fa
Feedback
Eunoia | Sara Akbari

Eunoia | Sara Akbari

رفتن به کانال در Telegram

در هیچ واژه و نامی خلاصه نمی‌شوم! سارا... ام، آزرین، ماهین، لارنا، وناریس، آرلیا، مژان، نوال، آویسنا، نالین، سیریوس، هما، سارین، ژیار، ایریس سفید، انوش و... همه فقط توصیفم می‌کنند؛ اگر خواستی بدانی ام، مرا بخوان، با معنا و عمیق! #سارا‌_اکبری

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
620
مشترکین
-224 ساعت
-67 روز
-2830 روز
آرشیو پست ها
در کندی کراش، پایان هر مرحله یک نتیجه دارد؛ درست مثل زندگی. گاهی سه ستاره‌ی طلایی با تاج طلایی نصیبت می‌شود؛ همان روزهایی که همه‌چیز عالی پیش می‌رود، بهترین نسخه‌ی خودت هستی و احساس می‌کنی دنیا دست‌هایت را گرفته است. گاهی سه ستاره‌ی رنگی می‌گیری؛ یعنی عالی بوده‌ای، حتی اگر بی‌نقص نبوده باشی. گاهی فقط دو ستاره سهمت می‌شود؛ یعنی خوب بوده‌ای، هنوز جای بهتر شدن هست، اما باز هم جلو رفته‌ای. و گاهی... فقط یک ستاره‌ی سرخ. شاید خیلی‌ها آن را شکست بدانند، اما من نه. از نگاه من، آن یک ستاره‌ی سرخ گاهی باشکوه‌ترین نتیجه‌ی ممکن است؛ چون پشت آن، شب‌هایی هست که کم نیاوردی، روزهایی که دوباره از نو شروع کردی، اشک‌هایی که کسی ندید، خستگی‌هایی که کسی نفهمید و امیدی که با وجود همه‌چیز خاموش نشد. گاهی گرفتن همان یک ستاره، ارزشمندتر از سه ستاره‌ای است که با اولین تلاش به دست آمده است. چون ارزش هر موفقیت را، تعداد ستاره‌هایش تعیین نمی‌کند؛ راهی که برای رسیدن به آن پیموده‌ای، تعیین می‌کند.

گاهی یک رؤیا سال‌ها زمان می‌خواهد. گاهی یک زخم سال‌ها طول می‌کشد تا التیام پیدا کند. گاهی یک لبخند، بهای صدها اشک را دارد.

بعضی مرحله‌ها آن‌قدر ساده‌اند که با اولین تلاش از آن‌ها عبور می‌کنی؛ درست مثل بعضی آرزوها که زودتر از آن‌چه تصور می‌کردی به دست می‌آیند. بعضی مرحله‌ها اما آن‌قدر سرسخت‌اند که ده‌ها بار شکست می‌خوری. بارها می‌بازی، جان‌هایت تمام می‌شود، ناامید می‌شوی، بازی را می‌بندی و دوباره برمی‌گردی. نه چون مطمئنی موفق می‌شوی؛ فقط چون هنوز امیدی هرچند کوچک در دلت زنده مانده است. زندگی هم همین است.

زندگی هم درست مثل همین بازی، اگر فقط به مسیر مستقیم خیره شوی، چیزی جز دیوار، مانع و پیچ‌وخم نمی‌بینی. اما کافی است نگاهت را کمی وسیع‌تر کنی؛ آن‌وقت می‌بینی میان تمام سختی‌ها، زیبایی‌هایی پنهان شده که همیشه همان‌جا بوده‌اند و فقط چشمِ دیدن می‌خواسته‌اند. در این بازی هر فصل، هر نقشه و هر دنیا رنگ خودش را دارد؛ درست مثل زندگی که هر سن، هر سال، هر آدم و هر تجربه، زیبایی مخصوص به خودش را دارد. کودکی رنگ خودش را دارد، جوانی طعم خودش را، شکست‌ها درس خودشان را و پیروزی‌ها مزه‌ای را که فقط بعد از سختی می‌توان چشید. هر مرحله، برهه‌ای از زندگی است.

کندی کراش، اگر بخواهم صادق باشم، دیگر فقط یک بازی نیست؛ بخشی از روتین روزهای من است. هر وقت چند دقیقه‌ای میان شلوغی زندگی نصیبم شود، بی‌اختیار سراغش می‌روم. گاهی با یک هدف مشخص؛ اینکه این‌بار بالاخره از آن مرحله عبور کنم. گاهی فقط برای آن‌که ذهنم نفسی تازه کند و چند دقیقه از ازدحام فکرها فاصله بگیرد. و گاهی هم بی‌هیچ دلیلی؛ فقط دلم می‌خواهد آن گودی‌گک خندان، بعد از تمام شدن جان‌ها، گریه کند و از من زمان بخواهد. انگار همان چند دقیقه انتظار، به من هم اجازه می‌دهد مکث کنم. اما راستش را بخواهید، مدت‌هاست کندی کراش برای من دیگر یک بازی نیست؛ یک استعاره است، شبیه‌ترین تصویر به خودِ زندگی.

Candy Crush!
Candy Crush!

طوفان، وحشی‌تر از آن بود که بتوان نامش را فقط «باد» گذاشت. زوزه‌ی سهمگینش از میان تار و پود جانم می‌گذشت و چیزی را درون سینه‌ام از ریشه می‌کند. موهایم آشفته و بی‌پناه بر صورتم می‌رقصیدند و دست‌ها و پاهایم با قلبم مسابقه گذاشته بودند؛ هر کدام بیشتر بلرزند، برنده‌اند. ترس؟ نه... این ترس نبود. چیزی فراتر از ترس؛ شبیه کودکی که شیرینی‌های محبوب مادرش را دزدیده و حالا صدای قدم‌های او را پشت در می‌شنود. یا شبیه کسی که از تاریکی می‌گریزد، اما هر طرف که می‌دود، تاریکی زودتر از او رسیده است. بوی نمِ خاک، ریه‌هایم را پر کرده بود؛ آن‌قدر سنگین که نفس کشیدن را فراموش کرده بودم. می‌خواستم فریاد بزنم، اما صدا انگار سال‌ها پیش گلویم را ترک کرده بود. زبانم به چرخیدن روی هیچ واژه‌ای تن نمی‌داد. لال شده بودم؛ نه از ناتوانی، از هجوم هراسی که حتی نامی برایش پیدا نمی‌کردم. ناگهان... همه‌چیز قطع شد. درست مثل وقتی که وسط تماشای فیلم، برق ناگهان می‌رود؛ یا مثل رمانی که مهم‌ترین صفحه‌اش گم شده باشد. جهان، تکه‌تکه شد و تصویرها از هم گسستند. وقتی دوباره برگشتم باز، شب بود. کنار ساحلی ایستاده بودم که پیش از آن، فقط در قاب سریال‌ها دیده بودمش. دریایی بی‌انتها، آسمانی خفه و ماهی که پشت پرده‌ی ابرها اسیر مانده بود. موج‌ها با خشمی بی‌دلیل خود را به ساحل می‌کوبیدند و صدایشان شبیه فریادهایی بود که قرن‌ها فرصت گریستن نداشته‌اند. سرمای عجیبی در استخوان‌هایم می‌دوید. ترس دوباره از راه رسید؛ آرام، اما بی‌رحم. خواستم فرار کنم. دویدم... اما هرچه بیشتر پیش رفتم، تاریکی نیز بیشتر شد. انگار دنیا فقط از شب ساخته شده بود و هر قدم، مرا عمیق‌تر در دل همان سیاهی فرو می‌برد. ناگهان... کسی صدایم زد. نه اسمم را. فقط گفت: «هی...» خودم را به نشنیدن زدم. دوباره همان صدا، این بار نزدیک‌تر: «هی...» آهسته برگشتم. پشت به من ایستاده بود و به دریا خیره بود؛ انگار سال‌ها بود که همان‌جا ایستاده است. بی‌آنکه برگردد، آرام گفت: «بیا... برویم. نجاتت می‌دهم.» موهای پرپشتش با باد درآمیخته بود. قامتش بلند و استوار بود؛ حضوری داشت که میان آن همه آشوب، عجیب آرام به نظر می‌رسید. میان رفتن و ماندن معلق ماندم. سرما تمام وجودم را گرفته بود. بدنم آن‌قدر می‌لرزید که صدای برخورد دندان‌هایم را واضح می‌شنیدم. او بی‌آنکه صورتم را ببیند، دستش را به سویم دراز کرد. لحظه‌ای تردید کردم. اگر فریب باشد چه؟ اگر پایان راه، سقوط باشد؟ اما چیزی در گرمای همان دستِ نادیده، آشنا بود. دستم را آرام در دستش گذاشتم. و همان لحظه. جهان تغییر کرد. همه‌چیز رنگ دیگری گرفت. آسمان، چرخید. ستاره‌ها جان گرفتند. آبی‌ها، زردها و پیچ‌وتاب نورها دورم به رقص درآمدند. در دلِ «شبِ پرستاره»ی ون‌گوگ ایستاده بودم؛ انگار نقاش، سال‌ها پیش جای مرا نیز در گوشه‌ای از تابلو کشیده بود و فقط منتظر رسیدنم مانده بود. برای نخستین‌بار، ترس جای خود را به شگفتی داد. خواستم ببینم چه کسی مرا تا این جهان آورده است. برگشتم، اما نبود. انگار هرگز وجود نداشته است. تمام توانم را در گلو جمع کردم و فریاد زدم: «کجایی؟... کجا رفتی؟...» صدایم میان ستاره‌ها گم شد. و ناگهان! همه‌چیز دوباره فرو ریخت. چشم که باز کردم، تنها سقف سفید اتاق مقابلم بود؛ بی‌هیچ دریایی، بی‌هیچ طوفانی و بی‌هیچ ردپایی از آن ناشناس. ساعت‌ها خیره به سقف ماندم. فقط یک پرسش، بی‌وقفه در ذهنم می‌چرخید: او که بود؟ مطمئنم می‌شناسمش. انگار روزگاری، تمام یک زندگی را کنار او نفس کشیده باشم. گرمای دستانش برایم غریبه نبود. قامتش، موهای پریشانش، سکوتش. همه‌چیز آشنا بود. آن‌قدر آشنا که دلم می‌خواست نامش را صدا بزنم، اما هیچ نامی به خاطرم نمی‌آمد. می‌شناسمش... و درست همین، ترسناک‌ترین بخش ماجراست؛ این‌که کسی را با تمام وجودت بشناسی، اما هیچ‌گاه نتوانی به یاد بیاوری که او چه کسی بوده است. #انوش

کیستی ای زن! که چونان دشنه‌ای بر تبار من فرود می‌آیی؟ آرام، چون چشم یکی خرگوش سبک، چون فرو غلتیدن برگی از شاخه زیبا، چون سینه ریزی از گل یاس معصوم، چون پیش بند کودکان و وحشی چون واژگان از میان برگ‌های دفترم بیرون بیا از ملافه‌ی بسترم، از فنجان قهوه‌ام، از قاشق شکر، از دکمه‌ی پراهنم، از دستمال ابریشم، از مسواکم از کف خمیر ریش روی صورتم، از تمامی چیزهای کوچک بیرون بیا تا بتوانم کار کنم. #نزار_قبانی

همه‌چیز در قریه از خاک و گل بود، خانه‌ها، دیوارها، حتی رؤیاها... فقط خانه‌ی سرور خان مثل قصر بود، پرشکوه و سنگی و بعد از او، خانه‌ی کریم‌شاه که اندکی رنگ تفاوت داشت. و ما؛ ما در همین سادگی‌ها زندگی می‌کردیم، در خانه‌ای که نه سقف بلندی داشت، نه دیوارهای مقاوم، اما در دلش عشقی بود که از سنگ محکم‌تر بود. پایین‌ترین خانه‌ی قریه از آنِ ما بود، اما نه کاملاً. آن هم از ما نبود، از پدربزرگ مادرم به ما مانده بود، مثل زخمی کهنه که بر تنِ فقر وصله شده باشد. در ایوان گلی خانه، نشسته بودیم. بوی خاک نم‌خورده و بخار نان تازه از تنور، در هوا پیچیده بود. از دل سکوت، صدای مادرم برخاست. آرام، نرم، با لرزشی از جنس دلسوزی و سال‌ها تجربه. رو به او کردم، چشم به لب‌هایش دوختم و گفتم: ــ می‌شنوم مادر جان... مادرم، آن زن رنج‌دیده و مهربان، نگاهی پر از مهر به من انداخت. لبخندی غم‌آلود زد و آهی از اعماق دل کشید، آن‌گونه که گویی قصه‌ای کهنه را برای بار هزارم مرور می‌کند. ــ زلال جان، دختر نازنین و دلاورم! تو پس از سال‌ها غم، خندیدن را دوباره به یادم دادی. تو برایم مثل نسیمی بودی که از دل طوفان وزید و امید را با خودش آورد. می‌دانی، برایم از هرچیز عزیزتری... از همه. چشمانش لحظه‌ای به زمین خیره شد، گویی دنبال واژه‌ای می‌گشت تا زخم را نرم‌تر بیان کند. ــ می‌دانم سخت است. سخت است سردار را بپذیری. اما دخترم، باور کن او پسر بدی نیست. من خوب می‌شناسمش. اگر ذره‌ای شک داشتم، هیچ‌گاه رضایت نمی‌دادم. مهم‌تر از همه این‌ است که عاشق توست. و وقتی مردی دختری را چنین دوست دارد، مطمئن باش او را مثل ملکه در خانه‌اش نگاه می‌دارد، نه‌ چون همسر، که چون تاجی بر سر. اشک در چشمانش حلقه بست. اما با صبری مادرانه ادامه داد: ــ پدرت او هم مجبور شد که بپذیرد. دلش به خاطر همه‌مان زیر فشار است. اما این را بدانی و از من به یاد داشته باشی، تو مجبور نیستی. نه، دخترم. تو دیگر آن زلالِ بی‌صدا نیستی. تو حق داری بگویی می‌خواهم یا نمی‌خواهم. دستم را در دست گرفت. گرمی دستش از واژه‌ها گویاتر بود. و ادامه داد: ــ پدرت دیگر آن هارون ده سال قبل نیست. من سال‌ها تلاش کردم تا صدایم به گوشش برسد. و بالاخره، رسید. امروز اگر تو بگویی نه، او نه‌تنها نمی‌رنجد، بلکه به تصمیم تو احترام می‌گذارد. صدایش لرزید، اما محکم ایستاده بود. آن لحظه، در چشمان مادرم فقط یک چیز دیدم: عشق. عشقی از جنس مادر، بی‌قید، بی‌منت و بی‌انتها. نگرانی در چشمان مادرم جا خوش کرده‌بود، از آن نگرانی‌های معمولی نبود، که چیزی ریشه‌دارتر، عمیق‌تر. گویی دلش می‌خواست چیزی بگوید، اما میان مصلحت و مهر، گیر افتاده بود. تردید، نگاهش را سنگین کرده بود، و لبخندی کم‌رنگ شبیه لبخندهای ناتمام گوشه‌ی، لبش را آزار می‌داد. می‌دانستم نگران است. برای خودش نه، بلکه برای من. دلش می‌خواست دخترش را در آرامش ببیند، نه اسیر بی‌رحمی‌های خاندان خان. و با این‌که به سردار دل‌گرم بود، اما سایه‌ی سنگین پدرش، حتی دل مادر را هم می‌لرزاند. صدایش مثل صدای زنگی لرزان، مرا از افکارم بیرون کشید: – زلال، چیزی نمی‌گویی دخترم؟ نگاهش را دیدم، انتظار در آن موج می‌زد. چشمانم را به زمین دوختم، و آرام گفتم: – هر چه شما و پدرم صلاح بدانید. من اعتراضی ندارم. سکوتش از هزار حرف سنگین‌تر بود. بی‌آن‌که منتظر پاسخ بمانم، برخاستم و به آشپزخانه رفتم. دستم را روی دیگدان گذاشتم. حس گرمای اندک باقی‌مانده در آن، دل‌گرمم نمی‌کرد. چای‌جوش را گذاشتم تا بجوشد. صدای قل‌قل آب مثل زمزمه‌ای خسته در گوشم می‌پیچید. گویی خودش هم از آینده‌ی نامعلوم من نگران بود. برای صبحانه، پنیر پاستوریزه‌ای از شهر آمده بود. کاکا قدوس آن را فرستاده بود، با مهری همیشگی. هنوز مزه‌اش را نچشیده بودم، اما دل‌مزه‌ی امروز، با این حال‌و‌هوای خانه، گویی شیرینی‌اش را از دست داده بود. چای را دم کرده، با دستانی لرزان از آشپزخانه بیرون آمدم. عطر نعنای خشک در فضا پیچیده بود، اما آرامشی که باید می‌داد، قلبم را آرام نکرد. از دور، صدای مادر را می‌شنیدم که یکی‌یکی اهل خانه را بیدار می‌کرد. پدرم در حویلی سرگرم تدارک ضروریات روزانه بود، مادرم با برق چشمانی نگران مشغول جمع‌وجور خانه‌ها و خواهرانم، بی‌وقفه اطراف را مرتب می‌کردند، گویی این تکاپوی صبحگاهی قرار است چیزی را بپوشاند، یا شاید آماده‌سازی برای روزی بود که قرار بود زندگی‌ام را شکل دهد. ساعتی بعد، همه چیز به‌ظاهر به پایان رسیده بود. پدر که بازگشت، کیسه‌ها را بی‌کلام از دستش گرفتم. خسته بود، اما در نگاهش چیزی بود که نمی‌توانستم بخوانم؛ شاید پذیرش، شاید تسلیم. سفره را آرام گستردم، چای را ریختم، پنیر شهری را که برای نخستین‌بار می‌چشیدیم، با نان تازه در سفره گذاشتم. #سارا_اکبری

شاید پاسخ این پرسش، یک واژه نباشد. شاید نامش «قحطیِ محبت» باشد؛ همان‌جایی که انسان، زخم را پلی برای رسیدن به عشق تصور می‌کند. و تلخ‌ترین حقیقت همین است: هرکس که آرزو می‌کند عشق از دلِ رنج متولد شود، در واقع تشنه‌ی حادثه نیست؛ تشنه‌ی توجه، امنیت و مهربانی است. انسانِ سیراب از محبت، برای دیده‌شدن آرزوی شکستن نمی‌کند؛ آرزوی دستی را می‌کند که بی‌هیچ حادثه‌ای، دستش را بگیرد. همین، زیباترین تعریف عشق است. عشقِ سالم، از شکستن استخوان‌ها آغاز نمی‌شود؛ از آرامش، احترام، گفت‌وگو، امنیت و مهربانی آغاز می‌شود. اگر روزی آرزو کردیم برای دیده‌شدن، ابتدا باید زخمی شویم، آن‌وقت شاید مشکل، کمبود عشق نیست؛ کمبود تجربه‌ی عشقِ سالم است. گاهی بزرگ‌ترین درمان، این است که یاد بگیریم برای دوست داشته شدن، لازم نیست ابتدا درد بکشیم. زاده‌ی عشق: #انوش

عشق از درد اجازه‌ای تولد می‌خواهد... در صنف مشاوره، وقتی آخرین جمله‌ام را گفتم و صنف رو به پایان بود، یکی از شاگردان گفت: «استاد... می‌شود چند دقیقه خصوصی با شما صحبت کنم؟» آن‌چه میان ما گذشت، امانتی‌ست که باید همان‌جا بماند؛ محرمیت، مقدس‌ترین بخشِ اعتماد است. اما آخرین آرزویی که بر زبان آورد، هنوز هم ذهنم را رها نمی‌کند. نه از آن جهت که عجیب بود؛ از آن جهت که غمگین بود. گفت: «استاد، دلم می‌خواهد دوباره با هم آشنا شویم؛ اما نه شبیه قصه‌ها. نه این‌که اتفاقی به شانه‌ام بخورد و کتاب‌هایم روی زمین پخش شوند، نه این‌که رئیس باشد و من منشی‌اش، نه همسایه باشیم، نه همکار، نه هم‌دانشگاهی و نه هیچ آشناییِ کلیشه‌ای دیگری. می‌خواهم مرا نشناسد؛ با موتر به من بزند، پایم از چند جا بشکند، مرا نزد طبیب ببرد، روزها از من مراقبت کند، بعد از سرِ عذاب وجدان هر روز به دیدنم بیاید. تا کم‌کم حالم خوب شود و آرام‌آرام عاشقم شود‌...» چند ثانیه فقط سکوت کردم. نه برای یافتن پاسخ؛ برای فهمیدن عمقِ زخمی که می‌تواند انسان را به جایی برساند که حتی درد را مقدمه‌ی عشق تصور کند. تمام شب، تنها به یک چیز فکر می‌کردم: آدمی تا چه اندازه باید از محبت محروم مانده باشد که در رؤیاهایش، عشق نه از لبخند، که از شکستن استخوان‌ها آغاز شود؟ پ.ن: فقط می‌خواهم بدانم این را باید چه نامید؟ نسخه‌ی امروزیِ جنون؟ یا فقرِ عاطفه، آن‌قدر عمیق شده که حتی خیال هم راهی جز عبور از درد برای رسیدن به عشق نمی‌شناسد؟ #انوش

بانوی که چشم‌های قشنگت قبرستان رویاهایت گشت؛ سلام هم‌طایفه! #انوش

فرزند دومم چشمان سیاهش را بر دنیای بی‌وفا گشود و او را نعمت‌الله نام نهادیم. و نعمت، نعمتی شد در خانه‌ای که سال‌ها در طلب پسر می‌سوخت. اما حالا که دخترم روز‌به‌روز بزرگ‌تر می‌شد، صدای واقعیت در گوشم بلندتر می‌شد. دیگر نمی‌شد خاموش ماند. وقت آن بود که حقیقت را بگویم. به او، به دخترکی که پدرش هنوز خیال می‌کرد پسر است. اما چگونه؟ با کدام واژه؟ با کدام دل؟ و با کدام امید به بخشایش پدرش، اگر روزی همه چیز فاش می‌شد...؟ *** تمام شب، بستر خوابم گرم بود، اما خواب مهمانم نشد؛ گویی ترس و تردید در آغوشم چمباتمه زده بودند و نمی‌گذاشتند لحظه‌ای پلک‌هایم سنگین شوند. شب، با تمام سکوت و تاریکی‌اش، شده بود بزم خیال‌های بی‌قرار. صدای قلبم در سینه‌ام کوبیده می‌شد و مغزم هزار پرسش را چون پتک، یکی پس از دیگری، بر دیوار جانم می‌کوبید. فردا قرار بود سرنوشت رقم بخورد. نه به آرامی، نه با فرصتِ تأمل، که ناگهانی، بی‌مقدمه، مثل حکم قاضی که قبل از شنیدن دفاع صادر می‌شود. مطمئن بودم به‌محض گفتن بله، کار تمام است. عقد، عروسی، آغاز زندگی با مردی که اگرچه قلبم در برابرش گارد ندارد، اما هنوز هم از جنس عشق چیزی میان‌مان نیست. با خود فکر می‌کردم: من چطور در خانه‌ی آن‌ها زندگی کنم؟ در جمع همسر و فرزندان خان، با آن غرور خفه‌کننده‌شان؟ سردار؛ پسر خان، مردی که روزها از سر لج کنارش را می‌گرفتم و پشت سرش، بدترین دشنام‌ها را بی‌صدا نثارش می‌کردم، حالا قرار است همسرم شود؟ چگونه در یک اتاق با او نفس بکشم، چگونه هم‌سفره‌اش شوم، همرازش، هم‌خانه‌اش؟ اصلاً من؛ من زلال، که همیشه بار دیگران را به دوش کشیده‌ام، می‌توانم همسر خوبی باشم، آیا اصلاً می‌خواهم؟ در دل شب نسیم آرامی از لای شکاف‌های دیوار عبور کرد و من فهمیدم که دیگر تنها نیستم. شب، شانه‌به‌شانه‌ام بود. سکوت، مثل پرده‌ای ضخیم روی افکارم افتاده بود، اما ذهنم بی‌وقفه می‌تاخت. چشم‌هایم بسته بود، ولی هیچ خوابی نمی‌آمد تا اندکی از زهر بیداری‌ام را کم کند. (اگر به دلت نشست و می‌خواهی متباقی را هم بخوانی، پس بیا!) https://t.me/Sara_Anosh_Akbari سپیده با آهی نرم از دل آسمان برخاست. صدای اذان مثل نسیمی مقدس در فضا پیچید. بلند شدم، وضو گرفتم، آب خنک آرامم کرد. رو به قبله ایستادم، دست‌ها را بالا بردم و نمازم را خواندم. آرام‌آرام، دل شلوغم را سر سفره خداوند گذاشتم: «خدایا... تو بهتر از من می‌دانی دلم چه می‌خواهد و از چه می‌هراسد. اگر این راه، حکمتی در خود دارد، یاری‌ام کن تا در آن گم نشوم...» سکوت بعد از دعا، مثل دستان مهربان مادرم، مرا در آغوش گرفت. برای لحظه‌ای کوتاه، آرام گرفتم. امروز روزی بود که همه‌چیز باید رنگی از رسم و خواستگاری می‌گرفت. قرار بود خانواده‌ی سردار به دیدن‌مان بیایند، خانه پر از سکوتی بود که گویی نفس‌ها را در سینه حبس کرده بود. نمازم را تازه به پایان رسانده بودم و آرام سجاده را تا می‌زدم که حضور آرام مادرم را در آستانه در حس کردم. چشمانش غرق در غم، اما لبخندش همچنان مادرانه. لبخندی حواله‌اش کردم، همان لبخندهایی که همیشه سعی داشتم از میان بغض عبورشان بدهم. آرام گفت: ــ قبول درگاه حق باشد مادر. من نیز با صدایی آهسته و دلی لرزان پاسخ دادم: ــ الهی آمین، مادر جان. دستی به دامن چادرش کشید و با لحنی که در آن هم دلسوزی بود، هم تردید، گفت: ــ دختر خوبم، بیا حویلی، حرفی دارم برایت. بی‌درنگ برخاستم و به دنبالش روان شدم. آفتاب نرمِ صبحگاهی بر صحن گلی خانه‌مان سایه انداخته بود. به کنار جوی کوچک حویلی رسیدیم و آن‌جا، روی لبه‌ی گلی‌اش نشستیم. خانه‌مان؛ خانه‌ی کهنه‌ی به ارث‌مانده از پدربزرگ مادرم، آن‌چنان ساده و محقر بود که گویی خودش هم از فقر ما خبر داشت. دو اتاق داشت با سقف‌هایی کوتاه و دیوارهایی که بوی نم سال‌ها را می‌دادند. صحن حویلی اما نسبتاً بزرگ بود، با یک صفه‌ی بلند که مثل پیرمردی خمیده، به دیوار تکیه داده بود. آشپزخانه‌اش را مادرم با دستان خودش ساخته بود، چند تخته‌ی فرسوده و پارچه‌ای ضخیم که پناهی بود در برابر باد و باران. حمام‌مان کوچک‌تر از آن بود که بشود در آن ایستاد، بیشتر شبیه یک پناه‌گاه ساده برای حاجت بود تا محل آرامش. سوراخی بزرگ در آن بود که از کودکی ترس در دلم کاشته بود و حالا، با هجده سال سن، هنوز همان ترسِ خاموش در من زنده بود. برای حمام کردن، مادرم با مهربانی همیشه یک حمام سیار از چوب و تکه‌های برزنتی برپا می‌کرد؛ جایی در گوشه‌ی حویلی، کنار جوی. جوی کوچکی که از خانه‌ی کریم‌شاه، همسایه‌ی سمت چپ‌مان، می‌آمد و از دروازه‌ی حویلی ما عبور می‌کرد و به خانه‌ی نصرت‌آغا، همسایه روبه‌رویی، امتداد می‌یافت. آبش همیشه جاری بود، حتی اگر گِل‌آلود، حتی اگر اندک، اما بود؛ مثل حیات در رگ‌های این خانه‌ی خسته. #سارا_اکبری

شمس گفته بود: 《دنیا زندانِ مؤمن است. لیک ما، از این زندان، جز عزت و نعمت و آسایش ندیده‌ایم.》 شمسِ بزرگ کجاست، تا تنها یک شبی را در این زندانِ نفس‌ستان به صبح برساند؛ آن‌گاه شاید بداند که بعضی زندان‌ها را نه دیوار است و نه زنجیر، تنها نفس کشیدن در آن، خودِ عذاب است. #انوش

از اولین نگاه تا به‌حال، سهم من از تو، تاسیان بود! #انوش

تو چه می‌دانی که در طول یک روز، چند بار بی‌اختیار به جای تو می‌نشینم؛ سر بر همان بالشی می‌گذارم که روزی شانه‌های تو را در آغوش گرفته بود و چشم‌هایم را می‌بندم، شاید هنوز اندکی از عطر حضورت میان تار و پودش جا مانده باشد. پیاله‌ای را که روزی برای چای سیاهِ محبوبت پر کرده بودم، به نام خود زدم. از آن روز تا امروز، چای سیاه را جز در همان پیاله ننوشیده‌ام؛ انگار تمام طعم دنیا، تنها در همان ظرفی مانده که روزی به دستان تو نزدیک بوده است. من عاشق رنگ سیاه شده‌ام... نه از آن‌رو که سیاه، رنگ محبوب من بود؛ بلکه چون تو دوستش داشتی. چایم سیاه است، لباسم سیاه است، و گاهی حتی شب‌های دلم نیز به رنگ همان دوست‌داشتن درآمده‌اند. بارها خواستم لبخندت را روی کاغذ بیاورم؛ اما هر بار، مداد پیش از آن‌که به لبخندت برسد، از درماندگی شکست. حالا هر روز طراحی می‌کنم، نه برای آن‌که نقاش شوم، بلکه شاید روزی بتوانم منحنی ساده‌ی لبخند تو را، آن‌گونه که در خاطرم مانده، بی‌نقص ترسیم کنم. عجیب‌تر این‌که بی‌اختیار، دل به سینماگرانی می‌سپارم که ذره‌ای به تو شباهت دارند؛ یکی لبخندت را به یادم می‌آورد، دیگری طرز راه رفتنت را، آن یکی چشم‌هایت را، دیگری موهایت را و یکی هم همان اداهای شیرینی را که تنها از تو برمی‌آمد. هر بار، برای چند لحظه، گمان می‌کنم تکه‌ای از تو را یافته‌ام؛ اما نزدیک‌تر که می‌شوم، می‌فهمم هیچ‌کس، تو نمی‌شود. و هنوز از خودم می‌پرسم: چرا این همه شبیه تو را در جهان جست‌وجو می‌کنم؟ نمی‌دانم... شاید آدم، وقتی کسی را به قلبش راه بدهد، به دنبال خودِ او نمی‌گردد؛ تمام عمر، تنها ردی از او را در آدم‌ها، در رنگ‌ها، در صداها، در فنجان‌ها و حتی در لبخندهای غریبه‌ها جست‌وجو می‌کند. #بداحه #انوش

بچسپ به: کتاب! کتاب! کتاب!

نفس در سینه‌ام گره خورد، سرم چرخید و چشمانم تار شد. دیوار به دیوارِ پنجره ایستاده بودم و نفس‌نفس می‌زدم، نه از دویدن، نه از خشم… از فرو ریختن. تمامم فرو می‌ریخت، در سکوت، بی‌صدا، بی‌آن‌که کسی بفهمد دختری در دل شب دارد آرام، اما عمیق، می‌میرد. زلال! همانی که نامش را از آب زلال گرفتند، اما حالا در مرداب فرو رفته. کسی که هرگز نیاموخت چگونه برای خودش بجنگد، چون همیشه باید برای دیگران فدا می‌شد. زلالی که قرار است فروخته شود، مثل گوسفندی در بازار. در ازای بیست‌وپنج جریب زمین. و بدتر از همه، این‌که خودش هم می‌داند راهی جز تسلیم شدن نیست. پیشانی‌ام را آرام به شیشه‌ی پنجره تکیه دادم. چشم‌هایم بارانی بود. دلم، طوفانی. در ذهنم تصویر سردار می‌چرخید. دست‌های زمخت، نگاه سنگین، صدایی که بوی مالکیت می‌داد، نه محبت. و من؟ من در این میانه فقط دختر بودم. نه انسان. نه رؤیادار. نه صاحب آینده. فقط دختری قابل معامله. با قیمت مشخص، با زمان تحویل معین. *** https://t.me/Sara_Anosh_Akbari روزها یکی پس از دیگری می‌گذشت و هر روز، شکمم بیشتر از دیروز بیرون می‌زد، گویی جان می‌گرفت، گویی سنگینی یک دنیا را با خود می‌کشیدم. حالم ناخوش بود، هم از درد بارداری و هم از اضطراب روزی که نزدیک می‌شد. در دل، بی‌صبرانه چشم‌ به راه دختر کوچکم بودم. رؤیای بوسیدن دستان کوچکش، شنیدن اولین گریه‌اش، تمام سلول‌های وجودم را به تپش می‌انداخت. اما در کنارش ترسی تاریک و نفس‌گیر مثل سایه به جانم افتاده بود: "اگر بفهمد دختر است... اگر پیش چشمم خاکش کند... اگر نگذارد حتی نفس بکشد…؟" نه ماه را با هزاران مشقت و دلهره سپری کردم تا این‌که امروز، جانم به لب آمد. دردهای زایمان با شدتی وصف‌ناپذیر بر تنم افتاده بود. زن همسایه با صدای نگرانش از هارون خواست تا مرا به شهر ببرد، اما او با سردی گفت: ـ نه، نه! خاطره‌ی خوشی از داکترها ندارم. همین جمیله بس است. و قابله جمیله، با دستان خسته اما دل مهربانش، در نهایت سختی، فرشته‌ی کوچکم را به دنیا آورد. اولین گریه‌اش در فضای خاک‌خورده‌ی حویلی پیچید، دلم لرزید، چشمم پر اشک شد. اما هنوز اشک خشک نشده بود که دلشوره به گلویم چنگ زد. نگاهی پر التماس به جمیله انداختم و با صدایی شکسته گفتم: ـ تو را خدا خواهر، نگو دختر است! قسم به جانت، اگر بفهمد، زنده‌اش نمی‌گذارد. جمیله سری تکان داد. ـ نترس جانم، نمی‌گویم، اما تا کی پنهان می‌ماند؟ با اشک گفتم: ـ تا آن روز، تا وقتی که بشود. من یک راهی پیدا می‌کنم. او نگاهی پر مهر انداخت، آرام نوزاد را در پارچه‌ای پیچاند و لبخندزنان به سوی هارون رفت. صدای هارون از دور شنیده شد: ـ اگر پسر باشد، شیرینی‌ات دوچند است! اگر دختر، بی‌زحمت با خودت ببر! جمیله خندید، پر هیاهو گفت: ـ پسر است لالا! بیا ببین چه ماهی است! نوزاد را در آغوش هارون گذاشت. او کودک را گرفت، در گوشش اذان گفت و نامش را با غرور برکت‌الله گذاشت. سپس به سویم آمد. قطره‌اشک گوشه‌ی چشمم را دید، بوسه‌ای از سر شادی بر پیشانی‌ام کاشت و زمزمه کرد: ـ خیر ببینی زن، مرا نزد همه سربلند کردی! لبخند کمرنگی زدم، از شادی نه، بلکه از ترسی که حالا زیر پوستم چنگ می‌زد. سکوت کردم، مثل همیشه، مثل زلیخا. که یاد گرفته بود در دلش ضجه بزند، اما لب‌هایش را با نخ خاموشی دوخته باشد. روزها آرام و بی‌حادثه می‌گذشت. هارون، سرمست از پدر شدن، هرجا که می‌رفت لبخند به لب داشت و افتخار می‌کرد که صاحب پسر شده است. هر هفته مهمانی می‌داد، بهانه می‌ساخت تا شادی‌اش را با دیگران شریک کند، گویی سال‌ها منتظر همین لحظه بوده. رفتارش با من دگرگون شده بود؛ مهربان، صبور و مراقب. آن‌قدر که گاهی فراموش می‌کردم همان مرد خشن دیروز است. دختر کوچکم که هنوز برای او پسر بود، در آغوش مهرش قد می‌کشید، بی‌آن‌که حقیقت را بداند. با گذشت هر روز، دخترم مثل گلی تازه شگفته، بالنده‌تر و شاداب‌تر می‌شد. اما در دل من، هر قدمی که او به‌سوی کودکی‌اش می‌رفت، مرا یک گام به سمت وحشت و اضطراب می‌کشاند. هارون هنوز نمی‌دانست، هنوز باور داشت که در آغوشش پسری بازی‌گوش و نترس بزرگ می‌شود. دو سال گذشت. در آرامش فریبنده‌ای که تنیده بودم، یک روز دیگر فهمیدم بار دیگر باردارم. این بار، حقیقت از همان ماه‌های نخست روشن بود: پسری در وجودم می‌تپید. هارون از خوشحالی در پوست خود نمی‌گنجید. می‌گفت: ـ خدا دعایم را شنید. دو پسر! دو مرد برای فردایم! و دخترکم؟ او که از سرنوشت ناآگاه بود، هر روز بیشتر رنگ پسرها را به خود می‌گرفت. از درخت بالا می‌رفت، با بچه‌های همسایه بادبادک بازی می‌کرد، از برادر کوچک‌ترش نگهداری می‌کرد، سودا می‌آورد و پا به پای پدرش به زمین‌ها می‌رفت. گویی سرنوشت را حس کرده بود و بی‌آن‌که بداند، خودش را به قامت پسران می‌آراست. #سارا_اکبری

اثرگذاری واقعی از تخته، کتاب و امتحان آغاز نمی‌شود؛ از جان آغاز می‌شود. از احترامی که بی‌چشم‌داشت نثار یک انسان می‌کنیم. از باوری که پیش از خودش، به او هدیه می‌دهیم. شاید هرگز ندانیم کدام جمله‌مان، کدام لبخندمان یا کدام اعتمادمان، آینده‌ی انسانی را ساخته است. اما یقین دارم بزرگ‌ترین معلم‌ها کسانی نیستند که فقط درس می‌دهند؛ کسانی‌اند که در دل شاگردان‌شان امید، عزت‌نفس و ایمان به خویشتن را بیدار می‌کنند. گاهی برای تغییر یک زندگی، نه معجزه لازم است و نه امکانات فراوان... گاهی فقط یک نفر کافی‌ست؛ یک نفر که با جان، انسان را ببیند. پ.ن: یک نفری باشیم که انسان را با دل‌وجان می‌بیند! آموزگارِ حامی: #انوش

فهمیدم بسیاری از آدم‌ها بد نیستند؛ فقط هنوز کسی پیدا نشده که بهترین نسخه‌شان را باور کند. گاهی یک تشویق، سرنوشت کودکی را عوض می‌کند. گاهی یک نگاه محترمانه، کاری می‌کند که نصیحت‌های هزارباره نمی‌کند. گاهی یک جمله‌ی ساده، آن‌قدر در دل کسی ریشه می‌دواند که مسیر زندگی‌اش را تغییر می‌دهد. ما بیشتر از آن‌که به آموزش نیاز داشته باشیم، به دیده شدن نیاز داریم. هر انسانی، در جایی از قلبش، منتظر کسی است که به او بگوید: «من توانایی‌ات را می‌بینم.»