fa
Feedback
Eunoia | Sara Akbari

Eunoia | Sara Akbari

رفتن به کانال در Telegram

در هیچ واژه و نامی خلاصه نمی‌شوم! سارا... ام، آزرین، ماهین، لارنا، وناریس، آرلیا، مژان، نوال، آویسنا، نالین، سیریوس، هما، سارین، ژیار، ایریس سفید، انوش و... همه فقط توصیفم می‌کنند؛ اگر خواستی بدانی ام، مرا بخوان، با معنا و عمیق! #سارا‌_اکبری

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
620
مشترکین
-224 ساعت
-67 روز
-2830 روز
آرشیو پست ها
باردار بودم و برکت تازه پنج ساله شده بود. روزها و شب‌ها با خودم کلنجار می‌رفتم؛ نمی‌دانستم چگونه حقیقتی را بر زبان بیاورم که شاید تمام دنیای کوچک دخترکم را فرو بریزد. هر بار تصمیم می‌گرفتم با او حرف بزنم، وقتی چشمم به صورت معصومش می‌افتاد، واژه‌ها در گلویم می‌مردند. دلم نمی‌آمد کودکی‌اش را با حقیقتی چنین تلخ زخمی کنم، اما می‌دانستم اگر امروز نگویم، فردا زخم این دروغ عمیق‌تر خواهد شد. آن روز، کنار حویلی با چند تکه چوب و سنگ، برای خودش دنیایی ساخته بود و غرق بازی بود. صدایش زدم. با همان خنده‌ی شیرین و چشم‌های پر از شیطنت، دوان‌دوان به طرفم آمد. ـ برکت جان... مادر، می‌آیی کمی با هم حرف بزنیم؟ بی‌هیچ نگرانی، خودش را در آغوشم انداخت. ـ بگو مادر جان. کنارم نشست. دست‌های کوچکش را میان دستانم گرفتم. قلبم آن‌قدر تند می‌زد که می‌ترسیدم صدایش را بشنود. چند لحظه فقط نگاهش کردم؛ انگار می‌خواستم تصویر همان چهره‌ی معصوم را تا آخر عمر در خاطرم حک کنم. پیشانی‌اش را بوسیدم و آرام گفتم: ـ برکت جان... می‌دانی چقدر دوستت دارم؟ لبخند زد؛ همان لبخندی که همیشه جانم را روشن می‌کرد. ـ بلی. اشک، آرام پشت پلک‌هایم نشست. لبخندی زدم تا نفهمد دلم چگونه می‌لرزد. ـ این را هم بدان، مادرت هیچ‌وقت بدِ تو را نمی‌خواهد. اگر روزی کاری کرده یا حرفی زده، فقط برای این بوده که تو را از آسیب‌ها دور نگه دارد. جانِ مادر... امروز می‌خواهم یک راز را برایت بگویم؛ رازی که سال‌ها در سینه‌ام پنهان کرده‌ام. با کنجکاوی نگاهم کرد. نگاهش پاک بود‌. آن‌قدر پاک که دلم می‌خواست زمان همان‌جا بایستد. نفسی عمیق کشیدم و با صدایی که از بغض می‌لرزید، گفتم: ـ برکت... تو پسر نیستی... تو دختر هستی. چند لحظه سکوت کرد. انگار معنای حرفم را نفهمیده باشد. بعد اخمی کوچک روی پیشانی‌اش نشست و با دلخوری گفت: ـ نه! من پسر هستم... دختر نیستم. صدایش لرزید. ـ دیروز صدیق هم همین را گفت. حالا تو هم می‌گویی. نه مادر... من پسر هستم. هر کلمه‌اش مانند تیغی در قلبم فرو می‌رفت. او تمام پنج سال زندگی‌اش را با هویت یک پسر نفس کشیده بود؛ چطور می‌توانست در چند لحظه همه‌چیز را باور کند؟ او را محکم در آغوش گرفتم، موهای کوتاهش را بوسیدم و با صدایی آرام گفتم: ـ جانِ مادر... قهر نکن. فقط بگذار قصه‌اش را برایت تعریف کنم. تمام ماجرا را برایش گفتم؛ از ترس‌هایم، از روزهای سیاهی که برای نجاتش جنگیده بودم و از ناچاری‌هایی که مرا به آن تصمیم رسانده بود. فقط یک حقیقت را در دل خود نگه داشتم؛ نگفتم که پدرش روزی خواسته بود او را از من بگیرد. نمی‌خواستم مهر پدر، هرچند اندک، در قلب کودکانه‌اش بشکند. پذیرفتن حقیقت برای برکت آسان نبود. روزها گریه کرد، قهر کرد، انکار کرد و بارها با چشمانی اشک‌آلود پرسید: «مادر... یعنی من دیگر پسر نیستم؟» و هر بار، قلب من همراه با سؤالش هزار تکه می‌شد. با حوصله در آغوشش می‌گرفتم، اشک‌هایش را پاک می‌کردم و دوباره، از نو، برایش حقیقت را تعریف می‌کردم؛ تا سرانجام، بعد از روزها جنگیدن با دنیای کوچکش، آرام‌آرام پذیرفت که او دختر است.

زن: تنها برده‌ای‌ست که زنجیرِ وفایش را عشق می‌نامد. #انوش
زن: تنها برده‌ای‌ست که زنجیرِ وفایش را عشق می‌نامد. #انوش

زن برده‌ای قلب که زنجیر را میپرسند

دیدم تقلاهای سردار دیگر هیچ نتیجه‌ای ندارد. نگاهش را که دیدم، انگار تمام ناتوانی دنیا روی شانه‌هایش سنگینی می‌کرد. با خود گفتم حالا باید چقدر از خودش متنفر باشد؛ مردی که نمی‌تواند از زنی که دوستش دارد محافظت کند. دلم برایش سوخت، اما دیگر نوبت من بود. اگر با خواهش و التماس نمی‌شد، باید با زبان خودِ سروش با او حرف می‌زدم. با تمام نیرو دستانم را از چنگش بیرون کشیدم. تعادلش به هم خورد و با ضربه‌ای روی زمین افتاد. اشک‌هایم بی‌اختیار روی گونه‌هایم می‌دوید، اما صدایم از همیشه بلندتر بود. قدم‌به‌قدم به سمت در رفتم و فریاد زدم: ـ از جان سردار سروش چه می‌خواهی؟ مگر حالش را نمی‌بینی؟ مگر این همه درد برایت کافی نیست؟ سوریا را به تو سپرد، باز هم سیر نشدی؟ نفسم بریده بود، اما کلمات مثل سیل از دهانم بیرون می‌ریختند. ـ شرکت به آن بزرگی را به نامت زد. پدر، مادر و خواهرهایت دوستت دارند. دیگر چه کم داری؟ دیگر چه می‌خواهی؟ چشمانش را دوختم و با بغضی که گلویم را می‌فشرد ادامه دادم: ـ سروش... تو پدر یک پسری. می‌دانی پسرت چقدر شبیه خودت است؟ دلت می‌آید روزی بزرگ شود و بشنود که پدرش مردی بود که به زن‌ها تجاوز می‌کرد؟ می‌خواهی از نام تو شرم کند؟ نه در چشم غریبه‌ها آبرو داشته باشی، نه پیش فرزند خودت؟ برای نخستین‌بار سکوت کرد. انگار هر جمله مثل پتکی بر سرش فرود می‌آمد. دست‌هایش را میان موهایش فرو برد و سرش را پایین انداخت. همان لحظه صدای سردار از پشت در بلند شد؛ صدایی که خستگی و التماس در آن موج می‌زد: ـ سروش... بچیم، هر چه بگویی قبول است. بیا، همه اسناد را به نامت می‌کنم... فقط این در را باز کن. هله... بازش کن. سروش بی‌حرکت مانده بود. فرصت را از دست ندادم. با لرزش دست قفل را چرخاندم و در را باز کردم. همه‌چیز در یک چشم بر هم زدن اتفاق افتاد. سردار با تکه‌چوبی که در دست داشت به داخل هجوم آورد و با تمام توان آن را بر سر سروش کوبید. صدای ضربه در اتاق پیچید و سروش بی‌جان روی زمین افتاد. دیگر نتوانستم خودم را نگه دارم. با هق‌هق گریه خودم را در آغوش سردار انداختم؛ آغوشی که همیشه امن‌ترین جای دنیا برایم بود. میان گریه بریده‌بریده گفتم: ـ به خدا... به خدا گفت برایت آماده شوم... سردار موهایم را آرام بوسید و زمزمه کرد: ـ هیس... می‌دانم، سیاه‌مویم... همه‌چیز را می‌دانم. تمام شد... دیگر تمام شد. آرام باش. با شرمندگی سرم را پایین انداختم. ـ من... من هیچ کاری نکردم... ببخش، سردار... گونه‌ام را نوازش کرد و با اطمینانی که می‌کرد گفت: ـ برای چه عذر می‌خواهی، زلالم؟ من تو را می‌شناسم. به تو ایمان دارم. سردار، با همان حال، بدن بی‌هوش سروش را تا بیرون اتاق کشید. بعد ویلچرش را داخل آورد. در را بست و قفل کرد. گفت: ـ این قفل را عوض می‌کنم. کلیدش را به هیچ‌کس نده. سرم را تکان دادم. ـ چشم... سردار؟ نگاهم کرد. ـ منوره آمد گفت بیرون کسی با من کار دارد. رفتم دم در، هیچ‌کس نبود. وقتی برگشتم، مادرم برگه‌ای دستم داد. رویش نوشته بود: «سروش، دوستت دارم. از سردار جدا می‌شوم و با تو زندگی می‌کنم. اگر جرئت داری، بیا اتاقم.» تلخ خندید و ادامه داد: ـ مادرم همان برگه را جلویم گرفت و گفت: «زن بی‌حیایت را ببین!» اما همان لحظه فهمیدم نقشه‌ای در کار است. با هزار فکر و هزار ترس خودم را به اینجا رساندم... و بعد تو را دیدم. اشک‌هایم دوباره سرازیر شد. ـ سردار... می‌ترسم. دستم را میان دستانش گرفت؛ محکم، مطمئن و آرام. ـ نترس، سیاه‌مویم... فقط از این به بعد بیشتر احتیاط کن. اگر همیشه می‌گفتم در را قفل کن، برای همین روزها بود. این خانه، وقتی من نباشم، جای امنی برای تو نیست. نگاهش کردم. ـ برویم؟ آهی کشید؛ آهی سنگین، پر از خستگی سال‌ها. ـ نه... هنوز نه. بعضی حقیقت‌ها مانده که باید بفهمم. وقتی همه‌چیز روشن شد، از اینجا می‌رویم. لحظه‌ای سکوت میانمان نشست. بعد آرام گفت: ـ قول می‌دهم... این‌بار واقعاً می‌رویم. #سارا_اکبری

در ایوان، مشغولِ مرتب کردنِ لباس‌های سردار بودم که سایه‌یِ منوره، آن مارِ زنگیِ کوچک، بر سرم افتاد. با نیشخندی گفت: _ می‌بینم کنیز، خوب کارش را بلد است! بی‌آنکه پاسخی دهم، زیرِ لب «لاحول‌ولاقوه» زمزمه کردم؛ حوصله‌یِ ستیز نداشتم. اما او دست‌بردار نبود و با کنایه‌هایِ زهرآگینش، از بدقدم بودنِ من و برکتِ حضورم می‌گفت. وقتی مرا به اتاقِ خانم‌جان فراخواند، دلم گواهیِ بد می‌داد. خانم‌جان، برخلافِ همیشه، با لحنی نرم و فریبنده گفت: _ دیگر کار نکن عروس! برو به اتاقت، خودت را بیارای و منتظرِ سردار باش. حرف‌هایش بویِ ریا می‌داد، اما به امیدِ دیدنِ سردار، تن به خواسته‌اش دادم. وقتی در اتاق را بستم و منتظر ماندم، صدایِ چرخشِ دستگیره، سکوت را شکست. بدونِ آنکه برگردم، با گمانی که سردار است، لب به گلایه گشودم: _ مادرت خواست که بیایم، اما چرا خودت چیزی نگفتی؟ پاسخی نیامد. در، با صدایِ تیکِ قفلی، بسته شد. نفسم در سینه حبس شد. این سردار نبود؛ صدایِ نفس‌هایِ کسی دیگر، سنگین و آلوده به بویِ تندِ شراب، در گوشم پیچید. چرخیدم؛ سروش بود. با چشمانی سرخ و نگاهی دریده، زمزمه کرد: _ چه بویِ خوشی داری، ینگه! وحشت، تمامِ وجودم را فراگرفت. التماس کردم، اما او مست‌تر از آن بود که کلامی بشنود. وقتی دستانم را به چنگ گرفت، جیغی کشیدم که دیوارهایِ خانه را لرزاند. همزمان، فریادِ خشم‌آلودِ سردار از پشتِ در بلند شد: _ سروش! دستت اگر به جانش بخورد، می‌دانم و تو! صدایِ خانم‌جان از پشتِ در، مثلِ پتک بر سرم فرود آمد: _ دیدی سردار؟ دیدی زنت دست به چه کارهایی می‌زند؟ سردار، با وجودِ ناتوانی‌اش، نعره می‌زد: _ خاموش شو مادر! باز کن این درِ لعنتی را! اما خانم‌جان، با خونسردیِ یک جلاد، گفت: _ کلید ندارم! روزت خوش، خان! در آن خانه‌یِ نفرین‌شده، همه چیز برایِ نابودیِ من چیده شده بود. منوره و مادرش، با خیالی آسوده به تفریح می‌رفتند و مستوره را هم با دارویِ خواب، از صحنه حذف کرده بودند. من مانده بودم و سروش، و سرداری که پشتِ در، با تمامِ اقتدارِ شکسته‌اش، برایِ نجاتِ من. پشتِ در، دنیا برایم تیره و تار شده بود. صدایِ تقلا و جیغ‌هایِ خفه‌ام در فضایِ راهرو می‌پیچید. ناگهان صدایِ کوبیده شدنِ چیزی به در، لرزه بر اندامِ خانه انداخت. سردار بود. او که پاهایش یاری‌اش نمی‌کردند، با تمامِ وزنِ بدنش، ویلچر را به در می‌کوبید. صدایِ برخوردِ فلز با چوب، مثلِ طبلِ جنگ در گوشم صدا می‌کرد. او با صدایی که از شدتِ خشم می‌لرزید، فریاد زد: _ سروش! اگر دستت به او بخورد، قسم به خونِ اجدادم که تو را زنده نمی‌گذارم! سردار، در حالی که دستانش از فشارِ زیاد بر چرخ‌هایِ ویلچر کبود شده بود، به دنبالِ راهی برایِ شکستنِ در می‌گشت. او با دستِ دیگرش، گلدانِ سنگیِ سنگینی را که در راهرو بود، با تمامِ توان به سمتِ قفلِ در پرتاب کرد. صدایِ خرد شدنِ سنگ و چوب درهم‌آمیخت. او نه به عنوانِ یک مردِ ناتوان، بلکه به عنوانِ سرداری که برایِ ناموسش می‌جنگد، با هر ضربه، فریادِ باز کن! را تکرار می‌کرد. رگ‌هایِ گردنش از شدتِ فشارِ روحی و جسمی بیرون زده بود؛ او در آن لحظه، دردِ پاهایش را فراموش کرده بود و تنها یک هدف داشت: دریدنِ پرده‌یِ این دسیسه‌یِ شوم و نجاتِ من. #سارا_اکبری

آن شب، برایِ نخستین‌بار، عمقِ عشقم را به سردار درک کردم؛ فهمیدم که بدونِ او، من هیچ‌ام؛ هیچ! در آن هیاهویِ بیمارستان، نایب غذا آورد، اما لقمه‌ای از گلویم پایین نرفت. داکترها با چهره‌هایی درهم‌کشیده و هراسان، میانِ اتاقِ عملیات و راهرو در رفت‌وآمد بودند. گمانم از نیمه‌شب گذشته بود که هر بار از نرس‌ها پرسیدم، تنها یک پاسخ شنیدم: _ دعا کن، خانم! فقط دعا کن. در آن لحظاتِ بی‌کسی، سجاده‌ای نداشتم؛ همان‌جا، رو به قبله، پیشانی بر زمینِ خاکیِ راهرو گذاشتم و با تمامِ وجود، از خدا عمرِ دوباره‌یِ سردار را طلبیدم. وقتی سر بلند کردم، چشمانم از اشک می‌سوخت. هم‌زمان، داکتر از اتاق بیرون آمد؛ این‌بار اما آرام‌تر بود. با لبخندی محو گفت: _ مژدگانی بدهید! خطر از جانِ سردار رفع شده است. تمامِ حواسم در کلمه‌ی «خوب است» غرق شد، اما داکتر با مکثی سنگین، کلمه‌ی ولی را بر زبان آورد. وقتی پرسیدم ولی چه؟ با صدایی که انگار از تهِ چاه می‌آمد، گفت: _ سردار باید مدتی طولانی روی ویلچر بماند. پاهایش... شاید تا ماه‌ها، یا شاید... هیچ‌وقت حس‌شان نکند. دنیا بر سرم آوار شد. با هق‌هق پرسیدم: _ تا کی؟ داکتر تنها گفت: برای‌تان صبر می‌خواهم. وقتی برایِ نخستین‌بار به دیدارش رفتم، با دیدنِ سردار در آن وضعیت، روح از تنم پر کشید. خودم را در آغوشش انداختم. دستانِ کبود و خراشیده‌اش، موهایم را نوازش کرد و با صدایی که هنوز اقتدارِ پیشین را داشت، گفت: _ گریه نکن سیامویم! ببین، من زنده‌ام. اگر این نگرانی و محبتِ تو نبود، شاید در آن اتاقِ تاریک، تسلیم می‌شدم. سه ماه از آن حادثه‌یِ شوم می‌گذرد. سردار، آن مردِ استوار، حالا به ویلچر زنجیر شده است. تمامِ روزم را وقفِ او کرده‌ام؛ از خواندنِ شعر و قصه تا شستنِ لباس‌ها و تمرینِ حرکتِ پاهایش. روزی که او را به خانه آوردم، خان‌بابا مرا بدقدم خواند و به جرمِ این حادثه، دو شبانه روز در تاریکی زندانی‌ام کرد؛ تا اینکه بی‌بی، آن فرشته‌یِ بی‌نام‌ونشان، مرا از چنگ‌شان نجات داد. حالا بی‌بی در خانه است؛ حضوری که برایِ من، در میانِ کینه‌هایِ خان‌بابا و خانم‌جان، تنها قوتِ قلب است. وقتی من به کارهایِ خانه می‌رسم، بی‌بی کنارِ سردار می‌نشیند و من، در سکوتِ آن اتاق، به این می‌اندیشم که آیا سردارِ من، دوباره به پایِ خودش خواهد ایستاد؟ #سارا_اکبری

مرد، با گام‌هایی مردد و سنگین، سایه‌به‌سایه‌ی من در جاده‌یِ متروک پیش می‌آمد. ناگهان، نگاهش بر پیکرِ درهم‌شکسته‌یِ موتر قفل شد. سکوتِ جاده با فریادِ ناگهانی‌اش درید: _ «وای! خدایِ من! در این بیابانِ خالی به چه زدی؟ تو... تو سردار خان هستی؟» سردار، در میانِ آهن‌پاره‌هایِ درهم‌تنیده، با صدایی که از درد می‌لرزید، نایب را شناخت: _ نایب! وقتِ پرسش نیست... کمک کن! پایم... پایم در این لعنتی گیر کرده، دیگر تابِ این درد را ندارم... هله! نایب، بی‌درنگ به سمتِ لاری دوید. با سیخی بزرگ و ریسمانی ضخیم بازگشت. ریسمان را به «اشترنگ» گره زد و سرِ دیگرش را به دستانِ لرزانِ من سپرد: _ بگیر ینگه! وقتی من با سیخ اهرم کردم، تو با تمامِ توانت بکش! نفس در سینه‌ام حبس شد. نایب با رگ‌هایِ متورمِ گردن، سیخ را زیرِ بدنه انداخت. اول تکان نخورد؛ گویی آهنِ سرد، سردار را در آغوشِ مرگ گرفته بود. با دیدنِ چهره‌یِ رنگ‌پریده‌یِ سردار، خدا را به فریاد خواندم. تمامِ قوایِ نهفته در وجودم را در دستانم جمع کردم و کشیدم. آهن، با ناله‌ای گوش‌خراش تسلیم شد. نایب، سردار را از میانِ آوارِ آهن بیرون کشید. به محضِ رهایی، خود را به او رساندم. سرش را در آغوش گرفتم؛ بویِ تندِ بنزین با عطرِ شیرینِ زردآلوهایِ پشتِ لاری در‌هم‌آمیخته بود و این ترکیبِ غریب، درست مثلِ ترسِ من، گلویم را می‌فشرد. اشک‌هایم بر گونه‌اش می‌غلتید: _ سردار! سردار! چشم‌هایت را باز کن... تو تنها یاورِ منی، مرا در این سیاهی تنها نگذار... سردار، با لبخندی که از دردِ عمیقش حکایت داشت، زمزمه کرد: _ خوبم... زلال، گریه نکن... او را در میانِ زردآلوهایِ چیده‌شده در پشتِ لاری خواباندیم. در تمامِ مسیر، سیاهیِ شب، چون پرده‌ای سنگین و نفوذناپذیر بر رویِ تمامِ آرزوهایم کشیده شده بود. وقتی به شفاخانه رسیدیم، داکتران او را به اتاقِ عمل بردند. نرس، مرا برایِ پانسمانِ زخم‌هایم برد، اما در آن لحظه، دردِ تنم در برابرِ طوفانی که در قلبم برپا بود، هیچ بود؛ مثلی که روحم در آن اتاقِ عمل، همراهِ سردار جا مانده بود. #سارا_اکبری

|سپیده‌دم در نبضِ ولسوالی| سپیده، با طمأنینه بر بام آسمانِ لاجوردیِ ولسوالی چنگ انداخته است. هنوز خورشید، گرمای اصلی‌اش را به رخ نکشیده که نبضِ زندگی در رگ‌هایِ بازار می‌تپد. طفلک هشت‌ساله‌ای با صدایی که از خلوصِ صبح سرچشمه می‌گیرد، نویدِ «قیماقِ وطنی» می‌دهد؛ صدایی که در بیروبار بیدار شدنِ شهر، طنینی از سادگی و امید دارد. کمی آن‌سو‌تر، کاکایِ لنگی‌دار با لبخندی که چین‌ و چروک‌هایِ صورتش را مهربان‌تر کرده، انجیرهایِ تازه را چون جواهراتی در سبد چیده است. مردی با دستارِ پیچیده بر سر، ناک‌هایِ سبز را در خنکایِ آب رها کرده تا عطشِ صبحگاهی‌شان را بگیرد. عطرِ برنجِ خیس‌خورده از دستانِ قابلی‌پز، با دودِ غلیظ و وسوسه‌انگیزِ منقلِ کبابی که با هر «پکه» زدن، جان می‌گیرد، درهم‌آمیخته است. در این میان، صدای دورگه‌ی فروشنده‌ی آبِ معدنی «صفا» در میان بوق ممتد موترهایی که در شریان‌های خاکی ولسوالی می‌خزند، گم می‌شود. این‌جا، ولسوالی در حال نوشیدن جرعه‌جرعه‌ی زندگی است. پیرمردی در گوشه‌ی بازار، تسبیح‌گردان، به هیاهوی مردم می‌نگرد و زیرِ لب زمزمه می‌کند. همه در تکاپوی نان و نام، به سویِ روزیِ خویش در حرکت‌اند؛ گویی هر کس، قصه‌ای نانوشته در دل دارد که با طلوعِ این خورشید، ورق می‌خورد. #انوش

|سپیده‌دم در نبضِ ولسوالی| سپیده، با طمأنینه بر بام آسمانِ لاجوردیِ ولسوالی چنگ انداخته است. هنوز خورشید، گرمای اصلی‌اش را به رخ نکشیده که نبضِ زندگی در رگ‌هایِ بازار می‌تپد. طفلک هشت‌ساله‌ای با صدایی که از خلوصِ صبح سرچشمه می‌گیرد، نویدِ «قیماقِ وطنی» می‌دهد؛ صدایی که در بیروبار بیدار شدنِ شهر، طنینی از سادگی و امید دارد. کمی آن‌سو‌تر، کاکایِ لنگی‌دار با لبخندی که چین‌ و چروک‌هایِ صورتش را مهربان‌تر کرده، انجیرهایِ تازه را چون جواهراتی در سبد چیده است. مردی با دستارِ پیچیده بر سر، ناک‌هایِ سبز را در خنکایِ آب رها کرده تا عطشِ صبحگاهی‌شان را بگیرد. عطرِ برنجِ خیس‌خورده از دستانِ قابلی‌پز، با دودِ غلیظ و وسوسه‌انگیزِ منقلِ کبابی که با هر «پکه» زدن، جان می‌گیرد، درهم‌آمیخته است. در این میان، صدای دورگه‌ی فروشنده‌ی آبِ معدنی «صفا» در میان بوق ممتد موترهایی که در شریان‌های خاکی ولسوالی می‌خزند، گم می‌شود. این‌جا، ولسوالی در حال نوشیدن جرعه‌جرعه‌ی زندگی است. پیرمردی در گوشه‌ی بازار، تسبیح‌گردان، به هیاهوی مردم می‌نگرد و زیرِ لب زمزمه می‌کند. همه در تکاپوی نان و نام، به سویِ روزیِ خویش در حرکت‌اند؛ گویی هر کس، قصه‌ای نانوشته در دل دارد که با طلوعِ این خورشید، ورق می‌خورد. #انوش

photo content

بعضی آدم‌ها، شبیه «آرامش» هستند؛ نه آن‌قدر پر سر و صدا که حضورشان در گیر‌وبار شهر گم شود، و نه آن‌قدر نمایان که همه به تماشای‌شان بنشینند. آن‌ها مثلِ نسیمی در نیمه‌شبِ تابستان‌اند؛ آرام می‌وزند، اما تمامِ وجودت را خنک می‌کنند. حضورشان، نه داد‌وفریاد می‌کند و نه خودنمایی می‌کند؛ اما چنان در تار و پودِ قلبت ریشه می‌دواند که حتی اگر روزی نباشند، جایِ خالی‌شان، عمیق‌ترین بخشِ وجودت را پر خواهد کرد. تو، برای من، همان قصه‌ی غریبی هستی که هیچ‌گاه نفهمیدم از کدام سطر سرنوشت آغاز شدی؛ اما حالا که به میانه‌ی راه رسیده‌ام، می‌دانم که پایان این قصه، مرگِ تمامِ رویاهای من است. من نمی‌خواهم این کتاب بسته شود؛ نمی‌خواهم این فصلِ آرامش، به نقطه‌ی پایان برسد. تو همان قصه‌ای هستی که می‌خواهم تا ابد در آن زندگی کنم، حتی اگر ندانم کجایِ این جهانِ بی‌کران، به نامِ تو گره خورده‌ام. #انوش

به نظرم درباره‌ی «کسی بنویس که حضورش شبیه آرامش بود؛ نه آن‌قدر پر سر و صدا که همه بفهمند، اما آن‌قدر عمیق که قلبت هیچ‌وقت فراموشش نکند.» و شاید این جمله هم الهام‌بخش باشد: «تو همان قصه‌ای هستی که هیچ‌وقت شروعش را نفهمیدم، اما پایانش را هم نمی‌خواهم.» M,N,F

#جمله_امشب |روزی که به خودم ایمان آوردم| آن روز که در آینه‌یِ روحم نگریستم و به خویشتن ایمان آوردم، جهان دیگر آن دنیای خاکستری پیشین نبود، گویی پرده‌ای از برابر چشمانم کنار رفت و هستی، با تمام شکوهِ پنهانش، در نظرم رنگین‌کمانی شد از معنا. در آن لحظه‌ی مقدس، دریافتم که انتظارِ درک شدن از سوی دیگران، تنها بند اسارتی است که بر دست‌وپای پرواز من بسته شده است. پذیرفتم که زندگی، نه در فرار از طوفان‌ها، که در رقصیدن با چالش‌ها و نوشیدنِ جام تلخِ غم‌هاست. فهمیدم که انسان، در نهایت تنهایی باشکوهش، تنها تکیه‌گاه خویش است و بس. از آن روز که به خود ایمان آوردم، رویاهایم دیگر در غبار تردید نماندند؛ آن‌ها از بند «شدن» رها شدند و در آغوش «بودن» به حقیقت پیوستند. آرزوهایِ دیرینه‌ام، که سال‌ها در سردابه‌ی ذهن من خاک می‌خوردند، ناگهان بال گشودند و من، فاتح قلعه‌های صعب‌العبور موفقیت شدم. از آن روز، رنگ‌ها دیگر تنها طیف‌های نوری نبودند؛ آن‌ها نبض زندگی بودند که در رگ‌های جهان می‌تپیدند. قلبم، که پیش‌تر در قفس ترس می‌تپید، حالا با ریتمی تازه، با آهنگی از جنس «بودن» و «خواستن»، در سینه‌ام می‌کوبد. گویی تازه متولد شده‌ام؛ در جهانی که حالا، تنها به اندازه‌ی ایمان من، وسعت دارد. وقتی به خودم ایمان آوردم، فهمیدم که کعبه‌ی واقعی نه در سنگ و خشت، که در همین قلبی است که حالا با اعتماد به‌نفس می‌تپد. من در اوجِ تنهایی، به جمعی از خویشتن رسیدم. جان‌کلام: ایمان به خود، یعنی در همین لحظه، در همین تپش قلب، جاودانه شدن. #انوش

رفقا! سلام! می‌خواهم شما برایم ایده بدهید؛ یک جمله، یک عبارت یا یک کلمه بفرستید تا من در موردش بنویسم. حال و هوایش نیست یا شاید فرصتش که بروم سراغ دیگر منابع برای گرفتن ایده. درضمن مطمئنم ایده‌های که شما می‌دهید قشنگ‌تر از ایده‌های می‌باشد که خودم پیدا می‌کنم. هر چی را دوست داری در موردش بنویسم برایم بگو: http://t.me/HidenChat_Bot?start=6535916001

عزیزان انوش! یک دخترک توانا و مسئولیت‌پذیر را می‌شناسم که خرچ خانه‌یی پدر را با دستان هنرمندش می‌کشد. هنر دستانش هم به‌به دارد؛ شما خوبانی که دوست دارید لباس‌های افغانی بپوشید یا به دوست و رفیق‌تان هدیه بدهید برایم پیام بمانید تا با او در ارتباط بسازم‌تان. که هم شما لباس زیبا بپوشید و هم او بتواند حل‌مشکل کند! @Sara_Akbari_2004

photo content
+1

به چه امیدی اسم کشورم را جستجو کردم؛ در اول که نبود لااقل در میانه‌ها باشد. اما اخیر جدول برای ما بود و این عمق فاجعه است...�
به چه امیدی اسم کشورم را جستجو کردم؛ در اول که نبود لااقل در میانه‌ها باشد. اما اخیر جدول برای ما بود و این عمق فاجعه است...🥹

با نگرانی سردار را رها کردم و به دلِ جاده دویدم؛ به دنبالِ کورسویی از امید یا انسانی که فرشته‌ی نجاتمان باشد. اما جاده، خشک و بی‌رحم، در سکوتِ مطلق فرو رفته بود. سردار از پشتِ سر، با صدایی که از درد می‌لرزید، فریاد می‌زد که برگردم، که خودش راهی پیدا می‌کند؛ اما من دیگر نمی‌توانستم در آن آهن‌‌پاره‌های درهم‌تنیده، شاهدِ جان دادنِ تدریجی‌اش باشم. وقتی به کنارش بازگشتم، رنگِ صورتش به زردیِ کاه گراییده بود. جرعه‌ای آب و لقمه‌ای نان به او دادم؛ دستانم می‌لرزید و اشک‌هایم بی‌وقفه بر گونه‌هایم می‌غلتید. سرم را کنارِ پایش گذاشتم و با هق‌هقی که سکوتِ بیابان را می‌شکست، نالیدم: — سردار! من چه کنم؟ چطور نجاتت بدهم؟ او با لبخندی که گویی از میانِ شعله‌های درد بیرون می‌کشید، دستم را فشرد: _ درد و بلایت به جانم زلال! گریه نکن. من هنوز زنده‌ام، مگر سردار به این سادگی‌ها تسلیم می‌شود؟ با بغضی که گلویم را می‌فشرد، گفتم: _ دیدی؟ دعای بدِ مادرت دامن‌گیرت شد... کاش دامنِ من می‌گرفت، نه تو! او با نگاهی که هنوز در آن رگه‌هایی از عشق می‌درخشید، زمزمه کرد: _ خدا نکند! بمیرم برای آن چشم‌های قهوه‌ای‌ات که حالا از اشک خیس شده. پرسیدم: _ قهوه‌ای؟ همیشه همین را می‌گویی... قهوه چیست؟ خنده‌ی ضعیفی کرد و گفت: _ قهوه؟ شبیه چای است، اما تلخ‌تر، خوش‌طعم‌تر و بیدارکننده. رنگش درست مثل چشمانِ توست. کاش وقت می‌شد از شهر برایت می‌گرفتم... در قریه که پیدا نمی‌شود، اما قول می‌دهم بارِ بعد حتماً برایت بیاورم. ساعت‌ها در کشاکشِ درد و انتظار گذشت. خورشید غروب کرد و تاریکیِ مطلق، جاده را بلعید. نه خوراکی مانده بود و نه توانی در تنِ زخمیِ ما. ناگهان، صدای بمِ موتری لاری، سکوتِ مرگبارِ شب را درید. با شتاب به وسطِ جاده دویدم. سردار، با تمامِ توانِ باقی‌مانده در گلویش، فریاد می‌زد: _ زلال! نرو! شب است، شاید نیتش شوم باشد... زلال، آبرو و عزتم به دستِ توست، برگرد! اما گوش‌هایم کر شده بود. راننده با دیدنِ سایه‌ای در میانه‌ی جاده، بوقِ ممتد و گوش‌خراشی کشید. لاری با ترمزِ ناگهانی، در نیم‌متریِ من متوقف شد. راننده با چهره‌ای برافروخته و خشمگین از کابین پایین پرید: _ مرگ می‌خواهی دختر؟ سرِ راهِ من چه می‌کنی؟ با عجز و گریه، به پاهای او افتادم: _ به خدا قسم برادر، حادثه کرده‌ایم! شوهرم... شوهرم در موتر گیر کرده، پایش شکسته، به دادمان برس! مرد با شک و تردید نگاهی به من انداخت و داد زد: _ برو گمشو! هر نقشه‌ی شومی داری، برای یک آدمِ بی‌عقل پیاده کن. با التماسِ تمام، دست‌هایش را گرفتم: _ نه! به خدایی که می‌پرستی، نقشه نیست! شوهرم می‌میرد... بیا و ببین! مرد، وقتی لرزشِ صدایم و حالِ زارم را دید، اندکی نرم شد و با تردید گفت: _ پیش برو! قسم به خدای محمد، اگر فریب باشد، خودم می‌دانم و تو!

کلمات سردار، چون مه غلیظی بر ذهنم نشست و مرا در برزخی از تردید رها کرد. دلم برای مردی که در ظاهر، تکیه‌گاهِ شاد و دارای من بود، اما در باطن، زیر بارِ خستگی‌های مفرط کمر خم کرده بود، به درد آمد. دستش را در میان انگشتانم فشردم و با صدایی که از تهِ گلویم می‌لرزید، گفتم: — سردار! — جانم؟ — هر وقت باری بر دل داشتی، من هستم. می‌بینم که چقدر از ناگفته‌ها پر هستی. او با نگاهی که انگار به دوردست‌های تلخ خیره بود، زمزمه کرد: «سیاه‌مویم، ما هر دو به یک دردِ مشترک مبتلاییم؛ تو به جرمِ دختر بودن و من به جرمِ بی‌پدری... هر دو زیر تازیانه‌ی یک عذاب می‌سوزیم: بی‌کسی!» با بغضی که در گلویم شکفت، گفتم: _ کی گفت بی‌کس؟ من تو را دارم و تو مرا... این کم است؟ او دستم را بوسید و آهی کشید که گویی تمامِ اندوهِ جهان را در خود داشت. شب‌هنگام به شهر رسیدیم. برای نخستین بار بود که هیاهوی شهر را از نزدیک لمس می‌کردم. آن شب را در خانه‌ی یکی از دوستان دانشگاهی سردار گذراندیم؛ خانه‌ای گرم با همسری خوش‌رو و فرزندانی شوخ. سه روز در شهر ماندیم؛ در کوچه‌هایش پرسه زدیم، خرید کردیم و غرق در لذتِ با هم بودن شدیم. در راه بازگشت، ناخودآگاه نام سوریا در ذهنم جرقه زد. بی‌اختیار پرسیدم: — سردار! — هممم؟ — چند سال است از سوریا بی‌خبر هستی؟ سردار خندید، خنده‌ای که رنگِ شیطنت داشت. به بازویم زد و گفت: _ دختر، چرا این‌قدر یادش می‌کنی؟ انگار جن است؛ تا یادش کردی، حاضر شد! پشت سرت را نگاه کن. از ترسِ ناگهانی‌اش، بازویش را فشردم و با خنده گفتم: _ بد اخلاق! ترسیدم. خب، جوابم را بده. سردار که هنوز لبخند بر لب داشت، کوتاه گفت: «دو سال.» چند ثانیه‌ای غرق در نیم‌رخِ صورتش بودم. می‌خواستم بگویم که از این زاویه چقدر جذاب‌تر است که ناگهان، ترمزِ موتر با صدایی گوش‌خراش، سکوتِ جاده را درید. موتر به هوا پرید و ما میانِ سقف و چوکی‌ها، چون پرکاهی به این‌سو و آن‌سو پرتاب شدیم. صدای ناهنجارِ فلز و تایر که بر سرک کشیده می‌شد، در فضا پیچید و بوی تندِ دود و تایر سوخته، موتر را پر کرد. نمی‌دانم چقدر گذشت؛ وقتی به هوش آمدم، خون از پیشانی‌ام بر چشمانم جاری بود. سردار با دستانی لرزان سعی داشت پلک‌هایم را باز نگه دارد. با صدایی که از دور می‌آمد، پرسیدم: _ چی شد سردار؟ او با نگرانیِ عمیقی گفت: _ خوب استی؟ دردت به جانم... نترس، چیزی نیست، فقط کمی سرت ضربه دیده. با ناله‌ای از سرِ درد گفتم: _ تو... تو چرا بیرون نمی‌شوی؟ بلند شو، اشترنگ موتر روی پایت است. سردار با عجز نالید: _ نمی‌شود سیاه‌مویم. گمانم پایم شکسته، توانِ تکان خوردن ندارم. شتاب‌زده از موتر بیرون پریدم، اما هرچه تقلا کردم، پای سردار از میانِ آهن‌‌پاره‌ها آزاد نشد. با اشک‌های زار گفتم: _ چی شد؟ به چه برخوردی؟ سردار که سعی داشت با وجودِ درد، مرا آرام کند، گفت: _ آرام باش زن! چیزی نبود... سوریا با پسربچه‌ای وسط جاده ایستاده بود. برک کردم تا نزنمشان و این‌طور شد. با شنیدن نام سوریا، گویی یخِ سردی در رگ‌هایم دوید. یعنی هنوز دستِ این زن از سرِ زندگیِ ما کوتاه نشده بود؟ با بغضی که راهِ گلویم را بسته بود، پرسیدم: _ سردار، بعد از دو سال باز چه می‌خواهد؟ سردار در حالی که خرده‌شیشه‌ها را از دستانش بیرون می‌کشید، زیر لب گفت: _ نمی‌دانم زلال. کاش بیاید و حرفش را بزند. دو سال است اذیتم می‌کند؛ طوری رفتار می‌کند که انگار من پدرِ آن طفل هستم و فریبش داده‌ام.

00:00