fa
Feedback

فریب کلاهبرداران را نخورید! تل‌متریو این کانال‌ها را شناسایی و برچسب‌گذاری می‌کند 👉 برای مشاهده برچسب، اشتراک تهیه کنید

چیزی به ذهنم نمیرسه

چیزی به ذهنم نمیرسه

رفتن به کانال در Telegram

۲۲۸۰؛ اگر درخت بودم.. حرف بزنیم: http://t.me/BluChtBot?start=YEGAN

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
266
مشترکین
+224 ساعت
+57 روز
+1030 روز
آرشیو پست ها
مرگِ ایوان ایلیچ را برای سومین بار می‌خوانم. تولستوی و جملاتش دست از سرم برنمی‌دارند و نمی‌گذارند بخوابم. در ابتدای کتاب وقتی پیوتر ایوانِویچ در مراسم فوتِ ایوان ایلیچ است، از کسی می‌شنود که ایوان پیش از مرگ، سه روزِ مداوم از درد نعره می‌زده است. کتاب می‌گوید: این فکر از خیالِ پیوتر ایوانِویچ گذشت که آیا هرلحظه امکان دارد مرگ برای من هم رخ بدهد؟ مو بر اندامش راست شد. ولی ناگهان این فکرِ رایجِ همیشگی به دادش رسید که همه‌ی این‌ها برای ایوان ایلیچ پیش آمده نه برای او، و این ایوان ایلیچ است که مرده است و این اوست که سرزنده و سلامت به زندگی‌اش ادامه می‌دهد. با این رشته استدلال‌ها آرام گرفت. خیال می‌کرد این پیشامد تنها برای ایوان ایلیچ روی داده و هرگز برای او پیش نخواهد آمد.

صبر کردیم و صبر کردیم. همه‌مان. آیا دکتر نمی‌دانست یکی از چیزهایی که آدم را دیوانه می‌کند همین انتظار کشیدن است؟ مردم تمامِ عمرشان انتظار می‌کشیدند. انتظار می‌کشیدند که زندگی کنند. انتظار می‌کشیدند که بمیرند. توی صف انتظار می‌کشیدند که کاغذ توالت بخرند. توی صف برای پول منتظر می‌ماندند و اگر پولی در کار نبود، سراغِ صف‌های درازتر می‌رفتند. _عامه پسند؛ چارلز بوکوفسکی. ترجمه‌ی پیمان خاکسار.

کشتی‌ها اومدن و رفتن، ولی کشتیِ من نمیندازه لنگر.

از مواردی که اصولاً به آن زیاد فکر می‌کنم این است که حوالیِ مهرماه همه دیوانه‌ی لوازم‌التحریر‌اند و در همان آن، حال‌شان از مدارس به‌هم می‌خورد. چون هیچکس در جهان نیست که از ترتیبِ متوازنِ رنگ‌ها و دفاترِ نو خوشش نیاید، و هیچکس نیست _در‌اکثر‌مواقع_ که از نابودی توسطِ مدارس خوشش بیاید.

برای یکمِ مهر؛ برای سارینا.
برای یکمِ مهر؛ برای سارینا.

برای او هرکاری می‌کنم؛ دیگر هدیه دادنِ چند کتاب و اتود و چند ورق نامه که چیزی نیست.

تنها چیزی که می‌دانم این است که تمامِ این روزها می‌گذرند و سریعاً می‌روند.

0:36 10/10

به هوش‌مصنوعی گفتم تصویری بسازد از کودکیِ من و او که دست دورِ گردنِ هم انداخته‌اند. ساخت. عکس را به او نشان دادم. نگاه کرد و خندید. بیشتر نگاهش کرد. لبخندش محو شد. دستش را زد زیر چانه‌اش و شروع به اشک ریختن کرد.

شب‌ها راه میفته، پله‌ها رو به سمتِ مرگ میره.

مامان، کسی حتی نمیتونه ادای تو رو هم دربیاره.

منتظر بودم تا ویسِ توضیحاتم برای کسی ارسال شود. نشسته ‌بودم رو‌ی گوشه‌ای از فرش‌ها و سرم در هوا می‌چرخید. نگاهم به اتاقم افتاد. دیوارهایی پهناور دارد و زمینی شیب‌دار. فی‌‌الکل جای خوبی‌ست. با خودم گفتم حتی اگر روزی همه رفتند، این دیوارها می‌مانند که باز هم شاهدِ پرورشِ من باشند؟

11 - are you ok - FutureVille (320).mp34.29 MB

موسیقی‌ای دراماتیک در گوش‌های من می‌چرخد. خانمی با لحجه‌ای خوب به انگلیسی می‌گوید: منم. امروز به تو فکر میکردم، حالت خوبه؟ آن موسیقیِ یک دقیقه‌ایِ بی‌سر‌و‌ته را مدام گوش می‌دهم. همه خواب‌اند و من بیدار. به تابلوی رستوران‌ها نگاه می‌کنم، به لژِ کفشِ کودکِ کناری‌ام نگاه می‌کنم، به پوستِ مادرم نگاه می‌کنم، به آینه‌ی راننده نگاه می‌کنم و می‌بینم که گاهی چشمانش را خواب در بر می‌گیرد، و نگاه می‌کنم؛ به خیلی چیزهای دیگر. صدای خانم دوباره پلی می‌شود: منم. امروز به تو فکر میکردم، حالت خوبه؟ نمی‌دانم چه پاسخی به خانم بدهم. نمی‌دانم چه خواهد شد، مثلِ همیشه. فکر می‌کنم به اینکه آیا بهتر است خودم را به بی‌عاری بزنم؟ اما سپس این فکر به سراغم می‌آید که نمی‌توانم به فکرهایم فکر نکنم. فکر می‌کنم به اینکه تازه سه ساعت است که از اردبیل دور شده‌ام و دوباره برگشته‌ام به حالتِ ماتم‌گرفته‌ام، در حالی‌که به هنگامِ ظهر وقتی خورشید بر سرمان گسترده بود و باد موهای تن‌مان را سیخ می‌‌کرد و من دستم را گذاشته بودم در دریاچه و آب از پوستم گذر می‌کرد، فکر می‌کردم تمامِ دنیا مالِ من است. حالا اما در اتوبوسی که صندلی‌اش جلو نمی‌آید نشسته‌ام و منتظرم به خانه برسم و بخوابم و سپس روزِ ملال‌آورِ بعدی‌ام را شروع کنم و بعد بخوابم و سپس روزِ ملال‌آورِ بعدی‌ام را شروع کنم و بعد.. خانم می‌گوید: منم. امروز به تو فکر میکردم، حالت خوبه؟ خوبم خانم، ممنونم.

Nicholas Hooper - Dumbledore s Farewell.mp35.71 MB

داشتم به فروپاشیِ روانی می‌رسیدم که یادم اومد می‌تونم بنویسم.

برای بیست و نهمِ شهریور؛ برای نیکا.
برای بیست و نهمِ شهریور؛ برای نیکا.