدان است.انهدام است. اما من آن را به سه حرف تقلیل میدهم. نه چون این سه حرف هموزنِ مرگاند؛ چون نیستند. چون هیچ واژهای هموزنِ آنچه بر انسان میگذرد نیست.
این تقلیل، آخرین تلاشِ ذهن برای حمل کردنِ چیزیست که از توانِ حملِ آن بیرون است.
برای همین، کلمه در دنیای کثیفی که من و شما در آن زندگی میکنیم ( یا دستکم در دستانِ من ) نه شاعرانه است، نه اثر هنری، نه حتی ابزار مبارزه.
کلمه، شکل دادن به بیشکلیست.
تلاشِ نومیدانهی ذهن است برای کشیدنِ خطی دورِ چیزی که هیچ مرزی نمیشناسد.
Repost from متناقضنما
اگر تناسخ وجود داشته باشه و زمان هم بیمعنی باشه سیدعلی خامنهای الان جایی بهدنیا اومده که ۱۸سال بعد که قراره کنکوری باشه، سال ۱۴۰۵ باشه.
تو را افسون چشمانم ز ره بُردهست و میدانم
چرا بیهوده میگویی که دل چون آهنی دارم
نمیدانی، نمیدانی، که من جز چشم افسونگر
در این جام لبانم، بادهٔ مرد افکنی دارم
چرا بیهوده میکوشی که بگریزی ز آغوشم؟
از این سوزندهتر هرگز نخواهی یافت آغوشی
نمیترسی، نمیترسی، که بنویسند نامت را
به سنگ تیرهٔ گوری، شب غمناک خاموشی؟
بیا دنیا نمیارزد به این پرهیز و این دوری
فدای لحظهای شادی، کن این رویای هستی را
لبت را بر لبم بگذار کز این، ساغر پُر مِی
چنان مستت کنم تا خود بدانی قدر مستی را
تو را افسون چشمانم ز ره بُردهست و میدانم
که سر تا پا به سوز خواهشی بیمار میسوزی
دروغ است این اگر، پس آن دو چشم راز گویت را
چرا هر لحظه بر چشم من دیوانه میدوزی؟
فروغ فرخزاد
یکجا نوشته بود اگر میتونید از مرگ هموطنهاتون انقدر راحت گذر کنید، احتمالا نمیتونید دوستانِ خوبی برای من باشید.
واقعاً نمیدونم چهطور هر لحظه و هر ثانیه به این هیولاها و به کاری که باهامون میکنن فکر نمیکنید. چهطور تمام لحظههاتون در این نقطه از جهان عادی میگذره و چهطور نمیبینید. نمیبینید. نمیبینید. نمیبینید.
نمیدونم واقعا… ته دلم یکم غبطه میخورم که در حساسترین نقطهی زندگیم نمیتونم فقط خودم رو ببینم و برای خودم هر کاری کنم. غبطه میخورم به اینکه میشه شب خوابید، صبح بیدار شد، چای نوشید، خندید، عاشق شد، برنامه ریخت
بدون اینکه هر چند دقیقه یکبار، یک تصویر، یک اسم، یک خبر گلوت رو فشار بده.
اما هزار بار دیدنِ خیالِ آسودهی شما و حسرت خوردن، شرافتمندانهتر از اینه که یاد بگیرم نبینم. از اینه که یاد بگیرم خودم رو نجات بدم، فقط چون راحتتره.
لازم نبود و نیست کاری کنید. کاش فقط میتونستید ببینید. فقط تظاهر نمیکردید در دنیای ستارهباران زندگی میکنید. فقط میدیدید هر روزی که شما چشمهاتون رو باز میکنید، چه جنایتهایی توی سرزمینتون رخ میده. فقط یک دقیقه، فقط یک دقیقه از خودتون بیرون میاومدید و فکر کنید که کجایید. فکر کنید چه بلایی داره سر آدمهایی میاد که تنها تفاوتشون با شما اینه که قربانیِ امروزن، نه تماشاگرِ امروز.
بعضی روزها از خودِ این هیولاها کمتر میترسم. میترسم که این همه رنج عادی بشه و خبر بعدی فقط خبر بعدی باشه و من هم از کنارش رد بشم، شونه بالا بندازم و زندگیم رو ادامه بدم، انگار نه انگار که جهان داره تکهای از خودش رو از دست میده.
امیدوارم اگر حتی برای یکروز شبیه شما شدم، زندگیم رو به پایان برسونم.
