fa
Feedback

فریب کلاهبرداران را نخورید! تل‌متریو این کانال‌ها را شناسایی و برچسب‌گذاری می‌کند 👉 برای مشاهده برچسب، اشتراک تهیه کنید

وادی عدم

وادی عدم

رفتن به کانال در Telegram

پای در وادی عدم نهادیم و زندگی آغاز شد… ۱۴۰۳/۶/۲۷ https://telegram.me/BChatsBot?start=sc-Wz4pq6LsrZ

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
210
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
اطلاعاتی وجود ندارد30 روز
آرشیو پست ها
امشب اگر یاری کنی ای دیده طوفان می‌کنم آتش به‌ دل می‌افکنم، دریا به دامان می‌کنم می‌جویمت می‌جویمت، با آن‌که پیدا نیستی می‌خواهمت می‌خواهمت، هرچند پنهان می‌کنم زندان صبرآموز را در می‌گشایم ناگهان پرهیز طاقت‌سوز را یکسر به زندان می‌کنم یا عقل تقواپیشه را از عشق می‌دوزم کفن یا شاهد اندیشه را از عقل عریان می‌کنم بازآ که فرمان می‌برم، عشق تو با جان می‌خرم آن‌را که می‌خواهی ز من آن می‌کنم آن می‌کنم سیمین بهبهانى وادی عدم

هر گرهی با صبر و تدبیر باز میشه🍁 وادی عدم

چقدر غم داره این بی‌کلام … وادی عدم

ای شمع تو صوفی‌صفت بیداری این شش صفت از اهل صفا می‌داری شب‌خیزی و نور چهره و زردی روی سوز دل و اشک دیده و بیداری ظهیرالدین فاریابی وادی عدم

به درگاه عشقت چه نامی چه ننگی به نزد جلالت چه شاهی چه شنگی جهان پر حدیث وصال تو بینم زهی نارسیده به زلف تو چنگی همانا به صحرا نظر کرده‌ای تو که صحرا ز رویت گرفته‌ست رنگی ز عکس رخ تو به هر مرغزاری ز دیبای چینی گشادست تنگی شگفت آهوی تو که صید تو سازد به هر چشم‌زخمی دلاور پلنگی ز جعدت کمندی و شهری پیاده جهانی سوار و ز چشمت خدنگی اگر خواهی ارواح مرغان عُلوی فرود آری از شاخ طوبا به سنگی به تو کی رسد هرگز از راه گفتی بر نار و نورت که دارد درنگی کیم من که از نوش وصل تو گویم؟ نپوید پی شیر، روباهِ لنگی من آن عاشقم کز تو خشنود باشم ز نوشی به زهری ز صلحی به جنگی سنایی وادی عدم

شد صرف عمرم در وفا بیداد جانان همچنان جان باختم در دوستی او دشمن جان همچنان هر کس که آمد غیر ما در بزم وصلش یافت جا ما بر سر راه فنا با خاک یکسان همچنان عمری‌ست کز پیش نظر بگذشت آن بیدادگر ما بر سر آن رهگذر افتاده حیران همچنان حالم مپرس ای همنشین بی طرهٔ آن نازنین آشفته بودم پیش ازین هستم پریشان همچنان وحشی بسی شب تا سحر بودم پریشان، دیده تر باقی‌ست آن سوز جگر وان چشم گریان همچنان وحشی بافقی وادی عدم

دزدیده چون جان می‌روی اندر میان جان من سرو خرامان منی ای رونق بستان من... وادی عدم

دردهای من جامه نیستند تا ز تن در آورم چامه و چکامه نیستند تا به رشته‌ی سخن درآورم نعره نیستند تا ز نای جان بر آورم دردهای من نگفتنی دردهای من نهفتنی است دردهای من گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست درد مردم زمانه است مردمی که چین پوستینشان مردمی که رنگ روی آستینشان مردمی که نام‌هایشان جلد کهنه‌ی شناسنامه‌هایشان درد می‌کند من ولی تمام استخوان بودنم لحظه‌های ساده‌ی سرودنم درد می‌کند انحنای روح من شانه‌های خسته‌ی غرور من تکیه‌گاه بی‌پناهی دلم شکسته است کتف گریه‌های بی‌بهانه‌ام بازوان حس شاعرانه‌ام زخم خورده است دردهای پوستی کجا؟ درد دوستی کجا؟ این سماجت عجیب پافشاری شگفت دردهاست دردهای آشنا دردهای بومی غریب دردهای خانگی دردهای کهنه‌ی لجوج اولین قلم حرف حرف درد را در دلم نوشته است دست سرنوشت خون درد را با گلم سرشته است پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟ درد رنگ و بوی غنچه‌ی دل است پس چگونه من رنگ و بوی غنچه را ز برگ‌های تو به توی آن جدا کنم؟ دفتر مرا دست درد می‌زند ورق شعر تازه‌ی مرا درد گفته است درد هم شنفته است پس در این میانه من از چه حرف می‌زنم؟ درد، حرف نیست درد، نام دیگر من است من چگونه خویش را صدا کنم؟ قیصر امین‌پور وادی عدم

هر که را با خط سبزت سر سودا باشد پای از این دایره بیرون ننهد تا باشد من چو از خاک لحد لاله‌صفت برخیزم داغ سودای توام سر سویدا باشد تو خود ای گوهر یک‌دانه کجایی آخر کز غمت دیدۀ مردم همه دریا باشد از بن هر مژه‌ام آب روان است بیا اگرت میل لب جوی و تماشا باشد چون گل و می دمی از پرده برون آی و درآ که دگرباره ملاقات نه پیدا باشد ظل ممدود خم زلف توام بر سر باد کاندر این سایه قرار دل شیدا باشد چشمت از ناز به حافظ نکند میل آری سرگرانی صفت نرگس رعنا باشد حافظ وادی عدم

تنها رفتی و بی تو موجی سر گردانم دریایم باش … وادی عدم

دور شو از پنج خصلت ای پسر تا نریزد آب رویت در نظر اولاً کم گوی با مردم دروغ زانکه گردی از دروغت بی فروغ هر که استیزه کند با مهتران آب روی خود بریزد بی گمان پیش مردم هرکه‌ را نبود ادب گر بریزد آبرو نبود عجب از سبکساران مباش ای نیک خوی کز سبکساری بریزد آب روی ای پسر با مهتران کمتر ستیز وز حماقت آب روی خود مریز گر به عالم آب روی بایدت دایما خُلق نکو می‌بایدت هر که آهنگ سبکساری کند از وی آب روی بیزاری کند جز حدیث راست با مردم مگوی تا نگردد آب رویت آب جوی از خلاف و از خیانت باش دور تا بود پیوسته در روی تو نور گر همی‌خواهی که گویندت نکو ای برادر هیچ کس را بد مگو تا نباشی در جهان اندوهگین از حسد در روزگارِ کس مبین عطار وادی عدم

چرا ؟ 🥲 وادی عدم
چرا ؟ 🥲 وادی عدم

زانگه که بر آن صورت خوبم نظر افتاد از صورت بی‌طاقتیم پرده برافتاد گفتیم که عقل از همه کاری به درآید بیچاره فروماند چو عشقش به سر افتاد شمشیر کشیده‌ست نظر بر سر مردم چون پای بدارم که ز دستم سپر افتاد؟ در سوخته پنهان نتوان داشتن آتش ما هیچ نگفتیم و حکایت به درافتاد با هر که خبر گفتم از اوصاف جمیلش مشتاق چنان شد که چو من بی‌خبر افتاد هان تا لب شیرین نستاند دلت از دست کان کز غم او کوه گرفت از کمر افتاد صاحب‌نظران این نفس گرم چو آتش دانند که در خرمن من بیشتر افتاد نیکم نظر افتاد بر آن منظر مطبوع کاوّل نظرم هر چه وجود از نظر افتاد سعدی نه حریف غم او بود ولیکن با رستم دستان بزند هر که درافتاد سعدی وادی عدم

منم که شهرهٔ شهرم به عشق ورزیدن منم که دیده نیالوده‌ام به بد دیدن وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم که در طریقتِ ما کافری‌ست رنجیدن به پیرِ میکده گفتم که چیست راه نجات بخواست جامِ می و گفت عیب پوشیدن مرادِ دل ز تماشای باغِ عالم چیست؟ به دستِ مردمِ چشم از رخِ تو گل چیدن به مِیْ پرستی از آن نقشِ خود زدم بر آب که تا خراب کنم نقشِ خود پرستیدن به رحمتِ سرِ زلفِ تو واثقم ورنه کشش چو نَبوَد از آن سو چه سود کوشیدن؟ عنان به میکده خواهیم تافت زین مجلس که وعظ بی‌عملان واجب است نشنیدن ز خطّ یار بیاموز مِهر با رخِ خوب که گرد عارضِ خوبان خوش است گردیدن مبوس جز لبِ ساقی و جامِ می حافظ که دستِ زهد فروشان خطاست بوسیدن حافظ وادی عدم