fa
Feedback

فریب کلاهبرداران را نخورید! تل‌متریو این کانال‌ها را شناسایی و برچسب‌گذاری می‌کند 👉 برای مشاهده برچسب، اشتراک تهیه کنید

چیزی به ذهنم نمیرسه

چیزی به ذهنم نمیرسه

رفتن به کانال در Telegram

۲۲۸۰؛ اگر درخت بودم.. حرف بزنیم: http://t.me/BluChtBot?start=YEGAN

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
264
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+37 روز
+630 روز
آرشیو پست ها
شب بخیر

اولین باری که دیدم نشرِ بیدگل 'در جست‌جوی داریوش کیارس' را منتشر کرده‌است، با چیزهایی که از بهرامِ اردبیلی شنیده بودم، با تمامِ ذوق و شوق رفتم سراغِ سایت. دیدم چاپِ اول را زده است چهارصد و سی و پنج هزارتومان. از آن‌جایی که چاپ نخست بود و طبیعتاً جامعه هم چندان اسمی از آن نشنیده بود، فروش چندانی نداشت و هنوز هم به چاپ دوم نرسیده است. در کَتِ من نمی‌رفت چطور بیدگل می‌تواند کتابی ناشناخته که صد و هفتاد و نه صفحه دارد را چهارصد و خورده‌ای بفروشد و کسی هم نپرسد چرا؟ صفحه‌ی کتاب‌های دیگرش را چک کردم و رسیدم به 'ما' آن هم از نویسنده‌ی محبوب: زامیاتین. که چهارصد و نوزده صفحه داشت و حدودا هفتصد هزارتومان قیمت خورده بود. من باز نمی‌فهمیدم. من در آن زمان، جنایت و مکافاتِ ترجمه‌ی‌پرویز شهدی را می‌خریدم هفتصد؛ عشقِ دنیا را هم می‌کردم چراکه به‌غایت گران‌بها بود. و از خودم می‌پرسیدم، چطور بیدگل این‌کار را می‌کند؟ با جلد‌هایی که عکس‌های پینترستی دارند؟ با جلدهای شومیز؟ و پاسخ را نمی‌یافتم. مدتِ بسیاری فلسفه‌ی شرّ را می‌خواستم و تمامِ فکر و ذکرم شده بود مقاله‌های اسوندسن. کمی پول جمع کردم و با حدوداً ششصد هزارتومان اولین کتابِ نشرِ بیدگلم را خریدم. آن‌جا تازه کم‌کم حالی‌ام شد که بیدگل پولِ خلاقیتش را می‌گیرد. بیدگل پولِ هنرش را می‌گیرد. پولِ ترجمه‌های روانش را. پولِ اینکه کتاب را نخوانید و بندازید گوشه‌ی دیوار. اما اکنون، عزیزی برایم یکی از کتاب‌های بیدگل که چاپ دوازدهم و پرفروش است را خرید. دیشب در سایت ششصد و خورده‌ای و اکنون نهصد و نود و پنج هزارتومان است. افزایشی که باز من درک نمی‌کنم و باز هم به وسعم نمی‌خورَد. پس؛ من هنوز با قیمت‌های بیدگل کنار نمی‌آیم چراکه حداقل برای جیبِ من ساخته نشده است. اما وقتی کتابی که از آن می‌خرم با پلاستیکِ نقاشیِ اندی وارهول برایم ارسال می‌شود، درک می‌کنم که چرا هنری‌های این زمانه، بیدگل، نمایشنامه‌هایش و چاپ‌هایش را می‌پرستند.

با گرما می‌شود کنار آمد، با آدمِ عقده‌ای خیر. نپرسید چه ربطی دارد.

هنوز از بعدِ فوتبالِ دیشب نخوابیدم. حالا هم که زمانِ خواب است، هر دو دقیقه یک‌بار تبلیغی روی گوشی‌ام می‌آید و می‌گوید با نصبِ ملی‌گلد پولِ شامِ امشب‌تان را جور کنید. جدی؟ کارِمان به جایی رسیده که از قار و قورِ صدای شکمِ ملت، موسیقیِ تبلیغاتی بسازیم؟ از صبح تا الان با بیژنی از هر دری حرف می‌زدیم. می‌گفتم ضربه زدن به نقاطِ ضعفِ آدم چندان هم دردناک نیست وقتی آن شخص برایت اهمیتی نداشته باشد. چیزی که دردناک است این است که تو جانت درآمده باشد تا فلان مشکلِ ننگین را از وجودِ خود پاک کنی و بعد هنوز به طرفِ آن مشکل دارت پرتاب کنند. این است که گاهی حرف‌های منطقی را به سمتِ فراموشی هدایت می‌کند و آدم وادار می‌شود تا دست به‌کار شود و چند فحشی آبدار نثارِ باعث و بانیِ این دارت‌فروش‌ها کند. فروشنده‌هایی که انجینِ دیگران را فراهم می‌سازند تا شما را انگولک کنند. اما خب بالاخره که تمام می‌شوند؛ هم پیامک‌ها و هم ضرباتِ منظمِ آن‌ها‌. حالا ببینم صدای برخوردِ دارت با صفحه‌ی قار و قورهای اعصابِ من و شکمِ ملت می‌گذارد ما بخوابیم یا نه.

منتظرم بازیِ اسپانیا تمام شود تا بگیرم بخوابم. این روزها برای خواب باید بروم بالا؛ زیرا دیگر تا الان همه می‌دانیم که آقانوری رفته و این رفتن تبعاتِ بسیاری را برای اطرافیانش فراهم می‌سازد. می‌روم بالا و پتوی صورتی را بر می‌دارم و پهن می‌کنم روی زمین. بعد هم بالشِ گردِ بلندم را می‌گذارم زیر سرم و آن‌قدر غلت می‌زنم تا کلافه شوم و تصمیم بگیرم نخوابم. بعد هم آن‌قدر با گوشی‌ام وَر می‌روم تا کلافه شوم و پرتش کنم روی پتو. اصولاً همین است. کارها را هرز می‌کنم، آنقدر که می‌پیچانم و تکرار می‌کنم و با جزئیاتشان ور می‌روم. بیهوده. مهمل. صبح‌ها بیدار می‌شوم و می‌آیم پایین. باید طوری کلید را در درب بچرخانی تا کسی بیدار نشود. یک فستووِر می‌خورم و باز می‌روم بالا. تخم‌مرغی می‌‌اندازم تهِ تابه و آنقدر هم می‌زنم تا یک تکه‌اش هم عسلی نماند. اما فراموش نکنید که باید قبل از سوختنِ کره، آن را از روی گاز بردارید. نیمرو را که بخورم باز می‌آیم پایین و لباس‌های مشکی‌ام را می‌پوشم و باز می‌روم بالا و باز می‌آیم پایین و باز می‌روم بالا. این عمل هم هرز می‌شود. درباره‌ی این چیزها نمی‌توان اینجا و با این‌ها حرف زد. اینجا اصولاً با مفهومِ مرگ آشنایی ندارند. "بینِ این دوجمله بسیار توضیح دادم اما دیدم حرف‌های این‌ها حتی برای بازگوییِ مجدد هم زیادی اراجیف است" روزهای اول بی‌قراری زیاد است، بی‌قراریِ همه. حتی اگر نخواهی قانع شوی هم به اجبار باید عادت کنی. هم به مرگ، هم به رفتارهای اطرافیانت. بیهوده‌‌. مهمل‌. کاش حداقل در این میان اسپانیا بازی را نبازد‌. شب بخیر.

خوش آمدید که آمدید.

حدوداً شانزده دقیقه است که در سالنِ مترو نشسته‌ام تا ترن بیاید. اولین ترنِ امروز. یک‌سری پسربچه روبه‌رویم هستند که من نمی‌دانم چطور این ساعت چنین انرژیِ غریبی دارند. مردم به آن‌ها عجیب نگاه می‌کنند، اما خب چه اهمیتی دارد؟ ترنِ آن‌طرف که آمد همگی با شوقی فراوان پاچیدند داخل و صندلی‌ها را اشغال کردند. کفش‌های همدیگر را لگد می‌کردند و آرنج‌های هم را گاز می‌گرفتند، اما خب چه اهمیتی دارد؟ از آن‌ها می‌نویسم چراکه آدمِ بی‌موضوع نیاز به نوشتن از دیده‌هایش دارد، و وقتی اطرافش چیزِ جالبی برای دیدن و شنیدن و نوشتن نباشد، مجبور است آنقدر این تجمعِ پیرامونش را فشار دهد تا شاید یکی دو قطره از عصاره‌اش دربیاید و او بتواند آن را روایت کند. من هم دارم می‌چلانم. ترنِ دومِ آن‌طرف هم آمد. پسرها احتمالا الان در حالِ گفتن و خندیدن‌اند. مردم هم آنقدر خسته هستند که چیزی نگویند‌؛ بالاخره هرکسی دورانِ اوجِ خودش را داشته. ترنِ اولِ ما هنوز نیامده است و آن شانزده دقیقه حالا بیست و یک دقیقه است. ترنِ سومِ آن‌طرف هم آمد. آقایِ لباس‌سبز از داخلِ ترنِ روبه‌رو نگاهم می‌کند و در چهره‌اش هیچ حسی نیست. آیا مایل است جزئی از این چند قطره عصاره‌ی روزانه باشد؟

0:47 بخاطرش آتش گرفتم. شب بخیر

شش ماه. درباره‌ی برخی چیزها نباید توضیح داد؛ تصویرها خودشان بهتر از هرکسی حرف می‌زنند.

"ذاتاً نمی‌توانیم طورِ دیگری هم خود را قانع کنیم که کشته‌شدنِ این بی‌گناهان چه کمکی به کسی کرده‌ست. خواسته‌های قاتلین ارضاء شده است و مقتولین تنها می‌توانند بگویند حداقل آوازه‌مان پس از مرگ پیچید."

خوش‌نویسی یکی از هنرهایی‌‌ست که اکنون چندان کسی بهایی شگرف برایش قائل نیست. در صورتی‌که در تبریز، خاستگاهِ نستعلیق، اهلِ علم چندین و چند مرتبه گفته‌اند که: الخط نصف العلم و الخط نصف العشق. در اسلام نیز محمدِ پیامبر وعده‌ی مغفرت داده است به کسانی که نام خدا را با خطِ نیکو بنویسند. اما خوش‌نویسی مسیری سهل نداشته‌ست؛ چراکه هر بخشی از هنر، فداشدنِ مواردی را می‌طلبد. از این فداشدن‌ها هم بسیار هست. آنقدر که حتی گاهی بیان تواناییِ رمزگشاییِ آنان را ندارد. یکی از بهترین مثال‌های این فداکاری‌ها، ابن مُقله عبدالله شیرازی است. او از 'کاردرست‌ترین' دانایانِ نسخ زیبا و روان است که اگر نبود، بسیاری از ادبیات حتی قابل خواندن نبودند. اما به دلیلِ درگیری‌هایی که با خلفای عباسی داشت، دستور دادند دستش را از آرنج قطع کنند و این یکی از فرازهای شرم‌آورِ تاریخِ هنر است. در مدتِ حیات، او با افسردگیِ سختی سر می‌کرد چراکه سعی می‌کرد با دستِ چپ بنویسد و ناتوان بود؛ پس چوب به آرنج می‌بست تا بتواند به خطاطی بپردازد. مجدداً به دلیلِ زبانِ سرخ، سرِ سبزش به باد می‌رود و او را به زنجیر می‌کشند. نهایتاً هم در زندان از دنیا می‌رود. چندین مرتبه نیز نبشِ قبر می‌گردد. اما قتلِ او بیش از پیش سببِ شکوفاییِ این هنر می‌شود. مطلب دیگری که مایلم بگویم در رابطه با میرعماد است. میرعماد حسنی. او یکی از بهترین شاگردانِ ملّا محمدحسینِ تبریزی در امرِ خوش‌نویسی بوده است. میرعماد روزی قطعه‌ای از خطِ خود را به ملا محمدحسین تبریزی نشان داد؛ استاد فرمود: اگر چنین توانی نوشت، بنویس؛ وگرنه قلم فرو گذار. میر گفت: خود نوشته‌ام. استاد روی او را بوسید و خط او را روی چشم گذاشت و فرمود: امروز استادِ خوش‌نویسان هستی. و او را از شاگردی بی‌نیاز دانست. بدین‌ ترتیب میرعماد که استادی گران‌قدر در خوش‌نویسی شده بود، وارد دربار صفوی شد و خود را الحسنی نامید. اما کسانی که ضدِ او بودند گفتند او از شیعه روی برگردان شده و کفر می‌گوید و امثالهم. "یکی از دلایلی که خویش را الحسنی نامید، علاقه‌ی قلبی به امام دوم شیعیان، حسنِ مجتبی بود". همین گفته‌های مردم موجبِ آن شد که وقتی الحسنی در حالِ استحمام بود، اوباش به دستورِ شاه عباسِ یکم بر سرش ریختند و او را به قتل رساندند. فضای سیاسی علیهِ او چنان تیره و تار بود که جسدِ تکه‌تکه‌اش نیز چندین روز بر زمین ماند و کسی حتی جراتِ دفنِ او را نداشت. چندی بعد دو تن از شاگردانش او را در اصفهان به خاک سپردند. درباره‌ی این عزیز هم باید بگوئیم با خونِ خود موجبِ بهتر شناخته شدنِ خطاطی و خوش‌نویسی گردید و مثالِ دیگری‌ست از فداکاری‌هایی که هنر می‌طلبد.

مثلِ آن بود که یکی از شاهزادگانِ خاندانِ مدیچی در قرنِ بیستم تلفن زده باشد و بگوید: لطفاً هیچ تصویری از خاندانِ من با معایب‌شون منتشر نکنید، وگرنه برمی‌گردونم‌تون به توده‌ی عوام. من غیر از تصاویرِ زیبا از هیچ تصویری حمایتِ مالی نمی‌کنم. وقتی تصویرِ خانواده‌م رو کشیدید، از ماه‌گرفتگی‌هاشون چیزی نکشید وگرنه برمی‌گردونم‌تون به توده‌ی عوام. البته ما با هم دوستیم... هر دو مردانِ متمدنی هستیم، مگه نه؟ دوستِ گرمابه‌و‌گلستان هستیم. همیشه هم دوست باقی می‌مونیم و این قلاده‌ای که بر گردن‌تون بسته‌م با توافقِ طرفین نادیده گرفته میشه، و من خیرخواهانه حامیِ شما هستم. تنها چیزی که در ازای این حمایت می‌خوام روحِ شماست. چیزِ زیادی نیست. حتی می‌تونیم این واقعیت رو نادیده بگیریم که اون رو تحویل دادید، همون‌طور که قلاده رو نادیده گرفتیم. یادتون باشه، دوستِ بااستعدادِ من، میکل‌‌آنژها در خیابون‌های رُم دارند گدایی می‌کنند. _درخشش، اثرِ استیون کینگ. ترجمه‌ی فرزاد فربد، نشر چشمه.

از اتفاقی که نیفتاده حرف می‌زنند. درباره‌ی اتفاقی که نیفتاده بحث می‌کنند. با کسانی که ربطی به آن اتفاق ندارند، دست به یقه می‌شوند و جار و جنجال به پا می‌کنند؛ زیرا ترسیده‌اند. آنقدر قبل از این دوران، دیده‌اند و تحمل کرده‌اند که ترسیده‌اند. آنقدر دست‌شان به جایی بند نبوده و فهمیده‌اند فقط می‌توانند غر بزنند، که ترسیده‌اند. تمامِ این‌ها ترس است. ترس از بی‌اثر بودن. ترس از اینکه هرغلطی هم بکنند، چیزی در این مملکت تغییر نمی‌کند. این مکافاتی‌ست که مردمِ ما امروزه با هراس از قطعیِ اینترنت، هراس از تغییرنکردنِ نظامِ کنونی، هراس از شرایطی که در آن زندگی می‌کنند و... در حال تجربه‌اش هستند. و حق بدهید، حق بدهید کمی هم سکوت کنند؛ چراکه ترس آدم‌ها را ساکت می‌کند.

دیگر خیلی وقت است در این خانه بوی لوبیاپلو نمی‌آید. سفره‌های سفید نمی‌اندازند تا زرشک خشک کنند و برای تزئینِ آش‌رشته‌های نذری سبزی‌خشک داشته باشند‌. ما لای تشک‌ها کله‌ملق نمی‌زنیم و از گرداندنِ پاهای‌مان در پتوهای خنک و لولیدن لای ملحفه‌های بزرگ لذت نمی‌بریم. این خیلی وقت که می‌گویم، دقیقا بیست و هفت روز است. بیست و هفت روزی که بیست و هفت سال گذشته است. من دیگر تمامِ زنانِ نسلِ خانواده‌ام را دوست ندارم. دیگر لحظه‌هایی که شمعِ تولدم را فوت می‌کنم، آرزو نمی‌کنم همه کنارِ هم شاد و سلامت باشند. آرزو می‌کنم کسی حداقل کسی را خفه نکند. همین برای عاقبت به‌خیری‌مان کافی‌ست. نهایتا؛ بله‌. بیشترِ پیام‌های اینجا تاریخ انقضای‌شان گذشته‌ست. حرف‌های جدیدی درمیان است؛ فقط مشکل این است که من جدیداً عجیب کم‌حرف شده‌ام. پ.ن: خواندنِ درخشش هم خوب پیش می‌رود. فکر می‌کنم حوالیِ سیصد صفحه طی‌شده و سیصد صفحه نیز مانده‌‌ست.