𝙔𝙖𝙥𝙍𝙤𝙤𝙢 ⋆˚꩜。
رفتن به کانال در Telegram
random shits of me deluluing over fictional shits 🐈⬛ @GetSomeCookiesBot
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
228
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+67 روز
+2730 روز
آرشیو پست ها
229
میدونید؟ مثلا میگم عیب نداره اگر زندگی بد پیش میره حداقل میرم کورالین یا مثلا کابوس شب پیش از کریسمس پلی میکنم
یا عیب نداره حداقل هالووین نزدیکه :)
یا مثلا حداقل پاییزه و میتونم لباسهای خوشگلم رو بپوشم.
229
کلا کورالین و رنگ ابیاش و این که من رو یاد هالووین و اون موقعها میندازه واقعا حالم رو خوب میکنه.
اون موقعهای سال واقعا آدم بهتر و خوشحال تری هستم.
229
در نهایتم ؛ از وقتی فاطمه گفت شبیه white nights داستایوفسکیه نمیتونم دیگه شباهتش رو نادیده بگیرم .
اما یک جورایی اونو بیشتر دوست داشتم ، چرا ؟ چون صحبتش همین عشق یک طرفه و بدون درخواست اضافه و از ته دل و این حرفا بود ، اما وایت نایتز اومده بود اگزجره و غیر قابل باورتر بیانش کرده بود و توی مدونا این بزرگ نماییش کمتر بود.
من چون فیکشن بودن و همون بزرگ نماییو بیشتر دوست دارم ، جنون و حجم زیاد احساسات رو خوشم میاد پس طبیعتا با سبک بیان وایت نایز بیشتر ارتباط گرفتم.
اما همچنان خوندن مدونا هم تبدیل به یک تجربه جالب شد. جدای این که خیلی وقتم هست توی tbr ام داشت خاک میخورد :)
229
* اسپویل *
اگر نخوندید ادامه متن رو اسکیپ کنید -
اخر داستان اقایی مجبوره برگرده ترکیه به خاطر فوت پدرش و از خانومی مجبوره جدا شه. حالا اتفاقا خانومی تازه فهمیده یکمی از مردی خوشش میاد و بهشم گفته بود حسش رو ( بعد چندین سال تازه یکم بهش حس پیدا کرده بود - )
اقا اینا جدا میشن ، و دیگه هیچوقت همو نمیبینن. زندگی اقایی تبدیل میشه به دلتنگی و نامه های بی جواب و ...
که ته داستان متوجه میشه همون سال اول ماریای عزیز فوت میکنه و از دار دنیا ازش فقط یک نینی که از همین اقایی داستانه هم هست باقی میذاره =)
که اقایی پایان داستان بچه خودش رو برای اولین بار توی سن ۷ سالگی میبینه...
229
داستان راجع به یک اقاییه که از ترکیه برای تحصیل پا میشه میره اروپا. اولشم با خودش میگه meh... خب این چی بود؟ الان به کجا رسیدم؟
که اینجاش که رسیدم ترسیدم نکنه یه وقت مهاجرت کنم برم خارج و نظرم این باشه و پول بریزم تو جوب خاک تو سرم :::::)
ولی بعد اونجا که رفت خب با یک خانومی به اسم ماریا ( انشالله که درست یادمه اسمش ) اشنا میشه و دیگه عاشق ماشقش میشه و خلاصه به قولی هلاک خانومی میشه.
خانومی هم کلا شخصیت عجیبی داره ، همین شخصیت عجیبش باعث میشد باهاش حال نکنم. یعنی تفکرات و حرفاش درست بودا ، اما به دلم نمیشست خلاصه.
229
این مدت ، کتاب madonna in fur coat رو خوندم ؛
که بین ۹ تا کتاب این ماهم جز تاثیر گذار تریناش بود.
اول که خوندم تمومش کردم حس خیلی خاصی بهش نداشتم و حتی یکم رو مخم بود. با خودم میگفتم خب که چی؟
اما بعد دربارش فکر کردم و مهم تر اینکه داستانش رو تعریف کردم برای مامانم و باعث شد انگار از اول تو مغزم شکل بگیره پلاتش ، این شد که خب امتیاز و تاثیر گذاریش برام بالا رفت.
229
دلم میخواد اینجا با ویدیو مسیج براتون تولید محتوا کنم ، اما ۹۰ درصد ویدیو مسیج هام با قیافه کج و کولهاس-
229
دلم برای زمانی که once upon a broken heart میخوندم تنگ شده ؛ ادم خوشحال تری بودم انگار
