𝑏𝙡𝒖𝙚 𝙝𝘺𝒖𝐧𝑙𝑖𝑥
رفتن به کانال در Telegram
780
مشترکین
+724 ساعت
+467 روز
+26430 روز
آرشیو پست ها
781
Repost from 𝖫𝖾𝖭𝗈 𝖭𝗈𝗍𝖾˚⋆
𝖫𝗂𝖿𝖾 𝗀𝗈𝖾𝗌 𝗈𝗇 𖦹 #fic
"میرین رست. شیش ماه بهتون وقت میدم توی آمریکا به خودتون بیاین و اگه نتونین توی رتبه یک چارتا دبیو کنین، دیسبند میشین. این آخرین فرصتیه که بهتون میدم."𝖡𝗒 𝗅𝖾𝖽𝖺𝗒 ᯓ 𝖠𝗍 𝖫𝖾𝖭𝗈𝖭𝗈𝗍𝖾𝗌
781
Repost from مٌُِٕــــٍٰٓــَاهِ قَُٕــِٰٓرَٖٔمَُِٕــزٖٓ¡¿
𝘕𝘢𝘮𝘦:𝐌𝐲 𝐆𝐫𝐞𝐚𝐭𝐞𝐬𝐭 𝐌𝐢𝐬𝐭𝐚𝐤𝐞
━━━━━━━━ - ━━━━━━━
𝐆𝐞𝐧𝐫𝐞: 𝐫𝐨𝐦𝐞𝐧𝐜𝐞, 𝐂𝐫𝐢𝐦𝐞, 𝐟𝐮𝐥𝐥 𝐒𝐦𝐮𝐭
𝐜𝐨𝐮𝐩𝐥𝐞: 𝐜𝐡𝐚𝐧𝐣𝐢𝐧
P6
«خواهش میکنم... بیشتر.»
→Tap Tap to read←
781
Repost from ʜʏᴜɴᴄʜᴀɴ'ꜱ ᴘꜱʏᴄʜᴏʟᴏɢʏ
ָ࣪ ˖꙳ Personality analysis . ˖ ֪ 🩸 ࣪˖ ˖
ָ࣪ #Jin_Zhao ˖꙳ ˖ .˖ ֪ ࣪˖
#تحلیل_روانشناسی ࣪˖ ࣪˖ ִֶָ
#Speed_and_love
🥀𝙛꙲@∂αγ ϲняιѕ .
781
Repost from 𝑴𝒐𝒐𝒏𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝑷𝒂𝒈𝒆𝒔
𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒐𝒓𝒊𝒔𝒕 𝑨𝒄𝒓𝒐𝒔𝒔 𝒕𝒉𝒆 𝑺𝒕𝒓𝒆𝒆𝒕
مینهو لرزید. نه از سرما، از نگاهی که چان بهش میانداخت؛ انگار تنها چیزی بود که توی دنیا ارزش دیدن داشت.☾ 𝐂𝐨𝐮𝐩𝐥𝐞 : Chanho ☾ 𝐆𝐞𝐧𝐫𝐞 : Romance • Smut ⋆。°✩ 𝐒𝐜𝐞𝐧𝐚𝐫𝐢𝐨 ✩°。⋆ Moonlight ☀
781
Repost from N/a
「 ✦ 𝓒𝒶𝓂𝑒𝓁𝓁𝒾𝒶 ✦ 」
❞𝘢 𝘤𝘩𝘢𝘳𝘢𝘤𝘵𝘦𝘳-𝘥𝘳𝘪𝘷𝘦𝘯 𝘤𝘳𝘪𝘮𝘦 𝘵𝘩𝘳𝘪𝘭𝘭𝘦𝘳❝
✦ 𝖦𝖾𝗇𝖾𝗋𝗌: 𝖬𝗒𝗌𝗍𝖾𝗋𝗒 • 𝖢𝗋𝗂𝗆𝖾 • 𝖳𝗁𝗋𝗂𝗅𝗅𝖾𝗋 • 𝖬𝖺𝖿𝗂𝖺 • 𝖣𝖺𝗋𝗄 𝖢𝗈𝗆𝖽𝖾𝗒 • 𝖣𝗋𝖺𝗆𝖺 • 𝖫𝗈𝗏𝖾 𝖳𝗋𝗂𝖺𝗇𝗀𝗅𝖾 • 𝖠𝖼𝗍𝗂𝗈𝗇 • 𝖲𝗅𝗈𝗐 𝖡𝗎𝗋𝗇 • 𝖠𝗇𝗀𝗌𝗍
✦𝖢𝗈𝗎𝗉𝗅𝖾𝗌: 𝖢𝗁𝖺𝗇𝗃𝗂𝗇, 𝖲𝖾𝖼𝗋𝖾𝗍
هوانگ هیونجین، منشی کاربلدی که رزومه و سابقهی کاری خوبی داره موفقیت شغلی به دست میاره و به عنوان منشی یک کمپانی بزرگ و موفق شروع به کار میکنه، اما چیزهای زیادی رو راجع به اونجا نمیدونه. از سمت دیگه، کریستوفر بنگ چان، رییس کمپانی، داره درگیر مسائلی میشه که دارن تجارتش رو تحت تاثیر قرار میدن. "هیچ چیز طوری نیست که به نظر میرسه"༄
✧برای من همینقدر سادهس، تو خوشگلی، من ازت خوشم میاد، و تو مال منی. ✧منم میتونم به هرزهی خوشگلت بگم چه غلطایی پشت این کمپانی میکنی؛ چرا هیچ کاری به عنوان یه منشی انجام نمیده و فقط دکور اتاق توعه ✧کسی قلب چان که سالها دهان بسته و اسیر خودش شده بود رو به فریاد و تپش، و آتشفشان خاموشش رو به خروش انداخته بود/اقیانوس هیونجین کس دیگری رو هم به اغوش کشیده بود. ✧من از رسیدگی به گل رزم لذت میبرم هیونجین، وگرنه اصلا اون گلدونو به خونم نمیآوردم
781
Repost from N/a
+4
- Lee family part 1
- میدونی که من نمیتونم برات بچه بزام؟؟ - اگه خیلی تلاش کنیم چی؟𓂃 ࣪˖ ִֶָ #fakechat 「 @Minsung101 」
781
Repost from Maпıac
در چشم ها مرزی بود که میخواست شکسته شود، احساسی خاموش که از لمس ها آشکار بود.
با هر نفس حس نیاز بیشتر میشد و حرارت حضور او، فاصله آخرین ذره رهایی را محو میکرد. حالا وجودش تسلیم شده بود و راهی برای پس کشیدن نداشت.
