fa
Feedback

فریب کلاهبرداران را نخورید! تل‌متریو این کانال‌ها را شناسایی و برچسب‌گذاری می‌کند 👉 برای مشاهده برچسب، اشتراک تهیه کنید

مخرب

مخرب

رفتن به کانال در Telegram

نقش اصلی پشت صحنه بود، من فقط تماشاچی ام. http://t.me/HidenChat_Bot?start=6617477537

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
384
مشترکین
+124 ساعت
+207 روز
+1830 روز
آرشیو پست ها
تنهایی ترجیح من است نه تحمیل به من. این تنها چیزی است که میتوان در این روزگار، متعلق به خود دانست

photo content

برای همیشه ، آزادی

سلام بر غم.m4a3.68 MB

photo content

خواب تنها دنیای راحتی برای من هست ،آن هم پشت به این دنیای مغضوب، تنها چیزی است که می توانم برای ساعتی از افکارم و آدم ها دور باشم، ترجیح می دهم در رختخوابم قندیل ببندم و زخم بستر بگیرم اما میان اجماع آدم ها نباشم، میان جمعی که بر پایه تعصب و تحقر بنا شده است و جز عینک غبار گرفته،چیزی بروی چشم های از حدقه در امده شان نیست. اجتناب از آن ها تنها لطفی است که می توانم در حق خودم بکنم، و مودت گرفتن و صلیب بستن ظواهرم و حرف هایم با دهان چرکینشان، ظلمی است که هیچ ظالمی روا نمی دارد.

photo content

ناتوانی از هر سو دست می ندازد و مغزم را فلج می‌کند ، بی گمان، همه چیز را موریانه وار می درد۔ و انگار که از عزل عقب مانده بودم، و همه چیز از دسترسم خارج بوده است به گونه ای که اختیار کلماتی که در زبانم می چرخد را ندارم ، دلم می خواهد راکد بمانم افسارم را به هیچ سپاره کنم، و در عوض، تنها تنی مرده را به من هدیه بدهد.

نجابت از دین،بوسیدن تو در محضر خدایان است.

من حالم خوب است، یعنی مرض جسمی لا درمانی ندارم ،‌ فقط کمی ، همه چیز، بیش از حد برایم ناخوشایند است.

photo content
+1

Dariush Deltangam.mp36.07 MB

درد میان وصال به شادی ریشه جدایی انداخته است و مارا از هم جدا ساخت ،‌چه بسیار که دوریم از هم، و چه اندوه تلخی که ندارمت تا بتوانم لبخندی به درازنای اندوهی که در چینه دانم مخفی نگاه داشته ام بزنم.

بالاخره تلگرام

4_5960714552948565159.mp37.19 MB

چیزی برای فهمیدن وجود نداره

اکنون نمیدانم ، شاید فردا، شاید ساعتی بعد، شاید هم هیچوقت، اکنون نمی‌دانم.

تلخ میخندم ، با دستان لرزان با چشم های توهم زا، تلخ میخندم، می‌خواهم بگریزم میخواهم با مورچه هایی که زیر پوستم پنهان است دوست باشم ، سرم، سرم را بیندازم،، راستش را بگویم علت گفتن این خزعبلات این است که ، مغزم را در خلا متوهش کنم، اجتماع لرزان دستانم را کم کنم، اکنون نمیدانم غیر از نوشتن ،در حالت قندیل بستن سر انگشتانم، نبودن سر در تن چه کنم ، به که بگویم، چقدر قدم بزنم، چقدر موسیقی گوش بدهم، و یا چقدر در سکوت مطلق بارها آن تئاتر مزدحم را به محور مکررات پیوند زنم، همه این ها را از سر گذرانده ام ، دلم خوشی میخواهد و یک انسان احمق باشم. چون تنها با احمق بودن است که می‌توان همه چیز را از سر گذراند.

خوابم نمیبره ، به خون هایی که ریخته شده فکر میکنم به خانواده ای که سوگ گرفتن، به پدری که شرمنده خانواده اشه به ظلمی فکر میکنم که شایسته این مردم نیست . به چیزی فکر میکنم که از مغز زنگ زده من هم والا تره، و اما من فقط فکر میکنم بدون اینکه کاری از دستم بر بیاد، فقط نشسته ام و فکر میکنم و این بدترین چیزه

همیشه ترس است که غالب میشود بر شجاعت، اما اکنون شجاعت است که غالب می شود بر آزادی .