fa
Feedback
Eunoia | Sara Akbari

Eunoia | Sara Akbari

رفتن به کانال در Telegram

در هیچ واژه و نامی خلاصه نمی‌شوم! سارا... ام، آزرین، ماهین، لارنا، وناریس، آرلیا، مژان، نوال، آویسنا، نالین، سیریوس، هما، سارین، ژیار، ایریس سفید، انوش و... همه فقط توصیفم می‌کنند؛ اگر خواستی بدانی ام، مرا بخوان، با معنا و عمیق! #سارا‌_اکبری

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
619
مشترکین
-124 ساعت
-67 روز
-2630 روز
آرشیو پست ها
افکارم بی‌اذنِ من می‌دوند، چون ماشینی رهاشده در خیابانی بی‌پایان؛ نه ترمز می‌شناسند، نه مقصد. می‌چرخند و هر بار تکه‌ای از جانم را زیر چرخ‌های‌شان جا می‌گذارند. گاه چون شیشه‌ای رو به آفتاب می‌درخشند و گاه چون شبِ بی‌ماه در خود فرو می‌ریزند و هزار سایه‌ی ناتمام بر ذهنم می‌پاشند. خسته‌ام… از این آمدنِ بی‌رفت، از این هیاهوی بی‌صدا که در سرم نفس می‌کشد. نمی‌دانم کدام فکر دشمن است، کدام پناه؛ کدام را باید نوشت تا سبک شوم و کدام را در دل نگه دارم تا آهسته، در سکوتی مهربان گریه کند و برود. شاید رهایی در مکثی کوتاه باشد، در واژه‌ای که هنوز به دنیا نیامده است. و شاید نجات جایی میان خط‌هایی‌ست که هرگز نوشته نشدند… ✍🏻|#انوش

• گمان می‌کنم آن‌چه زن را از مرد متمایز می‌سازد؛ رویاهای مقدسی‌ست که در جانِ زنانه‌اش جوانه می‌زنند. • فرقی نمی‌کند زنی شوخ‌ط
• گمان می‌کنم آن‌چه زن را از مرد متمایز می‌سازد؛ رویاهای مقدسی‌ست که در جانِ زنانه‌اش جوانه می‌زنند. • فرقی نمی‌کند زنی شوخ‌طبع باشی یا آرام، بلندپرواز باشی یا ساده‌دل، جدی باشی یا پرشور... فقط خودت باش؛ زن! ✍🏻|#انوش

#از_امشب هنگام تکمیل یاداشت‌هایم، فکرم به حرف‌های پدرم رفت که به برادر کوچکم قوانین شطرنج را می‌آموخت. در یک جمله گفت: «حرکت بعدی‌ات از اشتباه قبلی‌ات مهم‌تر است.» این قانون فقط در شطرنج نیست، در همه‌ی عرصه‌های زندگی کاربرد دارد؛ انسان خالی از اشتباه نیست، اما مهم چیست؟ این که دوباره همان اشتباه را تکرار می‌کنی یا آن را می‌فهمی و اصلاح می‌کنی... ✍🏻|#انوش

زندگی گاهی یک بیل کوچک می‌خواهد؛ مثل شاوشنک. ✍🏻|#انوش
زندگی گاهی یک بیل کوچک می‌خواهد؛ مثل شاوشنک. ✍🏻|#انوش

این روزها، بیشتر از هر زمان دیگری فکر می‌کنم؛ ذهنم بی‌وقفه می‌تازد، بی‌آن‌که فرصتی برای آرامش بگذارد. حتی وقتی می‌خوابم، به این فکر می‌کنم که چطور بخوابم با این‌همه فکر... و وقتی بیدار می‌شوم، هنوز ذهنم درگیر است؛ که چطور از جا برخیزم، وقتی خوابم هنوز کامل نشده. ✍🏻|#انوش

نه در گذشته زندگی می‌کنم و نه از آینده باخبرم، آن‌چه دارم همین لحظه است و همین لحظه برای من عین زندگی است. بنابراین؛ باید از
نه در گذشته زندگی می‌کنم و نه از آینده باخبرم، آن‌چه دارم همین لحظه است و همین لحظه برای من عین زندگی است. بنابراین؛ باید از آن استفاده کنم چون فقط در این لحظه است که خود را زنده می‌بینم و تو، تو هم اگر بتوانی در حال باقی بمانی و در حال زندگی کنی باید یقین داشته باشی: زنده هستی و شاد و فارغ از زحمت زنده هستی و شاکر از رحمت صحرا را می‌بینی که لبریز از زندگی است و آسمان پر از ستاره است اگر جنگ‌جویان را می‌بینی که می‌جنگند، همه و همه معرف یک چیزند. و آن این‌که پدیده‌ای خاص درصدد توجیه وضع عینی انسان است. انسانی که می‌اندیشد کی و چگونه از زندگی بهره گیرد، اگر حال را از دست بدهد بازنده است، ولی اگر در حال زندگی کند می‌فهمد که زندگی یک کاروان شادی است، یک جشن و پایکوبی است یک سرور همیشگی است. 📓کتاب «کیمیاگر» 🖊اثر «پائولو کوئیلو»

به قول مارسل پروست: «هیچ‌چیز به اندازه خاطرات قدیمی، یاران قدیمی را زنده نمی‌کند؛ آن‌ها مثل عطر نان تازه‌اند، کافی‌ست یک‌بار
به قول مارسل پروست: «هیچ‌چیز به اندازه خاطرات قدیمی، یاران قدیمی را زنده نمی‌کند؛ آن‌ها مثل عطر نان تازه‌اند، کافی‌ست یک‌بار نفس بکشی، تمام گذشته در جانت جان می‌گیرد.» خدیجه، رفیق دوران کودکی و مکتبم، همیشه مرا "شارو خان" صدا می‌زد. آن روزها دل‌باخته‌ی فیلم‌های شارو خان بودم و چنان با شوق تقلیدش می‌کردم که انگار بخشی از رویاهایم با او جان می‌گرفت. او نه‌فقط هم‌صنفی، که شریک همه‌ی شیطنت‌ها و خراب‌کاری‌های مکتب بود. هر بار که نقشه‌ای برای اذیت و شیطنت داشتم، اولین کسی که به ذهنم می‌رسید، خدیجه بود. مثل دو نیمه‌ی یک دل، هم‌بازی و هم‌فساد روزهای بی‌غم و لبخند. امروز بعد از ماه‌ها، پیامش رسید و تمام خاطرات خاک‌خورده‌ی مکتب، ناگهان مثل آلبومی ورق خوردند. یادمان رفت زمان گذشته، ولی دل هنوز همان دل قدیمی‌ست... و بعضی رفاقت‌ها، هرچند دور، هرگز غبار نمی‌گیرند. #امروز ✍🏻|#انوش

داروین در نظریه‌ی فرگشت می‌گوید: "نه باهوش‌ترین‌ها ماندند، نه سخت‌کوش‌ترین‌ها؛ بلکه کسانی که «انعطاف‌پذیری» داشتند، بقا یافتند." برای من، واژه‌ی «پذیرش» پررنگ‌ترین است. دنیا هیچ‌گاه قرار نیست با ما همراه شود؛ این ما هستیم که باید بیاموزیم چگونه با آن هم‌زیستی کنیم، بپذیریم و ادامه بدهیم. دوباره حرف روز قبل است: بپذیر و در نیروی همین پذیرش، هنر بازسازی را بیاموز! ✍🏻|#انوش

کلمه‌ای نداشتم که بگویم؛ خاله را بدرود گفتم و به راهم ادامه دادم.  درست است که تجربه‌ها سازنده است و ما را قوی می‌کند، اما کاش گاهی برخی چیزها را اصلا تجربه نکنیم و در برابر بعضی دردها ضعیف بمانیم. ✍🏻|#انوش

#از_دیروز آن‌گاه که خورشید با ابر در جدال بود تا رخ‌نمایی کند؛ من در حال گذر از کوچه‌ای نزدیک شهر بودم که چشمم به خاله‌ای چادری‌پوش افتاد که روی سرک نشسته بود. نزدیک شدم و پرسیدم: «چه کار می‌کنی، اینجه چرا نشستی خاله؟» بلند‌منزل زیبایی را نشان داد و گفت: «اینجه کار می‌کنم، ولی همه خواب‌ هستن. هر وقت بیدار شون دروازه را باز می‌کنند؛ مه حق ندارم تک‌تک‌ بزنم که بد‌خواب شون.» گفتم: «پس چرا وقتی نمی‌آیی که بیدار باشن؟» گفت: «کمره داره، وقت کارم از شش‌و‌سی صبح تا پنج عصر است. اگر دیر بیایم می‌بینن و از معاشم کم می‌کنن.» پرسیدم: «چرا جایی دیگر کار پیدا نمی‌کنی؟» جواب داد: «معاش خوبی ندارد.» گفتم: «حداقل غرورت نمی‌شکنه و از سرما نمی‌میری.» خندید و گفت: «غرورم وقتی شوهرم ترکم کرد و همسر دیگر گرفت، وقتی برادرانم از خانه بیرونم کردن، شکست. کدام غرور دخترم؟ همین که پسر مریضم ره تداوی کنم، خودش غرور است. به پسرم می‌گویم چقدر مادرش قوی بود، باید قوی باشه و خوب شوه.»

آن‌قدر تاب‌آوری را زندگی می‌کرد، که تحول را هم تحمل می‌پنداشت. ✍🏻|#انوش
آن‌قدر تاب‌آوری را زندگی می‌کرد، که تحول را هم تحمل می‌پنداشت.
✍🏻|#انوش

نازک‌نارنجی بودن، یک نوع دوست‌داشتنی بودن است و من آن‌را زندگی می‌کنم. نازک‌نارنجی باشید، ولی کینه‌ای نه! #انوش

نمی‌دانم واقعاً قوی‌ام یا نه، فقط یادم هست معلم مکتبم همیشه می‌گفت: «آزارش نتین نازک‌نارنجی است.»  منظورش همین دل‌نازک و زودرنج بود. نمی‌دانم این ویژگی خوب است یا نه، اما چون پدر و مادرم همیشه نازم را کشیده‌اند، همین‌طور شده‌ام. حتی اگر ضعف باشد، دوستش دارم.  چون باعث می‌شود نازم را بیشتر بکشند... مخصوصاً آن‌هایی که دوست‌شان دارم. 

جایی خوانده بودم: «آدم‌های قوی در خفا گریه می‌کنند.» اما من؟ اگر حتی بی‌صدا، فقط نم اشکی در چشمم جمع شود، همه می‌فهمند. چشم و بینی‌ام سرخ می‌شود، چه برسد به گریه‌ای طولانی‌تر. با کوچک‌ترین اتفاق، خبر ناخوش، دلتنگی، یا حتی سرماخوردگی و سردرد خفیف و... گریه‌ام می‌گیرد. همان‌قدر که طاقت هیچ وضعیت دشواری را ندارم، گاهی بزرگ‌ترین و تلخ‌ترین وضعیت‌ها را بی‌صدا تاب می‌آورم.

همیشه گفته‌اند: «کسی که خود را دوست ندارد، توان دوست‌داشتن دیگری را هم ندارد.» اما من هرگز این را نپذیرفتم، حتی اگر علم پشتوا
همیشه گفته‌اند: «کسی که خود را دوست ندارد، توان دوست‌داشتن دیگری را هم ندارد.» اما من هرگز این را نپذیرفتم، حتی اگر علم پشتوانه‌اش باشد. چرا که آدم‌هایی در زندگی‌ام هستند که بی‌اندازه دوست‌شان دارم؛ بیشتر از خودم... آن‌قدر که اگر لازم باشد، جانم را بدهم، یا مهم‌ترین عضو بدن (قلبم) را بی‌هیچ تردیدی برای‌شان ببخشم. چه دوستم داشته باشند، چه نه… دوست‌داشتن، برای من گاهی از جان گذشتن است، برای آنانی‌که خود جان اند...
پدر!
✍🏻|#انوش

در روان‌شناسی حالتی‌ست به‌نام «درماندگی»؛ جایی که انسان نه از ناتوانی، که از تکرار ناتوانی‌ها، به این باور می‌رسد که دیگر نمی‌تواند. جیم کوییک می‌گوید: «رفتارهای ما، انعکاس باورهای ماست.» بچه‌فیلی را تصور کن که از کودکی به شاخه‌ای بسته شده، بزرگ می‌شود، نیرومند، اما همچنان پابند همان شاخه می‌ماند. چرا؟ چون باور کرده رهایی ممکن نیست. گاهی ما نیز، با تمام توان، در بند باورهایی مانده‌ایم که زمانی به ظاهر واقعی بوده‌اند. اگر احساس کردی کاری از تو ساخته نیست، ناتوانی‌ات را قضاوت نکن؛ باورت را دوباره بررسی کن. شاید آن‌‌چه سد راهت شده، ضعف نیست، تکرارِ بی‌پاسخِ یک تلاش قدیمی‌ست. و تو حالا دیگر همان بچه‌فیل نیستی... ✍🏻|#انوش

نام اثر: گندم‌زار و کلاغ‌ها هنرمند: ونسان ونگوگ همان‌طور که هیچ‌کس نمی‌تواند احساس پنهان در دل واژه‌های یک نویسنده را تمام‌قد
نام اثر: گندم‌زار و کلاغ‌ها هنرمند: ونسان ونگوگ
همان‌طور که هیچ‌کس نمی‌تواند احساس پنهان در دل واژه‌های یک نویسنده را تمام‌قد درک کند، من نیز نتوانستم بفهمم ونگوگ چه حالی داشت آن‌گاه که در دل مزرعه‌ای خشک و بی‌کس ایستاد؛ جایی که نسیمی از امید نمی‌وزید و آخرین خوشه‌های امید هم پیش از رسیدن، زیر داس تردید درو شده بودند. او در تنهاییِ مطلق، روانِ خراشیده‌اش را نقاشی کرد؛ تا بگوید راه پیش‌رویش، بی‌سرانجام و مبهم است. همان‌جایی که کلاغ‌ها، سیاه‌پوشان خاموشی، آمدند و وداع را در دل آسمان نعره کشیدند. ✍🏻|#انوش

«دوست‌داشته شدن، همانند نفس کشیدن است؛ اگر نباشد، زندگی سخت می‌شود.» #ویکتور_هوگو
«دوست‌داشته شدن، همانند نفس کشیدن است؛ اگر نباشد، زندگی سخت می‌شود.»  #ویکتور_هوگو

قوز بالای قوز وقتی گرفتاری‌‌ای داریم و یک بدبختی ِ جدید هم به آن اضافه می‌شود، می‌گوییم: «این دیگر قوز ِ بالای قوز است». این ضرب‌المثل، داستان فولکوریک دارد: مردی قوزی (گوژپشت) بود که یک شب ِ مهتابی از کنار حمام متروکه‌ای رد می‌شد. دید صدای ساز و آواز می‌آید (عروسی اجنه بود!). نترسید، رفت جلو و با آن‌ها شروع کرد به رقصیدن و دایره‌زدن. اجنه خیلی خوش‌شان آمد. رییس اجنه گفت: به پاداش این شادی، قوزت را برمی‌داریم! و قوز او را برداشتند و مرد صاف و سالم شد. فردا یک مرد قوزی ِ دیگر این ماجرا را شنید. با خودش گفت: من هم بروم تا خوب شوم. شب رفت جلوی حمام، اما از شانس ِ بدش، آن شب، اجنه عزادار بودند و مراسم ختم داشتند! مرد ِ بی‌خبر شروع کرد به بشکن‌زدن و رقصیدن وسط ِ گریه‌ی اجنه! اجنه عصبانی شدند. رییس‌شان گفت: عجب آدم بی‌ملاحظه‌ای! آن قوز ِ دیشبی را بیاورید بچسبانید روی کمر ِ این یکی تا ادب شود! بی‌چاره با دو تا قوز به خانه برگشت! و این شد مصداق ِ کسی که می‌خواهد مشکلش را حل کند، اما یک مشکل‌ ِ دیگر هم به آن اضافه می‌کند. برگرفته از: کتاب کوچه، احمد شاملو و افسانه‌های ایرانی، محمد قاسم‌زاده

تغییر آدمِ بی‌ذات، مثل گرفتنِ شیر از مرغ است؛ توقع خنده‌دار!
✍🏻|#انوش