چیزی به ذهنم نمیرسه
رفتن به کانال در Telegram
۲۲۸۰؛ اگر درخت بودم.. حرف بزنیم: http://t.me/BluChtBot?start=YEGAN
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
266
مشترکین
+224 ساعت
+57 روز
+1030 روز
آرشیو پست ها
خوابم. حس میکنم تمامیِ جهان در حال چرخش است و من گُنگ ایستادهام. دراز میکشم و اتاق دورِ سرم میچرخد. لبههای پتویم را محکم میگیرم و صبر میکنم تا سرگیجه تمام شود. تصویرها گیر میکنند. تخت کج میشود و من سقوط میکنم. میافتم طبقهی پایین در آشپزخانهی همسایه. سرگیجه بدجور امانم را بریده است.
آیا خاطراتِ ما در کنارِ رقصهای الههآمیزِ شما جایی دارد؟ اگر داشته باشند، به کجای آن جادههای بیانتها پای خواهند نهاد؟ و اگر نه، تو در کدام سطل آنها را رها خواهی کرد؟ چراکه من آشغال جمعکنِ قهاری برای اینگونه کاغذهای کفننشده هستم.
امروز تا کنون اتفاقِ بدی نیفتادهست. من در پیادهروهای بلوار ابریشم راه میروم و با یک مشت زرشکی که صبح از مادربزرگم گرفتم، سَر میکنم؛ و مکرر و بیدلیل در ذهنم تکرار میشود: خوبی که از حد بگذرد، نادان خیالِ بد کند.
قبلترها اگر کسی احساساتش را به من ابراز میکرد یا جملهای محبتآمیز میگفت، لبخند میزدم و از محبوبیت لذت میبردم. به تازگی فکرم درگیر میشود؛ که من چگونه میتوانم پاسخگوی مسئولیتهای اثری باشم که بر دلِ آن شخص گذاشتهام؟
به تو شببخیر میگویم؛ هرشب. باآنکه تو احتمالاً جملهی 'شببخیر' را هفتهای یکبار به زور از دهانم میشنوی. چشمانت را از دست نده. آنها را برگردان. صندوقِ شببخیرها را به تو نشان خواهم داد. فقط خوب شو، لطفا سریعتر.
همیشه چیزی کم است. همیشه خیلی چیزها کم است. اما ایندفعه من این کمبود را حس میکنم.
جدیدا بسیار بیشتر از قبل مورتال کمبت بازی میکنم. کتک میزنم و رنده میکنم؛ کسانی را که حتی وجود هم ندارند. با این همه خشمِ بیدلیل چه میشود کرد؟ بهتر از آن است که در سرم به خریتهای خودم بخندم؛ اینکه در مورتال این و آن را کتک بزنم آرامشبخشتر است.
Forgiving who you are for what you stand to gain
Just know that if you hide, it doesn’t go away...
When you get out of bed, don’t end up stranded
Horrified with each stone
On the stage, my little dark age.
چهرهام را دید. گفت دوربین را برگردانید، حتی نمیخواهم ببینمش. چیزی نگفتم. رفتم خانه. پدر در سکوتِ محض بود؛ من هم چیزی نگفتم. زنگ زدم او بیاید و سری بزند. گفت نمیتوانم زمانم را خالی کنم، من هم چیزی نگفتم. با این چیزینگفتنها باید بروم و دوباره سری به دکتر روانبخش بزنم.
