fa
Feedback

فریب کلاهبرداران را نخورید! تل‌متریو این کانال‌ها را شناسایی و برچسب‌گذاری می‌کند 👉 برای مشاهده برچسب، اشتراک تهیه کنید

وادی عدم

وادی عدم

رفتن به کانال در Telegram

پای در وادی عدم نهادیم و زندگی آغاز شد… ۱۴۰۳/۶/۲۷ https://telegram.me/BChatsBot?start=sc-Wz4pq6LsrZ

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
210
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
اطلاعاتی وجود ندارد30 روز
آرشیو پست ها
کس نزد هرگز در غمخانهٔ اهل وفا گر بدو گویند بر در کیست، گوید آشنا چیست باز این زود رفتن یا چنین دیر آمدن؟ بعد عمری کآمدی، بنشین زمانی پیش ما چون نمی‌آید به ساحل غرقهٔ دریای عشق می‌زند بیهوده از بهر چه چندین دست و پا؟ گفته‌ای هر جا که می‌بینم فلان را می‌کشم خوش نویدی داده‌ای اما نمی‌آری بجا چهره خاک‌آلود، وحشی، می‌رسد چون گردباد از کجا می‌آید این دیوانهٔ سر در هوا؟ وحشی بافقی وادی عدم

گذشته ها گذشت بیا بیا که بگیم شکر خدا که بهم رسوند دل مارا شکرت خدایا ❤ وادی عدم

ای ز شراب غفلت مست و خراب مانده با سایه خو گرفته، وز آفتاب مانده تا چند باشی آخر از حرص نفس کافر ایمان به باد داده در خورد و خواب مانده؟ اندیشه کن تو روزی کین خفتگان ره را گه در حجاب بینی گه در عذاب مانده آنجا که نقدها را ناقد عیار خواهد مردان مرد بینی در اضطراب مانده وانجا که باز خواهند از جان و دل نشانی هم دل سیاه بینی هم جان خراب مانده‏ وانجا که عاشقان را از صدق باز پرسند بس عاشق مجازی کاندر جواب مانده ای اوفتاده از ره بگشای چشم و بنگر پیران راه‌بین را سر در طناب مانده عیسی پاک‌رو را از سوزنی شکسته حیران میان این ره چون در خلاب مانده ترسم که هیچ عاشق پیشان ره نبیند وان ماه‌رخ بماند اندر نقاب مانده در بحر عشق درّی است از چشم خلق پنهان ما جمله غرقه گشته، وان دُر در آب مانده بر آتش محبّت از شرح این عجایب عطار را دل و جان در تفّ و تاب مانده عطار وادی عدم

از دو عالم دردت ای دلدار بس باشد مرا کافر عشقم اگر غیر تو کس باشد مرا با تو باشم وسعت دل بگذرد از عرش هم بی تو باشم هر دو عالم یک قفس باشد مرا من نمی‌دانم چسان جانم فداخواهد شدن این قدر دانم نگاهی از تو بس باشد مرا عمر خواهم پایدار و جان شیرین بیشمار بر تو می‌افشانده باشم تا نفس باشد مرا هر کسی دارد هوس چیزی نخواهم من جز آنکه سرنهم در پای جانان این هوس باشد مرا توتیای دیدهٔ گریان کنم تا بینمش گر به خاک پای جانان دست رس باشد مرا جهد کن تا کام من شیرین شود از شهد وصل فیض تا کس دست بر سر چون مگس باشد مرا فیض کاشانی وادی عدم

هر شکن در زلف تو از مشک دالی دیگرست هر نظر از چشم تو سحر حلالی دیگرست ناید اندر وصف کس آن چشم و زلف از بهر آنک در خیال هرکس از هریک خیالی دیگرست هرچه دل با خویشتن صورت کند زان زلف و چشم عقل دوراندیش گوید آن مثالی دیگرست هرکسی زان چشم و زلف اندر گمانی دیگرند وان گمانها نیز از هریک محالی دیگرست گرچه در عین کمالست از نکویی گوییا از ورای آن کمال او کمالی دیگرست من به حالی دیگرم از عشق او هر لحظه ای زانکه او در حسن هر ساعت به حالی دیگرست انوری وادی عدم

نه سیم نه دل نه یار داریم پس ما به جهان چه کار داریم؟ غفلت‌زدگان پر غروریم خجلت‌زدگان روزگاریم ای دل تو ز سیم و زر چه گویی؟ ما جمله ز بهر یار داریم از دست بداده دستهٔ گل در پای هزار خار داریم هل تا نفسی به هم برآریم چون عمر عزیز خوار داریم اندر بنه صد شتر بدیدیم اکنون غم یک مهار داریم سنایی وادی عدم

گره گشای | پروین اعتصامی با توضیحات استاد عبدالجبار کاکایی پیرمردی، مفلس و برگشته بخت روزگاری داشت ناهموار و سخت هم پسر، هم دخترش بیمار بود هم بلای فقر و هم تیمار بود این، دوا می‌خواستی، آن یک پزشک این، غذایش آه بودی، آن سرشک این، عسل می‌خواست، آن یک شوربا این، لحافش پاره بود، آن یک قبا روزها می‌رفت بر بازار و کوی نان طلب می‌کرد و می‌بُرد آبروی دست بر هر خودپرستی می‌گشود تا پشیزی بر پشیزی می‌فزود هر امیری را، روان می‌شد ز پی تا مگر پیراهنی، بخشد به وی شب، به سوی خانه می‌آمد زبون قالب از نیرو تهی، دل پر ز خون روز، سائل بود و شب بیماردار روز از مردم، شب از خود شرمسار صبحگاهی رفت و از اهل کرَم کس ندادش نه پشیز و نه درم از دری می‌رفت حیران بر دری رهنورد اما نه پایی، نه سری ناشمرده، برزن و کویی نماند دیگرش پای تکاپویی نماند درهمی در دست و در دامن نداشت ساز و برگ خانه برگشتن نداشت رفت سوی آسیا هنگام شام گندمش بخشید دهقان یک دو جام زد گره در دامن آن گندم، فقیر شد روان و گفت که‌ای حی قدیر گر تو پیش آری به فضل خویش دست برگشایی هر گره که‌ایام بست چون کنم، یارب، در این فصل شتا من علیل و کودکانم ناشتا می‌خرید این گندم ار یک جای کس هم عسل زان می‌خریدم، هم عدس آن عدس، در شوربا می‌ریختم وان عسل، با آب می‌آمیختم درد اگر باشد یکی، دارو یکی‌ست جان فدای آن‌که درد او یکی‌ست بس گره بگشوده‌ای، از هر قبیل این گره را نیز بگشا، ای جلیل این دعا می‌کرد و می‌پیمود راه ناگه افتادش به پیش پا، نگاه دید گفتارش فساد انگیخته وآن گره بگشوده، گندم ریخته بانگ بر زد، که‌ای خدای دادگر چون تو دانایی، نمی‌داند مگر سال‌ها نرد خدایی باختی این گره را زان گره نشناختی این چه کار است، ای خدای شهر و دِه فرق‌ها بود این گره را زان گره چون نمی‌بیند، چو تو بیننده‌ای کاین گره را برگشاید، بنده‌ای تا که بر دست تو دادم کار را ناشتا بگذاشتی بیمار را هرچه در غربال دیدی، بیختی هم عسل، هم شوربا را ریختی من تو را کی گفتم، ای یار عزیز کاین گره بگشای و گندم را بریز ابلهی کردم که گفتم، ای خدای گر توانی این گره را برگشای آن گره را چون نیارستی گشود این گره بگشودنت، دیگر چه بود من خداوندی ندیدم زین نمط یک گره بگشودی و آن هم غلط الغرض، برگشت مسکین دردناک تا مگر برچیند آن گندم ز خاک چون برای جستجو خم کرد سر دید افتاده یکی همیان زر سجده کرد و گفت کای رب ودود من چه دانستم تو را حکمت چه بود هر بلایی کز تو آید، رحمتی است هر که را فقری دهی، آن دولتی است تو بسی زاندیشه برتر بوده‌ای هرچه فرمان است، خود فرموده‌ای زان به تاریکی گذاری بنده را تا ببیند آن رخ تابنده را تیشه، زان بر هر رگ و بندم زنند تا که با لطف تو، پیوندم زنند گر کسی را از تو دردی شد نصیب هم، سرانجامش تو گردیدی طبیب هر که مسکین و پریشان تو بود خود نمی‌دانست و مهمان تو بود رزق زان معنی ندادندم خسان تا تو را دانم پناه بی‌کسان ناتوانی زان دهی بر تندرست تا بداند کآنچه دارد زان توست زان به درها بردی این درویش را تا که بشناسد خدای خویش را اندرین پستی، قضایم زان فکند تا تو را جویم، تو را خوانم بلند من به مردم داشتم روی نیاز گرچه روز و شب در حق بود باز من بسی دیدم خداوندان مال تو کریمی، ای خدای ذوالجلال بر در دونان، چو افتادم ز پای هم تو دستم را گرفتی، ای خدای گندمم را ریختی، تا زر دهی رشته‌ام بردی، که تا گوهر دهی در تو، پروین، نیست فکر و عقل و هوش ورنه دیگ حق نمی‌افتد ز جوش وادی عدم

از چرخ به هر گونه همی‌دار امید وز گردش روزگار می‌لرز چو بید گفتی که پس از سیاه رنگی نبُوَد پس موی سیاه من چرا گشت سفید حافظ وادی عدم

تا کی کشم جفای تو؟ ...این نیز بگذرد! بسیار شد بلای تو، ...این نیز بگذرد! عمرم گذشت و یک نفسم بیشتر نماند خوش باش کز جفای تو، این نیز بگذرد! آیی و بگذری ز من و باز ننگری؟ ای جان من فدای تو، این نیز بگذرد! هر کس رسید از تو به مقصود و این گدا محروم از عطای تو، ...این نیز بگذرد! ای دوست، تو مرا همه دشنام می‌دهی من می‌کنم دعای تو؛ ...این نیز بگذرد! آمد دلم به کوی تو، نومید بازگشت نشنید مرحبای تو؛ ...این نیز بگذرد! بگذشت آنکه دوست همی داشتی مرا دیگر شده است رای تو؛ ...این نیز بگذرد! تا کی کشد عراقی مسکین جفای تو؟ بگذشت چون جفای تو، این نیز بگذرد! عراقی وادی عدم

گرچه ممکن نیست با تکرار آسانش کنند حیف باشد غم که مشق تازه‌کارانش کنند تازه راضی کرده‌ام دل را به دینداری ولی بیم از آن دارم که دینداران پشیمانش کنند ساختن با خانۀ فرسودۀ دل بهتر است گر بنا باشد که در تعمیر ویرانش کنند گرچه این گنجشک دیگر با قفس خو کرده است می‌زند بر میله سر وقتی هراسانش کنند عشق را آموزگار زهد منکر شد، چه شد؟ بر ملاتر می‌شود رازی که کتمانش کنند بستن میخانه از هر خانه‌ای میخانه ساخت می‌تراود نور چون در شیشه پنهانش کنند بادها هرگز نمی‌فهمند گیسوی رها دل‌رباتر می‌شود وقتی پریشانش کنند می‌کشم رنجی که هرگز مستحقش نیستم در حساب روز محشر کاش جبرانش کنند فاضل نظری وادی عدم