fa
Feedback

فریب کلاهبرداران را نخورید! تل‌متریو این کانال‌ها را شناسایی و برچسب‌گذاری می‌کند 👉 برای مشاهده برچسب، اشتراک تهیه کنید

𝙔𝙖𝙥𝙍𝙤𝙤𝙢 ⋆˚꩜。

𝙔𝙖𝙥𝙍𝙤𝙤𝙢 ⋆˚꩜。

رفتن به کانال در Telegram

random shits of me deluluing over fictional shits 🐈‍⬛ @GetSomeCookiesBot

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
228
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+67 روز
+2730 روز
آرشیو پست ها
همزمان با جلد بعدی وانس اپان؟؟ ( که باز قراره گند بخوره تو رابطه اونجلین و جکس؟؟)

یا خدا یا خدا اون جلد بعدی فورث وینگه؟!

عجب ماه پر برکتی 🚬

sticker.webp0.41 KB

درود بر پاییز و هالووین و این چیزا خلاصه

میدونید؟ مثلا میگم عیب نداره اگر زندگی بد پیش میره حداقل میرم کورالین یا مثلا کابوس شب پیش از کریسمس پلی میکنم یا عیب نداره حداقل هالووین نزدیکه :) یا مثلا حداقل پاییزه و میتونم لباس‌های خوشگلم رو بپوشم.

کلا کورالین و رنگ ابی‌اش و این که من رو یاد هالووین و اون موقع‌ها میندازه واقعا حالم رو خوب میکنه‌. اون موقع‌های سال واقعا آدم بهتر و خوشحال تری هستم.

اینجا خوشگله و این موضوع خوشحالم میکنه.

عجب دراماها و داستان‌هایی بود چه کتابایی اپلود و دانلود کردم عین بدبخت‌ها-

صحبت بله شد ، من زمانی که تو اپلیکیشن شاهکار بله بودم خیلی ادم funny تری بودم.

در نهایتم ؛ از وقتی فاطمه گفت شبیه white nights داستایوفسکیه نمیتونم دیگه شباهتش رو نادیده بگیرم . اما یک جورایی اونو بیشتر دوست داشتم ، چرا ؟ چون صحبتش همین عشق یک طرفه و بدون درخواست اضافه و از ته دل و این حرفا بود ، اما وایت نایتز اومده بود اگزجره و غیر قابل باورتر بیانش کرده بود و توی مدونا این بزرگ نماییش کمتر بود. من چون فیکشن بودن و همون بزرگ نماییو بیشتر دوست دارم ، جنون و حجم زیاد احساسات رو خوشم میاد پس طبیعتا با سبک بیان وایت نایز بیشتر ارتباط گرفتم. اما همچنان خوندن مدونا هم تبدیل به یک تجربه جالب شد. جدای این که خیلی وقتم هست توی tbr ام داشت خاک میخورد :)

* اسپویل * اگر نخوندید ادامه متن رو اسکیپ کنید - اخر داستان اقایی مجبوره برگرده ترکیه به خاطر فوت پدرش و از خانومی مجبوره جدا شه. حالا اتفاقا خانومی تازه فهمیده یکمی از مردی خوشش میاد و بهشم گفته بود حسش رو ( بعد چندین سال تازه یکم بهش حس پیدا کرده بود - ) اقا اینا جدا میشن ، و دیگه هیچوقت همو نمیبینن. زندگی اقایی تبدیل میشه به دلتنگی و نامه های بی جواب و ... که ته داستان متوجه میشه همون سال اول ماریای عزیز فوت میکنه و از دار دنیا ازش فقط یک نینی که از همین اقایی داستانه هم هست باقی میذاره =) که اقایی پایان داستان بچه خودش رو برای اولین بار توی سن ۷ سالگی میبینه...

داستان راجع به یک اقاییه که از ترکیه برای تحصیل پا میشه میره اروپا. اولشم با خودش میگه meh... خب این چی بود؟ الان به کجا رسیدم؟ که اینجاش که رسیدم ترسیدم نکنه یه وقت مهاجرت کنم برم خارج و نظرم این باشه و پول بریزم تو جوب خاک تو سرم :::::) ولی بعد اونجا که رفت خب با یک خانومی به اسم ماریا ( انشالله که درست یادمه اسمش ) اشنا میشه و دیگه عاشق ماشقش میشه و خلاصه به قولی هلاک خانومی میشه. خانومی هم کلا شخصیت عجیبی داره ، همین شخصیت عجیبش باعث میشد باهاش حال نکنم. یعنی تفکرات و حرفاش درست بودا ، اما به دلم نمیشست خلاصه.

این مدت ، کتاب madonna in fur coat رو خوندم ؛ که بین ۹ تا کتاب این ماهم جز تاثیر گذار تریناش بود. اول که خوندم تمومش کردم حس خیلی خاصی بهش نداشتم و حتی یکم رو مخم بود. با خودم میگفتم خب که چی؟ اما بعد دربارش فکر کردم و مهم تر اینکه داستانش رو تعریف کردم برای مامانم و باعث شد انگار از اول تو مغزم شکل بگیره پلاتش ، این شد که خب امتیاز و تاثیر گذاریش برام بالا رفت.

قرار بود برن توی چنل اصلیم ؛ اما سهم اینجا باشن فعلا ♡

دلم میخواد اینجا با ویدیو مسیج براتون تولید محتوا کنم ، اما ۹۰ درصد ویدیو مسیج هام با قیافه کج و کوله‌اس-

به زودی اینجا بوست دار و خوشگل میشه و فقط گرون و خوشگل خاک میخوره. هه

پیر شدیم فکر کنم ۲ یا ۳ سال پیش بود :)

دلم برای زمانی که once upon a broken heart میخوندم تنگ شده ؛ ادم خوشحال تری بودم انگار