fa
Feedback
یادداشت های یک دیوانه

یادداشت های یک دیوانه

رفتن به کانال در Telegram

بغل کن مرا ، چنان تنگ که هیچکس نفهمد زخم روی تن من بود یا تو.

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
222
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
+1230 روز
آرشیو پست ها
قول بده تو ام یه روزی مثل همه نری .

تو حتی از خودم برا خودم مهم تری .

Repost from -جـی‌اِچ
پیام ویدیو00:15

من آدم برگشت به صمیمیت‌های از دست‌‌ رفته نیستم. از چشم افتاده را میل دیدار دوباره نیست.

و اما تو از یاد نمی‌روی، شعر می‌شوی؛

در جنگ شرف ، بی طرف، بی شرفه .

+9
4_5792067825937947044.mp319.98 MB

Jilliz Williz - Iran Khube.mp35.87 MB

+9
Ay gham bia.mp34.13 MB

4_5857134604787387528.mp33.15 MB

زندگی تر شدن پی در پی زندگی اب تنی کردن در حوضچه ی اکنون است . رخت هارا بکنیم اب در یک قدمی است

او میگفت و میگفت؛ و من هر لحظه بیشتر به این نتیجه میرسیدم، که او همان زندگیِ گم شده ای است که دنبال آنم. «همان نت های موسیقی و همان رنگ های ابرنگ.»

حقیقتا ،در حال مرگ هستم، بین خودمان بماند.

سالم از سی رفت و، غلتک‌سان دَوَم از سراشیبی کنون سوی عدم. پیشِ رو می‌بینمش، مرموز و تار بازوانش باز و جانش بی‌قرار. جان ز شوقِ وصلِ من می‌لرزدش، آبم و، او می‌گدازد از عطش. جمله تن را باز کرده چون دهان تا فروگیرد مرا، هم زآسمان. آنک! آنک! با تنِ پُردردِ خویش چون زنی در اشتیاقِ مردِ خویش. لیک از او با من چه باشد کاستن؟ من که‌ام جز گورِ سرگردانِ من؟ من که‌ام جز باد و، خاری پیشِ رو؟ من که‌ام جز خار و، باد از پُشتِ او؟ من که‌ام جز وحشت و جرأت همه؟ من که‌ام جز خامُشی و همهمه؟ من که‌ام جز زشت و زیبا، خوب و بد؟ من که‌ام جز لحظه‌هایی در ابد؟ من که‌ام جز راه و جز پا توأمان؟ من که‌ام جز آب و آتش، جسم و جان؟ من که‌ام جز نرمی و سختی به‌هم؟ من که‌ام جز زندگانی، جز عدم؟ من که‌ام جز پایداری، جز گریز؟ جز لبی خندان و چشمی اشک‌ریز؟ ای دریغ از پای بی‌پاپوشِ من! دردِ بسیار و لبِ خاموشِ من! شب سیاه و سرد و، ناپیدا سحر راه پیچاپیچ و، تنها رهگذر. گُل مگر از شوره من می‌خواستم؟ یا مگر آب از لجن می‌خواستم؟ بارِ خود بردیم و بارِ دیگران کارِ خود کردیم و کارِ دیگران… ای دریغ از آن صفای کودنم چشمِ دد فانوسِ چوپان دیدنم! با تنِ فرسوده، پای ریش‌ریش خستگان بردم بسی بر دوشِ خویش. گفتم این نامردمانِ سفله‌زاد لاجرم تنها نخواهندم نهاد، لیک تا جانی به تن بشناختند همچو مُردارم به راه انداختند… ای دریغ آن خفّت از خود بردنم، پیشِ جان، از خجلتِ تن مُردنم! من سلام بی‌جوابی بوده‌ام طرحِ وهم‌اندودِ خوابی بوده‌ام. زاده‌ی پایانِ روزم، زین سبب راهِ من یکسر گذشت از شهرِ شب. چون ره از آغازِ شب آغاز گشت لاجرم راهم همه در شب گذشت.

بچها ببینیننن چقدررر نااززز شددد😭😭😭😭🎀🎀🎀🎀
بچها ببینیننن چقدررر نااززز شددد😭😭😭😭🎀🎀🎀🎀

من نمردم . ولی زنده هم نماندم .

نه تو آنی که همانی نه من آنم که تو دانی

به حق این دل ویران و حُسن معمورت خوش است گنج خیالت در این خرابه‌ی ما.
> مولانا جان 💘