fa
Feedback
a piece of your cake.

a piece of your cake.

رفتن به کانال در Telegram

🫖@herladyofcameliasBot /t.me/HidenChat_Bot?start=6375112375 'nothing just tea addiction [مرا به خانه‌ام ببر اگرچه خانه، خانه نیست]

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
227
مشترکین
-124 ساعت
-27 روز
-330 روز
آرشیو پست ها
فردا هجدهم بهمن است. یک ماه پیش از فردا، هزاران نفر، بی آن‌که بدانند، برای آخرین بار از خواب بیدار شدند، برای آخرین بار صبحانه خوردند، برای آخرین بار مادر خود را بوسیدند، برای آخرین بار با عزیزان خود حرف زدند، برای آخرین بار کار کردند، برای آخرین بار آهنگ گوش دادند، برای آخرین بار رویا بافتند، برای آخرین بار لباسی را پوشیدند، برای آخرین بار به پدر خود نگاه کردند، برای آخرین بار خندیدند، برای آخرین بار بند کفش‌های خود را بستند، برای آخرین بار گفتند:«نگران نباشید، مواظبم»، برای آخرین بار از در خانه بیرون رفتند، برای آخرین بار، مثل همیشه شجاع و شریف ماندند، برای آخرین بار به آسمان نگاه کردند، برای آخرین بار عاشق ایران بودند، برای آخرین بار امید داشتند، برای آخرین بار ترسیدند اما پا پس نکشیدند، برای آخرین بار کمک کردند، برای آخرین بار کمک خواستند و برای آخرین بار زیستند؛ و دیگر هیچ‌وقت بازنگشتند.

1|1 - It Won't Stay The Same - Pallett Monicki (320).mp38.55 MB

ماهی قرمز، تابِ عمرِ طولانی در تنگ را ندارد. این را می‌دانستم. با این‌همه، اندک مهارتی در نگه‌داری‌اش داشتم؛ آن‌قدر که هیچ‌وقت «سیبِ هفت‌سین»م را در تنگ نیندازم. می‌دانستم تعویض آب، تنظیم دما، و تأمین غذای روزانه کاری نیست که فقط از دست من بربیاید؛ اما با همان رگه‌ی خرافاتیِ لجوجم، همیشه باور داشتم میان من و ماهی قرمز شباهتی هست؛ اتصالی درونی، یا هر نامِ بی‌اعتباری که بشود به آن داد. بگذریم. سه‌شنبه‌ی هفته‌ی گذشته، ماهی قرمزم مرد. وقتی با جسم بی‌جانش، معلق روی آب، روبه‌رو شدم خشکم نزد. به بیرون آوردن جسدش فکر نکردم، به علت مرگش هم نه. فقط گریه کردم. در ثانیه نشستم و گریه کردم؛ انگار منتظر صدورِ مجوزی بودم برای رها شدنِ اشک‌ها. به یاد دارم زمانی «نارنج» را دو روز تنها گذاشتم و او، بعد از پنج سال، مرا برای همیشه تنها گذاشت. عجیب این‌جاست که نارنج را درست در دوره‌ای از دست دادم که گمان می‌کردم سیاه‌ترین روزهای زندگی‌ام را می‌گذرانم؛ با این تفاوت که آن‌بار گریه نکردم، حتی منتظر اجازه‌ای هم نماندم. حالا که اصطلاحاً «بالاتر از سیاهی» را دیده‌ام، بار دیگر با پیکرِ بی‌جانِ یک ماهی قرمز روبه‌رو شده‌ام. مرگِ ماهی، برای من همیشه نشانه‌ای از سوگ بوده؛ جلوه‌ای کوچک از عزاداری برای جاری شدنِ اشک‌ها و آتش گرفتنِ قلبم. اما این‌بار، بیش از یک نشانه‌ی شاعرانه یا استعاری بود؛ یک «جنازه» بود و همین جنازه بودنش کافی بود تا بنشینم و زار بزنم. تمام این مزخرفات را به هم می‌بافم تا برسم به همان آتشِ بی‌پایانی که روشن شده و با هر جرقه‌ای در روزمرگی‌ام، شعله می‌کشد. برای من، هر جسم بی‌جان -حتی اگر برگِ گلی باشد که سال‌هاست کنار پنجره‌ام نشسته- یادآور جان دادن است؛ یادآور اشکِ مادران و عشاق، یادآور توده‌ای از کشته‌ها، یادآور نفسِ قتل‌عام. هر قطره خونی که از پوست دست یا لبم می‌چکد، از خون‌دماغ‌های صبحگاهی یا استفراغ‌های شبانه‌ام، دیوارهایی را به یادم می‌آورد که با خون، رویشان «ایران» نوشته شد؛ شهری که بوی خون می‌دهد، مغزی که از جمجمه بیرون ریخته بود و یادآورِ… انکارناپذیر است که با از دست رفتنِ امید، زندگی لنگ‌لنگان ادامه پیدا می‌کند؛ اما برای من، احتمالاً ده‌ها سال دیگر هم نشانه‌هایی از این برهه در روزمرگی‌ام زنده خواهند ماند؛ نشانه‌هایی که اگر اشک نشوند ، دست‌کم قلبم را به آتش می‌کشند یا مرا در فکر فرو می‌برند و در ذهنم را غرق می‌کنند در دریای خونی که امروز می‌بینم.

آخرین ماهی‌هم مرد.

Soghoot.mp37.99 MB

«غم» هیچ‌وقت بلد نبود از چشم‌هام عبور کنه و اشک بشه، راهش رو عوض کرد، از دست‌هام گذشت و خط شد. و اخیرا به چشم دیدم چطور خط‌هام گم شدند و خودم -که لابه‌لای خطوطم نفس می‌کشید- حالا بی‌صدا از من جا مونده. نمی‌دونم کجا باید دنبالش بگردم، اما می‌دونم چیزهای زیادی رو از دست دادم. خیلی بیشتر از خودم، خیلی بیشتر از اون سرِ سوزن هنری که فکر می‌کردم ممکنه همراهم باشه. پس ته‌مونده‌هام رو می‌سپارم به این رنگِ سرخ که برای اولین‌بار جای سیاهیِ گرافیت رو گرفته، تا شاید بتونم به کمکش دست‌کم یک‌ذره از این «غم» رو لمس کنم.

"در گذر آسمانی پیدا نیست، احتمالا قهرمانی در کار نیست" به لبخندت خیره میشم، به لبخندت که پر از زندگیه، به لاک های روی دست هات، به کراوات سرخی که بستی، به تیکه ای از شعری که روی تابلوی پشت سرت نوشته شده. بهت خیره میشم و با خودم فکر میکنم که آره، توی زندگیمون قهرمانی در کار نیست. ولی تو، عزیزِ من، تو قهرمانی. تو با دست های خالیت که پر از زندگی بودن قهرمانی. یادگرفتیم که دیگه منتظر هیچ قهرمانی نباشیم، یاد گرفتیم خودمون قهرمان قصه مون باشیم و تو، قهرمان خیلی از قصه هایی. هروقت بارون میومد توی چنلت با ذوق ازش مینوشتی، حالا داره بارون میاد. صدای رعد و برق پشت سر هم به گوش میرسه و آسمون با تموم توانی که داره میباره. ولی تو اینجا نیستی که ببینی و با ذوق ازش بنویسی. تو حالا ستاره شدی، توی آسمونی، داری از توی آسمون بارون رو می بینی. بارون میاد و من بهت فکر میکنم. به این فکر میکنم که تو بیشتر از هرچیزی برای زندگی جنگیدی. که باید با تموم مرگی که دورمون رو گرفته هنوز هم برای زندگی بجنگیم. بارون میاد و من شاید یه روزی زیر بارون برقصم ولی همیشه یادم میمونه که تو چقدر عاشق بارونی.

disgusting.

They killed forty thousand real people, and then celebrated the birthday of someone unreal.

نبضی که توی سرم می‌زنه از صدای بارون بلندتره.

یه‌چیزی گوش دادم خودم رو یادم اومد.

11 - شاعر شهر City poet.mp311.07 MB

—

1|9 - Poet Tries to Write a Song - Shahyar Ghanbari (320).mp39.66 MB

Mahboube shamsi - سرود برابری.m4a7.08 KB

Ali Azimi – Dige Vaghtesh Resideh.mp39.37 MB

متنفرم از انتظار. از این مکثِ کشدارِ بی‌رحم که مثل طناب، دور گلوی زمان پیچیده. از انتظارِ صبح‌هایی که چشم به صفحه‌ی خاموش گوشی می‌دوختم تا فقط یک زنگ، فقط یک صدا بگوید: «زنده‌ایم» وقتی شبِ قبل خیابان نفس داشت و همه‌چیز به جز امید قطع بود. از انتظارِ تمام شدنِ صدای تیر که با هر پژواکش چیزی در من فرو می‌ریخت و با خاموشی‌اش گریه شروع می‌شد. از انتظارِ عددها عددِ کشته‌ها، عددهایی که اسم داشتند، چهره داشتند و در آمار بی‌جان می‌شدند. از انتظار برای خبری از آشنایی که خون، نامش را نیمه‌کاره کرده بود. از انتظار در دلِ خیابان برای رسیدنِ حرام‌زاده ‌ها و برای لحظه‌ای که ترس بالاخره تصمیم بگیرد چه بلایی سرم بیاورد. از انتظارِ جنگ و بعدش… از انتظارِ بعدش. از انتظارِ بازگشت به خیابان. انگار خیابان تنها جایی‌ست که هنوز می‌شود نفس کشید. و بدتر از همه انتظار برای درد بیشتر که ناچاریم با انباشته شدنش این دردِ همیشگی را بالاخره در خودش حل کنیم.

photo content
+1

تمام مسیر برگشت گوش دادم و اشکامو نگه داشتم.