fa
Feedback

فریب کلاهبرداران را نخورید! تل‌متریو این کانال‌ها را شناسایی و برچسب‌گذاری می‌کند 👉 برای مشاهده برچسب، اشتراک تهیه کنید

چیزی به ذهنم نمیرسه

چیزی به ذهنم نمیرسه

رفتن به کانال در Telegram

۲۲۸۰؛ اگر درخت بودم.. حرف بزنیم: http://t.me/BluChtBot?start=YEGAN

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
264
مشترکین
+224 ساعت
+37 روز
+630 روز
آرشیو پست ها
تا حالا خیلی سعی کرده‌ام اینجا فحش ندهم. الان اولین باری‌ست که دلم می‌خواهد تمامِ بد و بیراه‌های خوابیده در وجودم را بپاچم بیرون. تکراری، تکراری، تکراری. تنهایی، تنهایی، تنهایی. تا وقتی امتحان دارم، هرروز بیش از روزِ پیش دلم می‌خواهد پاچه‌ی همه را بگیرم. سرِ زیست گند زدم، اینجا هم گفتم. قرار بود برای این‌یکی بیشتر بخوانم. خواندم؟ نخیر. نخواندم. دوست داشتم همه را بزنم. دعوا کنم. اخم کنم و بکوبم تو سرم؛ اما از تمامِ این‌ها فقط موردِ پایانی را انجام می‌دهم. همسایه‌ی باغِ کناری آهنگِ روی جنازه‌ت میرقصم را گوش می‌دهد که بِیسش را تا خوارمادر بالا برده‌اند. هوا مرطوب است و بوی آب می‌دهد. کاش من هم مثل شما با آن خوش می‌شدم آقای همسایه. کاش هرجا بودم جز اینجا. کنارِ هرکس جز این‌ها. با هرچیزی جز این چیزها. به‌تازگی نفرتی که نسبت به همه‌شان حس می‌کنم بالا زده است. بالاتر از شرایطِ عادی. غر میز‌نم؟ بله، غر میزنم. غر میزنم و اگر می‌توانستم می‌رفتم روی پشتِ بام تک‌تکِ این‌ها را فریاد می‌زدم. می‌خندند. آخ آخ. به مردم می‌خندند. من نمی‌دانم از کِی تا حالا انقدر پاستوریزه شده‌ام؟ نمی‌دانم. نمی‌خواهم بنویسم. اما نیازش را احساس می‌کنم. یادم نیست اما جایی خوانده بودم. کسی می‌گفت دو فرشته‌ی روی شانه‌هایم کلِ روز می‌پرند و می‌زنند روی استخوان‌هایم که بنویس، بنویس، بنویس، بنویس. من هم می‌نویسم. چه اهمیت دارد که بهم‌ریخته باشد یا اثرِ شکسپیر. صدای آن آهنگِ لعنتی‌ را کم کن آقای همسایه.

تمامِ تلاشم را کرده‌ام متن را با حداقلِ اسپویل بنویسم، اما اگر obsession را ندیده‌اید و برنامه دارید ببینید، کمی حواس‌تان باشد. ‌ If she means this much to you and I know she does, wait. Do it at the right time. این جمله از اولین دیالوگ‌های فیلم است و چیزی‌ست که اگر آقاپسرِ قصه‌ی ما به آن گوش می‌داد، فیلم اصلا به وجود نمی‌آمد. ایده‌ی "حواست باشه چه آرزویی می‌کنی" برای من چندان جذاب نبود. برای من، نگاهِ جدی به وسواس، عمقِ اتفاقاتی که در اثرِ آن آرزو می‌افتد و دوگانگیِ شخصیتِ اصلی دخترخانم و شخصیتِ آرزوشده‌ی دخترخانم جالب بود. فرض کنید یکی می‌آید و به شما چیزی شبیهِ یک شمع می‌دهد و می‌گوید اگر هر آرزویی دلت می‌خواهد بکنی و بعد این شمع را بشکنی، آرزویت برآورده می‌شود. چه می‌گفتید؟ پول؟ زندگی در بهترین کشور جهان با بهترین وضع مالی؟ اینکه کراشم عاشقم شود و جانش را برایم بدهد؟ اینکه همه هرچه گفتم اطاعت کنند؟ "کاری که دوستِ بی‌عقلِ آقاپسر هم کرد." فیلم از همین‌جاها جان می‌گیرد. آقاپسر هم همین بود. دیگر به این فکر نکرد که اگر این آرزو را بکنم و درصدی برآورده شود آیا به فلان مشکل بر می‌خوریم؟ آیا پایانِ فیلم‌مان انقدر عجیب می‌شود؟ خیر، فکر نکرد. "همان‌طور که ما هم اگر بودیم فکر نمی‌کردیم." چیزی که برای من عجیب بود و می‌خواستم بخاطرش آقاپسر را قضاوت کنم، آرزویش نبود‌. اول این بود که وقتی دید دخترخانمِ اصلی انقدر در کالبدِ دخترخانمِ فیک اذیت است، چرا اولین سوالش این بود که "یعنی بودن با من انقدر سخته؟" برادر، جدی هستی؟ و موردِ دوم اینکه چرا تصمیم گرفت با مسئله‌ی دروغ‌های دخترخانم بسازد، با مسئله‌ی رفتارِ ویِرد بسازد، با مسئله‌ی گوشت گربه و دربِ خانه‌اش بسازد فقط چون دخترخانم را دوست داشت و به هرقیمتی می‌خواست او هم دوستش داشته باشد؟ عجب. اما، چند نکته دارم. اول اینکه وضعِ موسیقی و اثرگذاری‌اش عالی‌ست. موسیقی به موقع می‌آید و به موقع می‌رود. قبل از دیدنِ فیلم فکر نمی‌کردم جای‌گذاریِ موسیقی‌اش را با سریالِ دارک مقایسه کنم. اما می‌کنم. چون هر دو فوق‌العاده‌اند. با اینکه پشتِ دارک یک تیمِ چندصدنفره و تمامِ نتفلیکس ایستاده است. پشتِ obsession هم یک یوتیوبر و مغزش و چند جوان. خلاصه، در هر موضوعی موسیقی‌ای مناسب، در لحظه‌ای و با تنشی موفق پلی می‌شود. موردِ دوم نورپردازی‌ست. نورپردازیِ شبِ اول وقتی به خانه‌ی دختر خانم می‌رسند، درخت در سمت راستِ تصویر و دربِ خانه در وسطِ تصویر. یا مثلاً وقتی که دخترخانم برای عذرخواهی خانه‌ی آقاپسر می‌آید و جسمش کاملاً ضد نور است زیرا پشتِ سرش لامپی قرار دارد که نمی‌گذارد او دیده شود. و درخششِ چشمانش در آن سکانس که باز عالی‌ست؛ و هزار و یک مثالِ دیگر. و موردِ سوم، جایگاهِ قرارگیری دوربین‌هاست. تقارنِ صفحه‌. وقتی که دوربین حرکت می‌کند و از روی ماشین می‌آید روی شخصیت‌هایی که با هم حرف می‌زنند. وقتی دوربین پایینِ تخت است و فاصلهِ هر دو طرفِ تاجِ تخت از قابِ تصویر یکسان است و باز نیز هزار و یک مثالِ دیگر. خلاصه، آقای کارگردان تمامِ تلاشِ خودش را کرده است. کاری که اگر یک کارگردانِ بزرگ می‌خواست با این ایده انجام دهد، شاید انقدر وسواس و جزئی نگری در آن به خرج نمی‌داد. پایان هم مرا یادِ get out ساخته‌ی جوردن پیل انداخت. اصولاً این پایان‌های شلوغ سلیقه‌ی من نیست. یعنی آن‌همه اتفاقِ همزمان در پایان را من به شخصه دوست نداشتم اما پس از آن‌ها صحنه‌ی قرص، آرزوی دخترخانم و تغییرِ کارکتر، پایان را جذاب‌تر کرد‌. کلاً با این تفاسیر، هیچکس نمی‌تواند بگوید obsession یک فیلمِ بد بود‌؛ تنها می‌تواند بگوید سلیقه‌ی من نبود.

چون در حالِ تماشای obsession هستم، از قاب‌های مرتب و فکر شده‌اش لذت می‌برم و این هم با اینکه برای Tlou2 است، اما عجیب به برخی صحنه‌هایش می‌آید.

پیام را دهِ شب میفرستی، دهِ صبح می‌آید. صبح شما بخیر.
پیام را دهِ شب میفرستی، دهِ صبح می‌آید. صبح شما بخیر.

برنامه داشتم جُدا از جنایت و مکافات با ترجمه‌ی پرویز شهدی که به همه پیشنهادش می‌کنم، نسخه‌ی خوارزمی‌اش را هم بگیرم و تجربه کنم. "چراکه ترجمه‌ی استاد آهی از ابله، چیزی وَرای توقع بود." با خودم هم می‌گفتم این درست که نسخه‌ی شهدی‌اش را داریم اما خب یک کتاب است دیگر، کمی پول کنار می‌گذاریم و میخریم؛ بالاخره به مزه‌مزه کردنش می‌ارزد. باید گفت تمامیِ این حرف‌های برای قبل از دیدنِ این عکس بود.

هم درخششِ استفن کینگ تمام شد و هم خمره‌ی هوشنگ مرادیِ کرمانی. می‌رویم سراغِ "کتابی که خلاصه‌ی پشتش درباره‌ی موضوعی خیانتی‌ست🔥".اَرمان نوشته‌ی امانوئل بُوو به ترجمه‌ی قاسمِ مومنی که در سریِ جیبی‌های نشرِ ماهی به چاپ رسیده است. اگر همانطور که اینجا گفتم یادم می‌دادید چطور عکس‌های قشنگ بگیرم، الان می‌توانستم برای‌تان تصویرهای هنری ازشان بگذارم؛ اما خب، یادم ندادید و نشد.

فرهاد این را زمانی از رویِ ترانه‌ی لئونارد کوهن خوانده است که مردم رنگارنگ را می‌دیدند و به او می‌خندیدند که چرا به زبانِ خودمان نمی‌خوانی؟ و اکنون، دقیقاً پنجاه و دو سالِ بعد ما این را گوش می‌دهیم و از خودمان می‌پرسیم این مرد چگونه در آن زمان طوری انگلیسی می‌خواند که کسی نمی‌توانست؟ چطور انگلیسی می‌خواند که ما با هزاران جلسه کلاس هم نمی‌توانیم به این حد از تلفظِ او برسیم؟ چطور؟

با اندوهی سرد فریاد زده بود، وحشتی که این محیطِ غیرواقعی و ملال‌آور به جانش انداخته بود. با این‌همه، تصاویرِ مرگ بر او هم آشکار شد: قورباغه‌ای مرده که مثلِ تمبری هولناک به مسیرِ یک شاهراه چسبیده باشد؛ ساعتِ شکسته‌ی بابا که آن را روی یک جعبه آت‌و‌آشغال گذاشته‌اند تا دور بریزند؛ سنگ‌قبرهایی که زیرِ هرکدام یک جنازه قرار دارد؛ پرنده‌ی مرده‌ای که کنارِ تیرِ برق افتاده؛ ته‌مانده‌ی سردِ غذایی که مامان از روی قابلمه تراشیده و در دلِ سیاهِ سطلِ آشغال انداخته. اما نمی‌توانست این نمادهای ساده را با واقعیتِ پیچیده و متغیرِ مادرش هم‌سان بداند. در ذهنِ کودکانه‌ی او مادر معنای ابدیت بود. وقتی او هنوز وجود نداشت مادرش وجود داشته. حتی وقتی او دیگر نمی‌بود مادر به حیاتش ادامه می‌داد. می‌توانست احتمالِ مرگِ خودش را بپذیرد، اما مرگِ مادر را نه. تقلّا تازه از اینجا شروع می‌شد. _درخشش، اثرِ استیون کینگ. ترجمه‌ی فرزاد فربد، نشر چشمه.

A new emotion :

نمی‌دانستم خدا، انرژی، کائنات یا هر آنچه که شما صدایش می‌زنید، چرا این‌کار را می‌کند. چرا گاهی آدم را از قالب تهی می‌سازد و گاهی نیز روح را سرشار از شور و شعف می‌کند. نشستم فکر کردم و این خلاصه‌ای از افکارِ نصفِ‌شبی‌ام است. مرگ گاهی سراغِ آدم‌هایی می‌رود که بیشتر از همه دوست دارند زندگی کنند‌. اکثراً تگرگ بر سرِ آدم‌هایی می‌بارد که دل‌شان برای گرما لک زده است. اصولاً کسانی که بقیه را آزار می‌دهند، زندگیِ آرام‌تری دارند. از این جمله‌ها تا فردا هم بخواهید می‌توانم بگویم. کافی‌ست دو کلمه‌ی متضاد پیدا کنید و در یک جمله از آنها استفاده کنید. جالب این است که هیچ‌کدام از جمله‌های‌تان هم غلط از آب در نمی‌آید؛ چراکه زندگی گاهی اوقات واقعا با ما شوخی دارد. "من صدای قهقهه‌اش را از آن پشت‌ها می‌شنوم." اگر کارگردانِ موردِ علاقه‌تان اسپیلبرگ است و امروز ظهر با دوستتان درباره‌اش حرف زدید، برنامه‌ی فیلم‌های‌تان را که باز کنید، اولین فیلم پیشنهادی نجاتِ سرباز رایان خواهد بود. اگر دنبالِ تکه‌ای از آسمان بگردید که زیبا باشد و بتوانید از آن عکسی در بیاورید، همان لحظه یک رنگین‌کمان در آسمان خودش را نشان می‌دهد. این‌ها هم جملاتِ غلطی نیستند، هستند؟ چراکه باز هم زندگی با ما بازی می‌کند. چه بخواهیم و چه نخواهیم. من به‌تازگی فهمیدم باید وقتی روی مودِ خوبِ خودش است و با من شوخی می‌کند، هم‌صدا با او بخندم و اگرنه، بی‌صدا از کنارش رد شوم. یاد گرفتم عصبانیتِ زیادی برای زندگی بیهوده است. "در اصل جانم درآمد تا یاد بگیرم." چراکه اگر مهربانی را یکی از صفاتش در نظر بگیریم، لج‌بازی هم یکی دیگر از صفاتش است. وقتی ما جزئی از زندگی هستیم و بینِ‌مان هم آدمِ خوب هست و هم بد، پس بینِ اخلاقیات و رفتارهای زندگی با ما نیز هم خوب یافت می‌شود و هم بد. پس جُدا از همه‌ی کلیشه‌هایی که گفتم، باید عادت کنیم‌. عادت کردن غمگین است، اما چاره‌ای جز این نداریم. این زندگی تنها چیزی‌ست که داریم، حتی اگر گاهی رفیقِ دشمنان‌مان شود و درباره‌‌مان با آن‌ها غیبت کند. خلاصه‌اش هم این‌که: خدنگِ مارکُش با مار شد جفت؛ قضا هم خنده زد، هم آفرین گفت.

کاش همیشه اوضاع برای گوش دادن به این خوب باشه.

به بحثِ قدیمیِ تفاوتِ خاک و وطن و حکومت و دین و این موضوعاتی که مردم هرگاه موضوع برای حرف کم می‌آورند به سمت‌شان می‌روند، باز نمی‌گردم. تنها نکته‌ای را یادِ عزیزانِ بیندازم و آن اینکه اکرمی‌نیا، سخنگوی ارتش، گفته است اگر آمریکا خاکِ ما را اشغال کند، خاکِ خودمان را هم هدف قرار می‌دهیم.

یک مطلبِ کوتاه جا افتاد و آن در حوزه‌ی ترجمه است. در جنایت و مکافات به ترجمه‌ی شهدی، خودِ داستایفسکی یک‌جاهایی طبق معمول نمکِ خاصِ خودش را دارد. مثلاً اینکه رازومیخین می‌گوید: اگر نیایی، بر می‌دارم بغلت می‌کنم و می‌برمت می‌گذارمت آنجا. شهدی ترجمه می‌کند: اگر نیایی، می‌زنمت زیرِ بغلم و می‌برمت آنجا. این از نمک‌های ترجمه است که باعث می‌شود تفاوتِ مترجم‌ها احساس شود و ترجمه شخصیتِ خودش را پیدا کند بدونِ تغییرِ متن. همین مثال را گلکار در آدم کشته‌ام نیز دارد. متنِ بولگاکف می‌گوید: عجب آدمِ بی‌فکر و نفهمی هستم. گلکار خلاصه می‌کند: عجب الاغی هستم. این مواردِ ریز و نُقلی باعث می‌شوند خواندنِ کتاب به آدم بچسبد و در رگ‌هایش بلولد و برود گوشه‌ی قلبش.

ده دقیقه نشستم. من آدم کشته‌ام از بولگاکف را خواندم که فی‌الکل پانزده صفحه بود، به ترجمه‌ی گلکار. داستان از بحثِ چند پزشک حولِ محورِ مرگِ غیرعمدِ بیماران شروع می‌شود و اینکه نباید در چنین مرگ‌ها پزشکان را قاتل دانست "بولگاکف در هر شرایطی کنایه‌ی پزشک‌گونه‌ی خودش را وارد میکند". بحثِ پزشکان می‌رسد به آنجایی که راوی می‌گوید: من در زندگی‌ام پزشکی را ندیده‌ام که هفت‌تیری به دست بگیرد و از عمد بیمارش را بکشد، و اینجا روایت می‌افتد دستِ شخصیتِ اصلیِ داستان که داستانِ قتلِ عمدِ خودش را تعریف می‌کند. یکی از شنوندگان در حالی که به داستانِ کاراکتر اصلی گوش می‌دهد می‌گوید: دلم می‌خواست به او بگویم تو پزشکِ بسیار خوبی هستی، اما این حرفه‌ی تو نیست. تو باید فقط نویسنده می‌شدی. از نظرم این بهترین جمله در توصیفِ شخصِ بولگاکف است. او پزشکِ خوبی‌ بود، اما باید فقط نویسنده می‌شد. داستان‌پردازی عالی‌ست. توصیفِ انگشتانِ دکتر در هنگامِ تعریفِ داستانِ قتلش را می‌بینیم، توصیفِ ستارگان را می‌بینیم، توصیفِ یخ‌زدگیِ پاها را می‌بینیم "و حتی حس می‌کنیم" و توصیفِ هزاران چیزِ دیگر که حتی به آن‌ها فکر هم نمی‌کنیم. و در خصوصِ داستانِ قتل: وقتی پزشک درباره‌ی رفتارِ مقتولش و علتی که باعث شد او را بکشد صحبت کرد، خدا را شکر کردم که چنین آدمی به قتل رسید‌ بولگاکف حتی در پایان نیز خیال‌تان را راحت می‌کند چراکه جمله‌ی آخرِ داستان این است: او مُرده بود، به تشخیصِ پزشکی‌ام اعتماد کنید.چرا در این متن داستان را تا حدی تعریف کردم؟ زیرا نامِ اثر خودش نیز اسپویل است. دکتر اولین جمله‌اش این است که من آدمی را به عمد کشتم. مسئله این است که چرا، و دلیل چیزی‌ست که باعث می‌شود اگر خودتان جای دکتر بودید نیز، او را می‌کشتید. این نکته سنجیِ بولگاکف است و نه هیچ چیزِ دیگر.

1:55 جماعت، من دیگه حوصله ندارم. به خوب امید و از بد گله ندارم. گرچه از دیگرون فاصله ندارم، کاری با کارِ این قافله ندارم.

نشد‌. نقطه‌ی آخرِ صدق‌الله‌العلیُ‌العظیم‌ات را گذاشتند. برای من اما نشد. من نمی‌دانستم انقدر در مقابلِ غم ضعیفم؛ حالا بهتر می‌فهمم که آدم‌ها چگونه به بی‌ظرفیت بودن‌شان پی می‌برند. بله، می‌گویم. حالم خوب نیست.

آقا، خواستم بگویم که این عباسعلی را همه‌ی اهل آبادی می‌شناسند. خیلی خسیس است. بیخود نبوده که آن حرف را یاد پسرش داده که بگوید و شما را ناراحت کند. آقا، می‌گویند بابابزرگِ عباسعلی، خیلی سال پیش، می‌رفته شهر. بالای آبادی که می‌رسد، دور و برش را نگاه می‌کند و وقتی می‌بیند کسی آن دور و حوالی نیست با خیالِ راحت می‌نشیند زیرِ درختِ چناری که غذا بخورد. موقعی که لقمه را می‌برده به طرفِ دهانش، دستش می‌لرزد و یک دانه برنج، از تو لقمه می‌افتد، و می‌رود لای سنگ‌هایی که روی‌شان نشسته بوده. بابابزرگ سنگ‌ها را جا‌به‌جا می‌کند تا دانه‌ی برنج را پیدا کند. دانه‌ی برنج هم لج می‌کند، هی می‌خزد و می‌رود زیرِ سنگی دیگر. بابا همین‌طور سنگ‌ها را می‌کند و برمی‌دارد و به دنبالِ دانه‌ی برنج می‌گردد. زیرِ لب می‌گوید: «بالاخره، پیدات می‌کنم. نمی‌گذارم به چنگِ گنجشک‌ها و کبوترهای کوهی بیفتی.» القصه، با کندن و برداشتنِ سنگ‌ها چاله‌ای درست می‌شود. به این بزرگی، عین چاه. از قضایِ روزگار، از تهِ چاله آب درمی‌آید. بابا دانه‌ی برنج را از روی آب می‌گیرد و می‌خورد و قاه‌قاه می‌خندد. خوشحال می‌شود که هم دانه‌ی برنج را پیدا کرده و هم به آب رسیده، به کسی هم چیزی نمی‌گوید. بعدها، زمین‌های آن دور و حوالی را گندم و جو می‌کارد. با همان آبی که پیدا کرده بود، آب‌شان می‌دهد و صاحبِ ملک و باغ می‌شود. بله، این از سرگذشتِ بابابزرگش. خودش هم دستِ کمی از او ندارد. دو سال است که موهای خودش و چهارتا پسرش را اصلاح می‌کنم و قرار است موقعِ برداشتِ محصول پولِ مرا بدهد، که نمی‌دهد. امروز و فردا می‌کند. حالا شما چه توقعی از این آدم دارید؟ می‌خواهید یادِ پسرش ندهد؟ _خُمره؛ هوشنگ مرادیِ کرمانی. انتشاراتِ معین.