fa
Feedback

فریب کلاهبرداران را نخورید! تل‌متریو این کانال‌ها را شناسایی و برچسب‌گذاری می‌کند 👉 برای مشاهده برچسب، اشتراک تهیه کنید

وادی عدم

وادی عدم

رفتن به کانال در Telegram

پای در وادی عدم نهادیم و زندگی آغاز شد… ۱۴۰۳/۶/۲۷ https://telegram.me/BChatsBot?start=sc-Wz4pq6LsrZ

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
210
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
اطلاعاتی وجود ندارد30 روز
آرشیو پست ها
من شانهٔ زلف عنبرین‌بوی توام مشّاطهٔ حسن روی دلجوی توام هم مردمک دیدهٔ جادوی توام هم جلوه‌گه آینهٔ روی توام شمس مغربی وادی عدم

ما دل سپرده‌ایم به گریه برای هم باران به جای من، من و باران به جای هم ابری گریست در من و در وی گریستم تا دم زنیم دم زدنی در هوای هم ما تاب خورده‌ایم که ما قد کشیده‌ایم گهواره‌های چابکمان دست‌های هم باری به پایبندی هم پیر می‌شویم تا پیر می‌شوند درختان به پای هم غم نیست نیستن که همه در تداومیم چون ابتدای یک‌دگر از انتهای هم تنها صداست آنچه در این راه، ماندنی‌ست خوش باد زنده ماندنمان در صدای هم حسین منزوی وادی عدم

بی تو از چهره پاییز غم‌انگیز ترم 🚬 وادی عدم

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش ابر با آن پوستين سرد نمناكش. باغ بی برگی، روز و شب تنهاست، با سكوت پاک غمناكش. ساز او باران، سرودش باد جامه‌اش شولاي عریانی‌ست ور جز اينش جامه‌ای بايد، بافته بس شعله‌ی زر تار پودش باد. گو برويد يا نرويد هر چه در هر جا كه خواهد يا نمی‌خواهد، باغبان و رهگذاری نيست. باغ نوميدان چشم در راه بهاری نيست. گر ز چشمش پرتوِ گرمی نمی‌تابد، ور به رويش برگِ لبخندی نمی‌رويد؛ باغ بی برگی كه می‌گويد كه زيبا نيست؟ داستان از میوه‌های سر به گردون‌سای اینک خفته در تابوت پست خاک می‌گوید باغ بی برگی خنده‌اش خونی است اشک آميز. جاودان بر اسبِ يال افشانِ زردش می‌چمد در آن پادشاه فصل‌ها، پاييز. مهدی اخوان‌ ثالث وادی‌ عدم

خالی‌ام چون باغ بودا، خالی از نیلوفر‌انش خالی‌ام چون آسمان شب‌زده بی‌اخترانش خلق بی‌جان، شهر گورستان و ما در غار پنهان یأس و تنهایی و من، مانند لوط و دخترانش پاره‌پاره مغربم، با من نه خورشیدی نه صبحی نیمی از آفاقم امّا، نیمهٔ بی‌خاورانش سرزمین مرگم اینک برکه‌هایش دیدگانم وین دل طوفانی‌ام دریای خون بی‌کرانش پیش چشمم شهر را بر سر سیه‌چادر کشیده روسری‌های عزا از داغ‌دیده مادرانش عیب از آنان نیست، من دل‌مرده‌ام کز هیچ سویی درنمی‌گیرد مرا افسون شهر و دلبرانش جنگجویی خسته‌ام بعد از نبردی نابرابر پیش رویش پشته‌ای از کشتهٔ هم‌سنگرانش دعوی‌ام عشق‌ست و معجز‌شعر و پاسخ‌طعن و تهمت راست چون پیغمبری رودرروی ناباورانش حسین منزوی وادی عدم

شبست و چشم من و شمع اشکبارانند مگر به ماتم پروانه سوگوارانند؟ چه می‌کند به دو چشم شب فراق تو ماه که این ستاره‌شماران ستاره بارانند؟ مرا ز سبز خط و چشم مستش آید یاد در این بهار که بر سبزه میگسارانند به رنگ لعل تو ای گل پیاله‌های شراب چو لاله بر لب نوشین جویبارانند به غیر من که بهارم به باغ عارض توست جهانیان همه سرگرم نوبهارانند بیا که لاله رخان لاله‌ها به دامن‌ها چو گل شکفته به دامان کوهسارانند نوای مرغ حزینی چو من چه خواهد بود؟ که بلبلان تو در هر چمن هزارانند پیاده را چه به چوگان عشق و گوی مراد؟ که مات عرصهٔ حسن تو شهسوارنند تو چون نسیم گذر کن به عاشقان و ببین که همچو برگ خزانت چه جان نثارانند به کشت سوختگان آبی ای سحاب کرم که تشنگان همه در انتظار بارانند مرا به وعدهٔ دوزخ مساز از او نومید که کافران به نعیمش امیدوارانند جمال رحمت او جلوه می‌دهم به گناه که جلوه‌گاه جلالش گناهکارانند تو بندگی بگزین شهریار بر در دوست که بندگان در دوست شهریارانند شهریار وادی عدم

“ ارغوان ، هوشنگ ابتهاج “ با توضیحات استاد رشید کاکاوند این‌بار، با «ارغوان» از هوشنگ ابتهاج (سایه) همراه می‌شویم؛ شعری که سایه آن را در روزهای زندان سرود، در حسرتِ درختِ ارغوانی که در حیاطِ خانه‌اش می‌رویید. شعری از ریشه و دلتنگی، که بعدها با صدای گرم علیرضا قربانی، رنگی از موسیقی و ماندگاری گرفت. با ما باشید تا طنینِ ارغوان را در کلام و صدا دوباره بشنویم. وادی عدم

ای تو را خوانده جهان خرّم و خندان، ایران چه کسی قافیه کرده‌ست تو را با ویران؟ چه کسی ریخت به هم شوکت فردای تو را؟ وطنم! ای به جوانان تو مدیون، پیران چه کسی محضِ تسلّای دلِ راسوها کنده دندان ز پلنگان، زده یال از شیران؟ چه کسی خواسته مردانِ تو را در محبس؟ چه کسی دوخته زن‌های تو بر زنجیران؟ خشکسالی و مرض، جهل و فراوانیِ فقر می‌رود شهر به شهر آهِ تو دامن‌گیران... سر برون ‌آر ز خاکسترِ خود بارِ دگر ای تو را خوانده سیاووش در آتش: ایران! محمدرضا طاهری وادی عدم

من اگر سؤال کردم چه سؤال نابجایی تو اگر سکوت کردی چه جواب دلربایی به زبان بی‌زبانی به تو گفتم و نگفتم که چقدر بی‌قرارم که چقدر بی‌وفایی چو به من به خنده گفتی که همیشگی‌ست عشقت به خودم به گریه گفتم چه دروغ آشنایی ز وفا مگر چه گفتم که نگفته ابروان را گرهی زدی که پیداست دگر نمی‌گشایی تو قرار شد بیایی به مزار من پس از من قدمت به دیده اما به خدا اگر بیایی فاضل نظری وادی عدم

موجیم و وصل ما، از خود بریدن است ساحل بهانه‌ای است، رفتن رسیدن است تا شعله در سریم، پروانه اخگریم شمعیم و اشک ما، در خود چکیدن است ما مرغ بی پریم، از فوج دیگریم پرواز بال ما، در خون تپیدن است پر می‌کشیم و بال، بر پرده‌ی خیال اعجاز ذوق ما، در پر کشیدن است ما هیچ نیستیم، جز سایه‌ای ز خویش آیین آینه، خود را ندیدن است گفتی مرا بخوان، خواندیم و خامشی پاسخ همین تو را، تنها، شنیدن است بی‌درد و بی‌غم است، چیدن رسیده را خامیم و درد ما، از کال چیدن است قیصر امین‌پور وادی عدم

می‌آمد و دزدیده به‌ما می‌نگریست می‌رفت و دگر سوی قفا می‌نگریست از عشوهٔ خویشتن خوشش می‌آمد یا از رهِ مرحمت به‌ ما می‌نگریست؟ مجدالدین همگر وادی عدم

“ عاشقی و هجران، مثنوی معنوی، مولانا “ با توضیحات استاد عبدالجبار کاکایی وادی عدم