وادی عدم
رفتن به کانال در Telegram
پای در وادی عدم نهادیم و زندگی آغاز شد… ۱۴۰۳/۶/۲۷ https://telegram.me/BChatsBot?start=sc-Wz4pq6LsrZ
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
210
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
اطلاعاتی وجود ندارد30 روز
آرشیو پست ها
210
منم که دیده به دیدار دوست کردم باز
چه شکر گویمت ای کارساز بنده نواز؟!
نیازمند بلا گو رخ از غبار مشوی
که کیمیای مراد است خاک کوی نیاز
ز مشکلات طریقت عنان متاب ای دل
که مرد راه نیندیشد از نشیب و فراز
طهارت ار نه به خون جگر کند عاشق
به قول مفتی عشقش درست نیست نماز
در این مقام مجازی بجز پیاله مگیر
در این سراچهٔ بازیچه غیر عشق مباز
به نیم بوسه دعایی بخر ز اهل دلی
که کید دشمنت از جان و جسم دارد باز
فکند زمزمهٔ عشق در حجاز و عراق
نوای بانگ غزلهای حافظ از شیراز
حافظ
وادی عدم
210
خوبِ من! حیف است حال خوبمان را بد کنیم
راه رود جاری احساسمان را سد کنیم
عشق، در هر حالتی خوب است؛ خوبِ خوبِ خوب
پس نباید با «اگر» یا «شاید» آن را بد کنیم
دل به دریا میزنم من… دل به دریا میزنی؟
تا توکّل بر هرآنچه پیش میآید کنیم
جای حسرت خوردن و ماندن، بیا راهی شویم
پایمان را نذر راه و قسمتِ مقصد کنیم
میتوانی، میتوانم، میشود؛ نه! شک نکن
باورم کن تا «نباید» را «فقط باید» کنیم
زندگی جاریست؛ بسم الله… از آغاز راه…
نقطههای مشترک را میشود ممتد کنیم
آخرش روزی بهار خندههامان میرسد
پس بیا با عشق، فصل بغضمان را رد کنیم
رضا احسانپور
وادی عدم
210
انار تحفهی دوران خونجگر شدن است
و سیب خاطرهی تلخی از بشر شدن است
ردیف ممتد دیوار، آسمان را بست
هنوز پنجره در فکر بالوپر شدن است
نپرس کشتهی دستان نازنینت کیست...
عذابِ «قاتل سهراب»، باخبرشدن است
اگر تو مادر فرزند من نخواهی بود
کدام مژده مرا بدتر از «پدرشدن» است؟
شعاع زخم دلم ریشه میزند به درون
شبیه چاه که کارش عمیقتر شدن است
تو دختری کن و آتش بزن جهان مرا
که با تو سوختن انگیزهی پسر شدن است
سعید مبشر
وادی عدم
210
با این شرابِ کهنه
زخمهای قدیمی سر باز میکند
گُردههای ما هنوز
پر از زخمِ تازه است
کوزه را پنهان کن
اکنون که تاکِ پیر
شاخههای پر تب و تابش را
بر دار بستِ کهنه رها کرده است و
باد رقصی دیگر را
با سایههای عصر پاییزی آغاز میکند،
بگذار بر سرِ رف کوزه را
و به حرمت این پاییز
ما را به خوشهای انگورِ تازهچیده
مهمان کن
امیرحسین افراسیابی
وادی عدم
210
تا در آغوشِ توام، ترسی از این زندان نیست
از جهان دور شدن، مسئلهای چندان نیست
هر کسی خواست نباشد، به سلامت! اما
تو بمان؛ کندنِ جان از تنِ من آسان نیست
ابرها گریهکنان بر سرِ شهر آمدهاند
شرحِ اندوهِ من از چشمِ کسی پنهان نیست
حیف از این زخمِ عزیز است مداوا بشود
لذتی دیدم از این درد که در درمان نیست
به وفاداریات از جان و دلم معتقدم
ولی افسوس، به زیباییات اطمینان نیست
چاردیواریِ بیپنجرهام باش، ای عشق!
تا در آغوشِ توام، ترسی از این زندان نیست
علی صفری
وادی عدم
210
تشکر نمیکنم! | پندی از کتاب فیه ما فیه
با توضیحات استاد عبدالجبار کاکایی
در این قسمت بخشی از کتاب فیه ما فیه مولانا را بخوانید که درباره لطف و تربیت دیگران سخن میگوید، اما نکتهای به ظاهر متناقض را پیش میکشد، اینکه آیا تشکر، مدح و عذرخواهی همیشه نشانه قدردانیاند؟
در نگاه مولانا، مال، مقام، احترام و حتی ستایش دیگران، همه از جنس حظّ دنیاست؛ و کسی که نیکی را برای خدا انجام داده، نباید پاداش آن را در همین دنیا طلب کند.
در نگاهی عمیق او دربارهی اخلاص، تشکر، ستایش و میل انسان به دیدهشدن میاندیشد؛ درباره این پرسش که وقتی کاری را برای خدا انجام میدهیم، آیا واقعاً میتوانیم از پاداش و تأیید دیگران چشم بپوشیم؟
وادی عدم
210
باز هم باغچه از غنچهٔ پژمرده پُر است
شهر، از مردم دلتنگ و دلآزرده پُر است
گر زمین خوردم و برخاستم ای دوست! چه غم؟
خاک این میکده از مستِ زمینخورده پُر است
گیرم از قصّهٔ این غصّه هم آگاه شدم
زندگی روز و شبش از غمِ نشمرده پُر است
بیسبب نیست که یادآور تنهاییهاست
آه از آیینه که از خاطرِ افسرده پُر است
عشق حق داشت اگر تور نینداخت به آب
برکهٔ بختِ من از ماهی دلمرده پُر است
فاضل نظری
وادی عدم
