کِلاویه هایِ روح🌱
رفتن به کانال در Telegram
مثل کلاویه های پیانو گاهی خوب گاهی بد @Kelaviebotbot حرفی صحبتی
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
269
مشترکین
+424 ساعت
+207 روز
+2230 روز
آرشیو پست ها
مصیبت یکی است؛
اما اگر برای آن بیصبری کنی،
دوتا میشود!
_ امیرمومنانعلیعلیهالسلام
غررالحکم،حدیث۸۲۸۹
من هرگز نمیتوانم نوشتن و گریستن دربارهی دو چیز را متوقف کنم؛ «شما» و این «سرزمین»
آقاجون سید علی…
واژهای که برای من فقط یک اسم نیست؛
یک تکه از روحِ کودکیِ من است، یک رازِ شیرین میان من و آغوشِ گرمِ خاطراتم.
سالها پیش، مادرم این نام را در گوشم زمزمه کرد و من با همان سادگی و پاکیِ بچگی، خیال کردم این داراییِ شخصیِ من است. من که پدربزرگم را «آقاجون» صدا میزدم، بیهیچ تردیدی باور کرده بودم که شما هم پدربزرگِ حقیقیِ من هستید. یک پدربزرگِ مهربان با عبای شکلاتی و نگاهی آرام که عکسش همهجا هست، اما نوهی دلبندش من هستم.
چقدر آن روزها با این خیالِ قشنگِ بچگی شیرین گذشت. از همان روزهایی که تازه برایم تبلت خریده بودند و اولین و قشنگترین کارم این بود که عکستان را بگذارم روی صفحه اصلیاش؛ تا هر بار که نگاهش میکنم، دلم قرص شود. چقدر با همان غرورِ معصومانهیِ دخترانه توی مدرسه به همکلاسیهایم فخر میفروختم و با اطمینانِ محض میگفتم: «ببینید، این آقاجون سید علیِ منه… من نوهشم!»
اما حالا… خبرِ رفتنتان، خبرِ پرواز و شهادتتان، تمامِ آن دنیایِ شیرین را به سوگ نشاند.
حالا که دیگر سایهتان روی سرِ جهان نیست، حس میکنم بزرگترین پناهِ زندگیام را از دست دادهام؛ انگار واقعاً پدر از دست دادهام، انگار یتیم شدهام…
این روزها که همهجا صحبت از رفتن و وداع با شماست، این بیتِ پر از درد در سرم تکرار میشود:
«تو را تشییع و مرا خاک میکنند…»
آقاجون سید علی… نشد که نگاه های مهربانتان را از نزدیک لمس کنم؛ دیدارمان ماند به قیامت. اما بدان که تا همیشه، دلم برای آقاجونِ قشنگِ کودکیهایم تنگ میماند.
پرنیا
شیعه تو طول تاریخ غمهایی دیده که هیچوقت قرار نبود بتونه تحملش کنه؛
اگه روضهی اباعبدالله نبود..
اما آقا جان… اگر نطلبی چه؟ اگر دعوتم نکنی و بگویی «تو را چه به حریمِ من» چه کنم؟
راستش را بخواهی، گاهی فکر میکنم شاید آنقدر بدم که لایقِ شنیده شدن نیستم. شاید گناهانم آنقدر سنگین است که راه را بر من بسته. مگر من چقدر بد شدهام که حتی نامم در لیستِ زائرانت نیست؟
آقا! دلِ من به همین امید زنده است که تو «حسینِ» منی؛ حسینِ همه، حتی منِ گنهکار. نکند مرا به حالِ خودم رها کنی و بگویی که جای من آنجا نیست؟ من که جز تو کسی را ندارم، اگر تو مرا نخوانی، دیگر به کجا پناه ببرم؟»
پرنیا
حسین جان…
قول دادهام به خودم، به این دلِ بیقرار، که اگر نفس یاری کرد و زنده ماندم، خودم را برسانم به آغوشِ بینالحرمینت. بیایم و درست همانجا، در مرزِ میانِ دو دلدادگی بنشینم؛ سر روی زانو بگذارم و مو به مو برایت تعریف کنم که این روزها چطور بر ما گذشت.
چقدر سخت، چقدر نفسگیر و چقدر طولانی…
آقا جان! راستش را بخواهی، دلهای ما بسیار کوچکتر از این حرفهاست. شانههای نحیفمان طاقتِ این بارِ گران را ندارد؛ ما اصلاً تحملِ این داغِ عظیم را نداریم.
فقط همین را میدانم که قرارمان باشد همانجا، زیر سایهٔ گنبدت؛ من سراپا گلایه و دلتنگی، و شما مثل همیشه، سراپا تسلی و آغوش…
پرنیا
برای مایی که آخرین دیدار اولین دیدار است خیلی همه چیز فرق میکند. ما تا به حال بودن توی بیت و نشستن روی فرش های آبی را تجربه نکرده ایم. ما تا به حال شما را حتی از دور هم ندیدهایم. برای ما واژه ی «وداع» معنای دیگری دارد.
آدمارو خسته و پشیمون نکنید
آدمارو از یه رو بودنشون از خوب بودنشون پشیمون نکنید، از اینکه دلی دوستون دارن، از اینکه صبر میکنن اعتماد میکنن، از اینکه نقاب نمیزنن و سیاست به خرج نمیدن، نذارین آدما یهو به خودشون بیان و ببینن هر چی بیشتر خوبی کردن بیشتر ضربه خوردن.
